

- بعد از دو هفته تازه فرصت کردهام و دارم عکسهای سفر را مرور میکنم. میرسم به عکسی که در دامنهی قلهی شاهوار گرفتهام، اما نه از قلهی شاهوار. از قلهای که در دور دست و در میان ابرهاست و نمیدانم اسمش چیست. بر خلاف شاهوار که تا آخرین لحظات ندیدیمش و نفهمیدیم که کدام است، این قله از همان اول دیدنی و خواستنی مینمود. سمت راست پایین عکس دو نفر انسان در حال حرکتند، یکی با لباس قرمز و دیگری آبی. عاشق بعضی عکسهای طبیعتام که تویشان آدم هم هست. گذشته از مقیاسی که به عکسها میدهند و این که میتوانی اندازهی چیزها را بفهمی، عکسها را به شکل متفاوتی زیبا میکنند، خصوصا اگر کوهنورد هم باشند، با آن لباسهای رنگ و وارنگشان که شاهکارند.
- عکس بعدی را درست از همان زاویهی عکس اول گرفتهام، با این تفاوت که سوژه دیگر آن قلهی دوردست نیست، زوم کردهام و از آن دو کوهنورد خواستهام به دوربین نگاه کنند و لبخند بزنند. آقا و خانم قطب.
- داریم از قله برمیگردیم و بین من و آقای قطب گفتگویی ست. آقای قطب میخواهد نظرم را دربارهی رخدادهای اطرافمان بداند، او معتقد است که هیچ چیز اتفاقی و سرسری نیست، هرچیزی هدفی دارد و نقشی را در سیستم عالم بازی میکند، و تاکید دارد که برای اتفاقات به جای استفاده از واژهی تصادف، بگوید رخداد. و علاوه بر این، معتقد است این ماییم که رخدادهای خوب یا بد را برای خودمان جذب میکنیم. سرانجام آقای قطب وقتی میبیند که من هم با او هم عقیدهام، لبخند میزند و میگوید: و فکر کنم آدمهایی که این جور عقایدی دارند هم همدیگر را جذب میکنند.
- دو سه تا عکس بیشتر جلو نرفتهام که تلفن زنگ میزند. صدای گرفته و گریهداری از پشت خط میگوید که آقای قطب دیگر بین ما نیست. بقیهاش را دیگر نمیفهمم، همینقدر که دیروز از کوه پرت شده. تلفن قطع میشود، دو سه تا عکس برمیگردم و چهرهی خندانش را نگاه میکنم، و این که هیچ چیز تصادفی نیست و گریه امانم نمیدهد…