آرشیو برای یادداشت

اتاق 101

کسی می‌آید

کسی می‌آید

کسی که در دلش با ماست، در نفسش با ماست، در صدایش با ماست

کسی که آمدنش را

نمی‌شود گرفت

و دستبند زد و به زندان انداخت

کسی که مثل هیچ کس نیست را که می‌خوانم، اغلب به خودم می‌گویم: کاش فروغ بیشتر زنده مانده بود، کاش جوانمرگ نشده بود، کاش باز هم شعر گفته بود، کاش فروغ… فروغ فرخزاد سی و دو سال زندگی کرد و پنج کتاب شعر نوشت، شعرهایی که روز به روز بهتر و قوی‌تر شد. آنقدر که آخرین کتابش “ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد” ازشاهکارهای شعر معاصر فارسی ست، آنقدر که با خواندن آن نمی‌شود از خود نپرسید: اگر فروغ بیشتر زنده مانده بود، اگر جوانمرگ نشده بود، آیا می‌توانست از این هم جلوتر برود یا نه؟

جورج اورول چهل و شش سال زندگی کرد و شش کتاب نوشت، که دو کتاب آخرش، قلعه‌ی حیوانات و 1984 از شاهکارهای ادبیات دنیاست. اورول تنها چند ماه پس از نوشتن رمان 1984 از سل مرد – همان سل لعنتی که کافکا را هم کشته بود – نمی‌شود گفت جوانمرگ، اما چهل و شش سال هم خیلی برایش کم بود. کتاب‌هایش را که می‌خوانم، خدابیامرزی‌اش می‌دهم و افسوس می‌خورم که چرا بیشتر نماند، بیشتر نماند و کتاب تازه‌ای ننوشت. کتاب تازه‌ای ننوشت تا بفهمیم بعدش چه می‌شود. در قلعه‌ی حیوانات‌اش زندگی کرده‌ایم و در 1984اش. سخنان ابطحی و عطریان‌فر بعد از آن دادگاه کذایی، بیشتر از همه مرا به یاد رمان 1984 انداخت و اتاق 101. دیشب بیشتر از همیشه، تاسف خوردم که چرا جورج اورول بیشتر زنده نماند، دست کم به اندازه‌ی یک کتاب، تا بدانم بعدش چه می‌شود.

اوبراین گفت: ((بلندشو. بیا اینجا.))

وینستون روبروی او ایستاد. اوبراین شانه‌های وینستون را میان دست‌های قدرتمندش گرفت، وراندازش کرد و گفت: ((در فکر فریب من بوده‌ای. احمقانه بود. راست‌تر بایست. به صورت من نگاه کن.)) مکثی کرد و با لحنی آرام‌تر به گفته افزود: ((داری پیشرفت می‌کنی. به لحاظ فکری اشکال کمی در تو بر جای مانده. فقط به لحاظ عاطفی از پیشرفت بازمانده‌ای. وینستون به من بگو – و یادت باشد که دروغ بی دروغ، میدانی که در کشف دروغ ید طولایی دارم – به من بگو که احساس حقیقی تو نسبت به ناظر کبیر چیست؟))

- از او متنفرم

- که از او منتفری؟ پس زمان آن رسیده که قدم بعدی را برداری. باید به ناظر کبیر مهر بورزی. اطاعت کردن از او بس نیست. باید به او مهر بورزی.

دست از شانه‌ی ویسنتون برداشت، او را به سوی نگهبان هل داد و گفت: ((اتاق 101)).

1984- جورج اورول- صالح حسینی

(2) دیدگاه

دختربچه‌ی سودانی

kevin_carter

ابتدا: تا دیروز می‌گفتم اگر تو به احمدی‌نژاد رای داده‌ای و من به میرحسین، هیچ دلیل نمی‌شود که من و تو دشمن هم باشیم. ما مثل هم فکر نمی‌کنیم، اما تو هنوز دوست منی و من هنوز دوست تو. امروز می‌گویم، تویی که به احمدی‌نژاد یا به هرکس دیگری رای داده‌ای، تویی که اخبار را می‌شنوی و عکس‌ها را می‌بینی، تویی که در برابر همه‌ی جنایت‌ها نه فقط ساکت مانده‌ای که هنوز سنگ‌شان را هم به سینه می‌زنی، تویی که نه فقط چشم‌هایت که انصافت را هم زیر پا گذاشته‌ای، تویی که…، تو دیگر دوست من نیستی!

