آرشیو برای معلم

روز معلم و آقای استاندار

دیشب دعوتمان کرده بودند به مراسمی که برای اساتید آموزشکده‌های فنی و به مناسبت روز معلم ترتیب داده شده بود. قرار بود مراسم ساعت هشت شروع شود، البته من و محمود ساعت هشت و نیم رفتیم و البته که مراسم ساعت نه شروع شد! اول از همه رییس یکی از آموزشکده‌ها سخنرانی کرد و بعد مجری از آقای استاندار برای سخنرانی دعوت کرد. استاندار عزیز این طور شروع کرد که: “قرار نبود من سخنران باشم و به من گفته بودند اساتید و بزرگان سخنرانی می‌کنند. در میانه‌ی راه و داخل ماشین که بودم به خودم گفتم نکند از من بخواهند که سخنرانی کنم، به همین علت چند نکته‌ای را یادداشت کردم که حرفی زده باشم…” و نشان به آن نشان که استاندار محترم نزدیک به چهل دقیقه حرف زد! واقعا شانس آوردیم که ناگهانی شده بود وگرنه معلوم نبود تا کی حرف بزند. بعدا چند نفر از دوستان یادآوری کردند که استاندار در مراسم چند روز پیش هم دقیقا همین حرف‌ها را زده و صحبت از سخنرانی ناگهانی و یادداشت نکته‌ها در ماشین کرده و در نهایت هم یک ساعت حرف زده! بعد از سخنرانی آقای استاندار، یک گروه از بچه‌های دبستانی سرود خواندند که خیلی لذت بخش بود، مدت‌ها بود که سرود خواندن بچه‌ها را از نزدیک ندیده بودم و تا این حد لذت نبرده بودم. بعد از آن هم با حضور آقای استاندار و نماینده و چند نفر دیگر از پیش‌کسوتان و بازنشستگان تقدیر شد که به خاطر سخنرانی طولانی آقای استاندار، کمی تا قسمتی ماست‌مالی شد! و آن قدر در هم برهم اسامی خوانده شد که هیچ‌کس نفهمید چه شد! آخرین قسمت مراسم هم شام بود که جای شما خالی!

راستی! هیچ توجه کرده‌اید روز معلم شاید تنها روزی ست که روز مرگ کسی ست ولی جشن می‌گیریم و شیرینی می‌خوریم و تبریک می‌گوییم؟

(4) دیدگاه

برای نگاه داشتن

یکی از دانشجوهای ترم قبل ای‌میل تبریک نوروز فرستاده و گفته: ” هرچند درس ما تموم شد اما یاد استادهای واقعی و مهربون از یاد ما نمی‌ره…” بسی خوشحال شدم! دست کم به خاطر قدرشناسی‌اش. لطفا بدجنس نباشید، نگویید که هر استاد دیگری هم دو نمره به دانشجوهایش ارفاق کند تا همه پاس بشوند، می‌شود استاد واقعی و مهربون!

ترم گذشته سه تا کلاس درس داشتم. دو تا کلاس “مدار منطقی” و “ساختمان داده‌ها” دانشگاه پیام‌نور و یکی “ساختمان داده‌ها” آموزشکده‌ی فنی، که پیشتر درباره‌اش گفتم (+). بچه‌های آموزشکده‌ی فنی، تمامشان فنی و حرفه‌ای خوانده بودند، بعد کنکور داده بودند و حالا آمده بودند که فوق دیپلم بگیرند. شاد و شیطان بودند و پر از جنب و جوش و هیاهو،  و تا دلتان بخواهد “زیر کار در رو” و البته کمتر در حال و هوای دانشجویی. انگار بچه‌های دبیرستانی باشند. نفهمیدم چرا. اما به نظرم اینکه آموزشکده‌ی فنی مختلط نیست دلیل مهمی بود برای این احساسشان و اینکه از فنی‌حرفه‌ای آمده بودند و دبیرستان این وسط‌ها گم شده بود. عمیقا خوشحالم که همه‌شان قبول شدند. خیلی درس‌خوان نبودند، انتظار زیادی هم نداشتم. کافی بود درس در حد اپسیلون با ریاضی سر و کار داشته باشد. همه‌شان گیج می‌شدند! مگر چه انتظاری داشتم؟! این‌ها اصلا ریاضیات نخوانده بودند. احتمالا آخرین باری که ریاضی خوانده بودند، سال‌ آخر راهنماییشان بوده!

دانشجوهای ساختمان داده‌های پیام نور هم دست کمی از فنی‌ها نداشتند! بیشتر از نصفشان را هیچ‌وقت ندیدم! اما بچه‌های مدار منطقی تافته‌ای بودند جدا بافته. بسیار فعال و درس‌خوان. تقریبا همگی با نمره‌ی خیلی خوب قبول شدند. نصفشان کلاس ساختمان داده‌هایم را مستمع آزاد می‌آمدند و تمرین‌ تحویل می‌دادند! آن کلاس کذایی که وصفش رفت (+) جلسه‌ی آخرش، یازده نفر دانشجوی مستمع آزاد داشت، که همین بچه‌ها بودند. کلی دوستشان داشتم.

پی‌نوشت: آدم بعضی چیزها را می‌نویسد نه فقط به خاطر خوانده شدن که بیشتر برای نگه‌داشته شدن. به قول یکی، برای ثبت در تاریخ! این جا تنها جایی ست که می‌نویسم و طبیعی ست که گاهی و شاید هم اغلب هدفم از نوشتن در درجه‌ی اول ثبت وقایع باشد و بعد لذت شریک شدن…

(9) دیدگاه

نمره

دکتر ناوی می‌گفت: “نمره که بماند، فاسد می‌شود!”