سپس: دختربچه‌ی سودانی نام این عکس است، عکسی که دنیا را تکان داد. ماجرا مربوط به سال 1993 است و کشور قحطی‌زده سودان. دخترک نحیفی سعی می‌کند خود را به یکی از مراکز توزیع غذا برساند در حالی که لاشخوری منتظر مرگ اوست. این عکس آنقدر تاثیر‌گذار بود که کوین کارتر به خاطرش بسیار تحسین شد و جایزه‌ی پولیتزر سال 1994 را برد، اما برخی هم اخلاقیات او را زیر سوال بردند و او را کرکس دوم صحنه نامیدند! کوین کارتر چند ماه بعد خودکشی کرد و در نامه‌ای نوشت: ((من واقعا متاسفم. رنج و درد آن قدر بر لذایذ غلبه کرده‌اند که انگار لذتی وجود ندارد.))

سرانجام: کرکس بودن چه احساسی دارد؟!

(2) دیدگاه

پایه کاخ حیات ما کج از بنیاد بود

بیشتر از ده سال پیش، موقعی که کلاس سوم راهنمایی بودم، معلم تاریخ و جغرافیایی داشتم که از خاطراتش می‌گفت و از این که مسئول رای‌گیری یا هرچه دیگر که اسمش است (یادم نیست که دقیقا چه بود، مدت زیادی گذشته و من نقل به مضمون می‌کنم.) در یکی از مناطق بوده. رای‌گیری هم همان همه‌پرسی معروف جمهوری اسلامی، آری یا نه. آقای معلم اظهار پشیمانی می‌کرد از این که وقتی آخر کار کلی برگه‌ی رای زیاد آورده بودند، روی همه نوشته بودند آری و توی صندوق انداخته بودند. البته من آن موقع‌ها فکر نمی‌کردم خیلی کار بدی کرده باشند، اما حالا می‌فهمم که این کار چقدر بد بوده…

پی‌نوشت: عنوان مصرعی ست از شعری که بخشی از آن چنین است و نمی‌دانم از کیست:

این مثل باشد که تا گردون رود دیوار کج

گر ز غفلت خشت اول را نهد معمار کج

پایه کاخ حیات ما کج از بنیاد بود

صحن کج شد، بام کج شد، در کج و دیوار کج

نیست بحثی بر جوانان گر کله کج می‌نهند

سالخورده شیخ بر سر می‌نهد دستار کج

۱ دیدگاه

آقای قطب

Mr.Ghotb22

Mr.Ghotb

- بعد از دو هفته تازه فرصت کرده‌ام و دارم عکس‌های سفر را مرور می‌کنم. می‌رسم به عکسی که در دامنه‌ی قله‌ی شاهوار گرفته‌ام، اما نه از قله‌ی شاهوار. از قله‌ای که در دور دست و در میان ابرهاست و نمی‌دانم اسمش چیست. بر خلاف شاهوار که تا آخرین لحظات ندیدیمش و نفهمیدیم که کدام است، این قله از همان اول دیدنی و خواستنی می‌نمود. سمت راست پایین عکس دو نفر انسان در حال حرکتند، یکی با لباس قرمز و دیگری آبی. عاشق بعضی عکس‌های طبیعت‌ام که توی‌شان آدم هم هست. گذشته از مقیاسی که به عکس‌ها می‌دهند و این که می‌توانی اندازه‌ی چیزها را بفهمی، عکس‌ها را به شکل متفاوتی زیبا می‌کنند، خصوصا اگر کوهنورد هم باشند، با آن لباس‌های رنگ و وارنگ‌شان که شاهکارند.

- عکس بعدی را درست از همان زاویه‌ی عکس اول گرفته‌ام، با این تفاوت که سوژه دیگر آن قله‌ی دوردست نیست، زوم کرده‌ام و از آن دو کوهنورد خواسته‌ام به دوربین نگاه کنند و لبخند بزنند. آقا و خانم قطب.

- داریم از قله برمی‌گردیم و بین من و آقای قطب گفتگویی ست. آقای قطب می‌خواهد نظرم را درباره‌ی رخدادهای اطرافمان بداند، او معتقد است که هیچ چیز اتفاقی و سرسری نیست، هرچیزی هدفی دارد و نقشی را در سیستم عالم بازی می‌کند، و تاکید دارد که برای اتفاقات به جای استفاده از واژه‌ی تصادف، بگوید رخداد. و علاوه بر این، معتقد است این ماییم که رخدادهای خوب یا بد را برای خودمان جذب می‌کنیم. سرانجام آقای قطب وقتی می‌بیند که من هم با او هم عقیده‌ام، لبخند می‌زند و می‌گوید: و فکر کنم آدم‌هایی که این جور عقایدی دارند هم همدیگر را جذب می‌کنند.

- دو سه تا عکس بیشتر جلو نرفته‌ام که تلفن زنگ می‌زند. صدای گرفته و گریه‌داری از پشت خط می‌گوید که آقای قطب دیگر بین ما نیست. بقیه‌اش را دیگر نمی‌فهمم، همین‌قدر که دیروز از کوه پرت شده. تلفن قطع می‌شود، دو سه تا عکس برمی‌گردم و چهره‌ی خندانش را نگاه می‌کنم، و این که هیچ چیز تصادفی نیست و گریه امانم نمی‌دهد…

(6) دیدگاه

من اما دلم گریه می‌خواهد…

یک: از دیروز ظهر موبایل آنتن نداده است، حتی روستای تاش هم که دیشب خوابیدیم. تعجبی ندارد که کل مسیر قله هم موبایل آنتن ندهد. حوالی ساعت دوازده ظهر می‌رسیم بالای قله، قله‌ی شاهوار سمنان، و ناگهان گوشی یکی از بچه‌ها زنگ می‌زند. چقدر جالب! این بالا آنتن می‌دهد. بلافاصله شماره‌ی بانو را می‌گیرم، هم دلم تنگ است و هم می‌خواهم بگویم که درست بالای قله‌ام و به یاد او. مثل شیرکوه که وقتی رسیدم برایش پیامک فرستادم که از بالای شیرکوه هم دوستت دارم و او جواب داده بود: آن بالا خدا را بچسب. اما او بیشتر دلش می‌خواهد که از انتخابات حرف بزند و از مناظره‌ی دیشب احمدی‌نژاد و میرحسین. خبرها بوده، احمدی‌نژاد حسابی گرد و خاک کرده و رفسنجانی و ناطق نوری را به دزدی متهم کرده و به مدرک زهرا رهنورد هم گیر داده! نمی‌فهمم که چه ربطی دارد، مدرک همسر میرحسین؟ آن هم چه کسی؟ زهرا رهنورد که خیلی وقت است نویسنده است و متفکر و رییس دانشگاه و…

دو: تمام مسیر برگشت از قله را به این فکر می‌کنم که مگر رفسنجانی همانی نیست که وقتی رییس جمهوری‌اش تمام شد و خاتمی آمد، رهبر درباره‌اش گفت که هیچ رییس جمهوری برای من مثل رفسنجانی نمی‌شود؟! ناطق مگر همانی نیست که وقتی ریاست جمهوری رفسنجانی تمام شده بود و بحث بر سر انتخاب ناطق بود و خاتمی، رهبر نظرش روی ناطق بود و تاکید کرده بود که به اصلح رای بدهید؟! و مگر احمدی‌نژاد هم همانی نیست که رهبر بهش نظر ویژه دارد و تاکید کرده که از این دولت به شکل خاص حمایت می‌کند؟! به نظرم یک جای کار ایراد دارد، یا با منطق من جور در نمی‌آید!