امتحان، امتحان سختی نبود. از همان مطالب جزوه. فقط یکی از سوالات فکر کردن می‌خواست! وقت امتحان هم زیاد بود. برگه‌ها را که تصحیح کردم، دیدم یک سوم کلاس می‌افتند. برای “ساختمان داده‌ها” طبیعی است البته. ولی چون میانگین نمرات پایین بود و دانشجوی میان‌سال چهل و چند ساله و یکی از بچه‌های مودب و فعال کلاس و آن یکی که ترم آخری بود و شاغل، افتاده بودند و نمی‌خواستم بیافتند، به هرکسی دو نمره ارفاق کردم. جمعیت افتاده‌ها از یازده نفر، شد سه نفر. “محمود” گفته بود که نرمال این است که دو سه نفر بیافتند! اما ترم اولی دلم نمی‌آمد هیچ کسی را بیاندازم. نمره‌های موقت را اعلام کرده و آن سه نفر را انداخته بودم. ولی تصمیمم این بود که موقع نهایی کردن نمرات، هر سه نفر را ده بدهم که  قبول بشوند. فردای اعلام نمرات موقت، دوست گرمابه و گلستانی زنگ زد که آن یکی که انداخته‌ای پسر عمه‌ی فلان دوست است! گفتم ماجرا را برایش و گفتم که قرار بوده که پاسش کنم ولی حالا که زنگ زدی درباره‌اش فکر می‌کنم! روز بعد یکی از آن سه نفر زنگ زد! شماره‌ام را از کجا آورده بود؟! خدا می‌داند! گفت که دارد مشروط و اخراج می‌شود. به‌اش نه و بیست و پنج صدم داده بودم. گفتم که قرار بوده که بهت ده بدهم. نگران هم نباش، این روزها هیچ‌کسی به خاطر مشروط شدن از دانشگاه اخراج نمی‌شود و گفتم که باشد نمره‌ی کارگاهت را که صفر داده بودم -چون روز امتحان نیامده بودی- برایت در نظر می‌گیرم، کمی هم ارفاق می‌کنم و یازده بهت می‌دهم. امروز باز یکی دیگر زنگ زده! این یکی از کجا شماره آورده؟! نمی‌دانم. آن دیروزی آخر حرف‌هایش قول داد که شماره‌ام بین خودش و خودم بماند! فرقی نمی‌کند که از کجا آورده. “محمود” گفته بود که همیشه اول ترم شماره‌ی تلفن همراهش را روی تخته می‌نویسد! به این دلیل که اگر ننویسی هم، خودشان گیر می‌آورند! عجب راست گفته بود. این یکی دوازده شده بود. اصلا هم دانشجوی فعالی نبود. گفت که دارد مشروط و اخراج می‌شود! گفتم چطور؟ من این همه ارفاق کرده‌ام. نمی‌شود از سایر اساتید نمره بگیری؟ گفت: سایرین مثل شما نمره‌ نمی‌دهند! بعلاوه هنوز نمره‌هایشان را اعلام نکرده‌اند!!

(6) دیدگاه

حضور و غیاب

کلاس روز دوشنبه‌ام اولین جلسه‌ای بود که تشکیل می‌شد. ساعت هشت و پنج دقیقه که وارد کلاس شدم، تعجب کردم که هیچ کس نبود! دوهفته‌ای از مهر گذشته بود و این را نمی‌شد به حساب تعطیلی هفته‌ی اول ترم گذاشت. وانگهی این که حتی یک نفر هم سر کلاس نبود، کمی عجیب می‌نمود. فکر کردم شاید شماره‌ی کلاس عوض شده و دانشجویان سر کلاس دیگری حاضر شده‌اند. از مسئول آموزش که پرسیدم، معلوم شد که اینطور نیست، کل جمعیت کلاس نه نفر است که هنوز هیچ کدامشان نیامده‌اند! سر کلاس که رفتم چند دقیقه‌ای شد که دانشجوها کم‌کم پیدایشان شد، شش نفر، چهار پسر و دو دختر. برای کلاس نه نفره، آمدن شش نفر هم یعنی خیلی! آن هم در سیستم پیام نور. آخر ساعت اول دانشجویان پسر که در مورد حضور و غیاب پرسیدند، بهشان گفتم از نظر من هیچ اجباری برای کلاس آمدن نیست. و واقعا هم نبود. ساعت دوم که شد هیچ کدام از پسرها نیامده بودند!

(6) دیدگاه

روز اول، روز دوم، هفته‌ی دوم

روز اول تدریس، از چهل نفر فقط نه نفر آمده‌اند! تعجبی هم ندارد، هفته‌ی اول است. ظاهرم خوب است، نه دست و پایم می‌لرزد نه هول شده‌ام و نه سرخ و زرد. اما راحت نیستم…

فردای روز اول، کلاس بیست و چند نفره، همه چیز عادی ست…

هفته‌ی دوم، تدریس چنان عادی شده که انگار سال‌ها ست معلمم…

(2) دیدگاه

روز اول

امروز اولین روز تدریس است! ساعت هشت صبح باید بروم سر کلاس و از الآن دل توی دلم نیست…

(7) دیدگاه