سه: از سمنان برگشته‌ام. با استاد حسن کاشی‌کار رفته‌ایم کاشی ببینیم. ازش درباره‌ی انتخابات سوال می‌کنم:

- اوستا نظرت درباره‌ی انتخابات چیه؟

- من که از سیاست چیزی سرم نمی‌شه، فقط می‌دونم که احمدی‌نژاد باید رای بیاره!

- چرا؟

- برا این که احمدی‌نژاد پول می‌ده!

- چه پولی؟ مگه به شما پول داده؟

- بله! دو سال پیش صد و شصت هزار تومن، پارسال هم سیصد و بیست هزار تومن. قراره امسال هم یک میلیون تومن بده.

- برا چی میده؟ رو چه حسابی؟

- هیچی! من قبلنا بسیجی بودم. فرم پر کردم، بعد از چند روز یه نامه اومد در خونه. رفتیم توی محضر ثبت کردیم و سند به نام زدیم و اینا. پول رو خوب وقتی هم می‌ده، وسط زمستون. ها ها ها

- آها! که اینطور!

- خوبیش هم اینه که سوال جواب نمی‌خواد، تحقیق و اینا هم در کار نیست، فرمو که پر کنی، پوله رو حتما می‌ده…

چهار: دیدن مناظره‌ی کروبی و احمدی‌نژاد یک جور توفیق اجباری ست، و متاسفانه هرگز تا این حد از سرنوشت کشورم نترسیده‌ام. احمدی‌نژاد مثل آب خوردن دروغ می‌گوید، حقایق را انکار می‌کند، اهانت می‌کند و… نمی‌دانم چطور چنین آدمی چهار سال رییس جمهور کشورم بوده. هیچ دلم نمی‌خواهد چهار سال دیگر هم تحملش کنم. اما بیشتر همه از این نگرانم که احمدی‌نژاد شبیه کسی نیست که برای چهار سال و هشت سال آمده باشد. دیوانه‌ی قدرت است انگار. آمده است که بماند!

پنج: بعد از مدت‌ها نبودن و درگیر بودن، بانو را برای نهار دعوت کرده‌ام. داریم برمی‌گردیم خانه که توجهمان به چند نفر که کنار خیابان داد و هوار راه انداخته‌اند جلب می‌شود. از آن تیپ حزب‌اللهی‌ها هستند. همگی شبیه هم. ریش، پیراهن سفید روی شلوار و… پلاکارد دارند و داد می‌زنند و دزدگیر احمدی‌نژاد را تبلیغ می‌کنند! چقدر خنک‌اند این‌ها! می‌ایستم و ازشان می‌پرسم که تا حالا چند تا دزد گرفته این احمدی‌نژاد؟ یکی‌شان جواب می‌دهد که: هاشمی و بچه‌هاشو! بانو مانع‌ام می‌شود، اما می‌خواهم بگویم که احمدی‌نژاد هیچ دزدی نگرفته. چهار سال فرصت داشته که بگیرد ولی نگرفته. او هم به همان‌جایی وصل است که رفسنجانی و ناطق به آن وصل بوده‌اند. احمدی‌نژاد فقط دارد هوچی‌گری می‌کند، اخاذی می‌کند. می‌گوید تو دزدی پس حق نداری حرف بزنی و از کارهای من انتقاد کنی، آن کسی که تو حمایتش می‌کنی هم حق ندارد که از من انتقاد کند. اما نمی‌گوید که تو دزدی نکن. نمی‌گوید چرا دزدی کرده‌ای. اگر کاری به کارش نداشته باشی، هیچ نمی‌گوید، مثل خیلی‌ها که از دزدی‌شان هیچ نگفت. خیلی‌ها که من و شما می‌دانیم که هستند، همه‌مان هم درباره‌ی خانواده‌ی ثروتمند هاشمی و سایرین می‌دانستیم، اما مثل او اخاذی نکردیم. او نگران دزدی نیست، نگران خودش و منافع خودش است…می‌خواستم بگویم همه‌ی این‌ها را، اما گفتنش چه سود؟

شش: برای رای دادن به جایی رفته‌ام که اگرچه سال‌هاست نرفته‌ام، اما خیلی آشناست. از در که وارد می‌شوم دلم پر می‌کشد به گذشته‌ها، به دور دست‌ها. اگرچه خاطره‌ی زیادی از آن روزها به خاطرم نیست، اما آن جا انگار دنیای دیگری ست. همه‌چیز مثل همان سال‌هاست. بیست سالی گذشته، اما هیچ چیز عوض نشده، درخت‌های بلند کاج، حوض وسط حیاط که هنوز پر از آب است، زمین بازی، کلاس‌ها، همگی همان‌جا هستند، همان شکلی که آن روزها بودند، اما انگار همه چیز کوچکتر شده، باغچه‌ای که نتوانستم ازش بپرم و دستم تا مدت‌ها زخم داشت و هنوز جایش هست، کافی ست یک پایم را بلند کنم تا برسم به آن طرفش، حیاط که می‌نشستم لبه‌اش و پایم به زمین نمی‌رسید، کوتاه شده انگار. سالن مدرسه که وسط دو ردیف کلاس بود و زمستان‌ها جان می‌داد تویش راه بروی، خیلی هم بزرگ نیست دیگر. همه‌چیز مثل همان سال‌هاست و نیست. من اما همانم که بودم، همان بچه‌ی خجالتی… مدرسه همه‌چیزش درست است اما، چیزی این جا غلط است. جای بچه‌های شاد و شلوغ توی سالن چند تا آدم بزرگ نشته‌اند. حواسم بهشان نیست، فقط در و دیوار را نگاه می‌کنم، شناسنامه‌ام مهر می‌خورد، انگشت می‌زنم، رای می‌دهم، می‌اندازم توی صندوق و از مدرسه بیرون می‌زنم. دلم تنگ می‌شود…

هفت: دیشب حسابی خسته بودم و زود خوابیدم. بی‌نگرانی، بی‌استرس. به موسوی رای داده‌ام و مطمئنم که در بدترین شرایط انتخابات به دور دوم می‌کشد. حدود هفت صبح است که تلویزیون را روشن می‌کنم. شبکه‌ی خبر است و رضا حسین‌مردی. پیشترها از اخبارش دفاع می‌کردم، اما نمی‌دانم چرا امروز اینقدر اجرایش افتضاح است. چه مجری بدی ست حسین‌مردی! گوشه‌ی سمت راست از بالا به پایین احمدی‌نژاد است و موسوی و رضایی و کروبی. زیرش هم رای‌ها را نوشته. بیشتر به شوخی شبیه است. احمدی‌نژاد نزدیک به نوزده میلیون رای آورده، موسوی حدود هشت میلیون؟ کروبی فقط دویست و پنجاه هزار نفر؟! یعنی یک هفتاد و ششم احمدی‌نژاد؟! رضایی چه؟ رضایی که مطمئن بودم رقیب خوبی می‌شود، رضایی که برنامه‌های خوبی داشت و حرف‌های خوبی زده بود، رضایی که توی مناظره حساب احمدی‌نژاد را رسیده بود، فقط پانصد هزار نفر؟! نه! باور نمی‌کنم. چه شوخی لوسی با ما می‌کند این رضا حسین‌مردی. اولش به خودم امیدواری می‌دهم که تا چهل میلیون بشود، هنوز  دوازده میلیون مانده. حتما چهل میلیون نفر رای داده‌اند. خیلی‌ها را می‌شناسم که بعد از سال‌ها امسال رای دادند. اما بعد که حساب می‌کنم، می‌بینم که کافی است از آن دوازده میلیون رای، فقط یک میلیونش مال احمدی‌نژاد باشد، آن وقت کار تمام است. نه! هیچ امیدی نیست!

هشت: آن تیک سبز خوشکل روی شیشه‌ی جلوی ماشین را پاک می‌کنم، می‌خواهم به جایش یک ضربدر سیاه بکشم. اما ضربدر سیاه را نمی‌کشم، من هنوز امیدوارم. سر تا پا سبز می‌پوشم و به خیابان می‌روم، شهر عادی ست. اما همه غمگینند، هیچ‌کس باورش نمی‌شود.

نه: همین چند دقیقه‌ی پیش آقای محصولی آمار انتخابات را اعلام کرده، احمدی‌نژاد بیست و چهار میلیون رای آورده که دست‌کم برای من یکی قابل قبول نیست. بیانیه‌ی رهبر خوانده شده و احمدی‌نژاد قرار است که ساعت نه حرف بزند. پیش خودم فکر می‌کنم که اگر از دموکراسی ذره‌ای باقی مانده بود، آن یک ذره هم از بین رفت. حالا همه‌چیز تمام شده. من دارم تایپ می‌کنم و مثل اغلب اوقات که می‌خواهم آرام شوم به آهنگ  To The Unknown Man گوش می‌دهم، بارها و بارها و بارها. هیچ‌وقت از این آهنگ خسته نمی‌شوم. من اما دلم گریه می‌خواهد…

(23) دیدگاه

جیرجیرک

“جیرجیرکه” آمده بود پشت رادیاتور شوفاژ از کار افتاده قایم شده بود. درست پشت در اتاق من. هر شب تا چراغ‌ها خاموش می‌شد شروع می‌کرد به خواندن و تا صبح یکریز می‌خواند. همیشه هم یکجور نمی‌خواند، گاهی پشت سر هم، گاهی بریده بریده، گاهی آرام، گاهی بلند، گاهی…اما هرچه که بود می‌خواند. شنیده بودم که جیرجیرک‌ها عمر خیلی کوتاهی دارند. ده روز یا حداکثر دو هفته. غلط شنیده بودم انگار. جیرجیرک ما دو ماه بود که هر شب برایمان می‌خواند. تعجب کرده بودم از طول عمرش، شاید اما عادی بود که جیرجیرک دو ماه عمر کند. اما این که این دو ماه پشت آن رادیاتور چه می‌خورد بیشتر برایم سوال شده بود. هرچه که بود، عادت کرده بودم به صدایش و خواندنش، شده بود یکی از اعضای خانواده. فوق‌العاده بود که احساس می‌کردم درست پشت در اتاقم بیشه‌ای ست که جیرجیرکی در آن می‌خواند. خیلی طول نکشید. دو هفته‌ی پیش که از دفاعیه‌ی پایان‌نامه‌ برگشتم، هرچه در رختخواب صبر کردم، جیرجیرک نخواند. آن شب و همه‌ی شب‌های بعد خوابیدم و حس خوب آن جیرجیرکی که هرگز ندیدمش ولی صدایش لالایی‌ام شده بود، پشت آن رادیاتور کهنه گم شد. مثل باغچه‌ی‌ پردرخت کودکی که غروب‌های تابستان از صدای جیرجیرک‌ها خالی نمی‌شد…

(2) دیدگاه

حق

نوشتن از آن چه که فکرش را بکنی ساده‌تر است. یادم رفته بود. مدت‌ها بود ننوشته بودم، از چند هفته‌ی پیش سعی کردم که دوباره بنویسم ولی نشد. این را دیشب می‌خواستم اعتراف کنم، یا نمی‌خواستم. یادم نیست. بهرحال الآن می‌گویم.

این روزها بحث مردن خیلی داغ است و خودش البته. این را نگفتم که بگویم تا تنور داغ است نان را بچسبانید! حواستان باشد، این را نمی‌خواستم بگویم.

هشدار: اگر نابخشوده‌ی کلینت ایستوود (Unforgiven) را ندیده‌اید، ادامه‌ی این متن را نخوانید، زیرا بخش‌های مهمی از داستان فیلم معرکه‌ای را لو می‌دهد و من گناهش را گردن نمی‌گیرم.

یاد نابخشوده‌ی کلینت ایستوود افتادم. عجب فیلم معرکه‌ایست. صد و بیست کم است، پیرمرد صد و پنجاه سال عمر کند انشاءلله، که اینقدر خوب فیلم می‌سازد. دیالوگ فوق‌العاده‌ای ست در این فیلم (جدای از همه‌ی چیزهای فوق‌العاده‌‌ش ) آن جایی که بیل کوچولو (جن هکمن) تیر خورده و روی زمین دراز کشیده است و ویلیام مانی (کلینت ایستوود) بالای سرش ایستاده و تفنگش را به سمتش نشانه رفته تا خلاصش کند. بیل کوچولو با اوقات تلخی می‌گوید: ((این حق من نبود که اینطور بمیرم)) و ویلیام مانی جواب می‌دهد: ((مردن هیچ ربطی به حق نداره!)) و صورتش را متلاشی می‌کند…

۱ دیدگاه

قیصر

“دستور زبان عشق” را که خریدم، با خودم گفتم چه قدر خوب است و چه لذتی دارد که شاعر محبوبت زنده باشد و تو هر روز و هر لحظه منتظر یک شعر تازه از او.

یادم نیست بار اول کی با قیصر آشنا شدم، “گزینه‌ی اشعار” یا شعری که در کتاب فارسی خواهرزاده‌ام خوانده بودم؛ “ما همه لیلازادیم” یا…آهان! یادم آمد! قیصر را بار اول با شعر بوی ماه مهر شناخته بودم، همانی که همه‌مان خوانده بودیم و اغلب از بر کرده بودیم.

سال‌های دانشگاه بود که قیصر را  بار دیگر کشف کردم. شاعری بود که همه‌ی شعرهایش را دوست داشتم و این شگفت‌انگیز بود. با شعرهایش زندگی می‌کردم. “خسته‌ام از این کویر…” همیشه موقعی که از آن کویر رد می‌شدم این شعر توی ذهنم چرخ می‌خورد و به آن جا می‌رسید که “با خودت مرا ببر، خسته‌ام از این کویر!”

صبح سه‌شنبه بود که خبر رسید. همان سه‌شنبه‌ای که “تلخ و بی‌حوصله” بود. اولش باور نکردم. اما بعد چاره‌ای جز باور کردن نبود. قیصر رفته بود و “ناگهان چقدر زود دیر شده بود!” و چه دیر فهمیدم که هیچ تضمینی برای زنده بودن،‌ برای زنده ماندن نیست، حتی اگر “سبز و گرم” باشی.

صبح چهارشنبه، گوشه‌ی حیاط خانه‌ی شاعران ایستاده بودم و گریه می‌کردم. قیصر عزیزترین کسی بود که از دست داده بودم…

یادش به خیر…

(11) دیدگاه

بزرگترین دغدغه‌ی زندگی

از نبود حس و حال نوشتن و مسدود بودن بخش مدیریت وردپرس و البته تنبلی که بگذریم، این غیبت کمی طولانی به خاطر این است که این روزها خیلی درگیرم. پایان‌نامه‌ای که حداکثر تا یک ماه دیگر باید ازش دفاع کنم، مقاله‌ای که حداکثر تا یک هفته‌ی دیگر باید بنویسم و حالا در این هیر و ویر دارم ازدواج می‌کنم!
و تازه حالا می‌فهمم که بزرگترین دغدغه‌ی زندگی یک مرد؛ نه آزادی بیان است، نه دموکراسی، نه وبلاگ نوشتن، نه قهرمان توردوفرانس شدن، نه K2 را صعود کردن و نه حتی لذت شریک شدن، که پول درآوردن است!

۱ دیدگاه