افتخار نمیکنم که واستادم و دیدم و ساکت موندم.
پرند پایا-وقتی همه خوابیم-بهرام بیضایی
افتخار نمیکنم که واستادم و دیدم و ساکت موندم.
پرند پایا-وقتی همه خوابیم-بهرام بیضایی
هشدار: اگرچه گفتگوی زیر داستان فیلم معرکهی زندگی دیگران (+ و +) را فاش نمیکند، اما شاید برای آنهایی که ترجیح میدهند قبل از دیدن فیلم دربارهی آن هیچ چیز نداند، نخواندن این سطور بهتر باشد!
میهمانی تولد گئورگ است و آلبرت تنها، گوشهای روی یک کاناپه نشسته و کتاب ميخواند. گئورگ کتابهای کنار آلبرت، که آلبرت با خودش آورده و کنارش روی کاناپه گذاشته را برمیدارد و مینشیند.
آلبرت بستهای را به گئورگ میدهد و میگوید: “این هم هدیهی من.”
گئورگ هدیه را میگیرد و با اوقات تلخی میپرسد: “فقط واسه کتاب خوندن اومدی؟”
آلبرت: “این کتاب برشته”
پس از مکثی کوتاه آلبرت میگوید: “این مردم لیاقت آزادی رو ندارن. نه؟”
گئورگ جواب میدهد: “ندارن؟ پس تو چرا اینجایی؟ توی همچین محیطی ما چیکار میتونیم بکنیم؟ مردم به هرچیزی که در اطرافشون وجود داره عادت میکنن.”
آلبرت: “بله! حالا میتونن به چیزی که براشون غیرقابل تحمله عادت کنن. دیگه از این بیشتر نمیشه تغییرات رو پیشبینی کرد.”
در این لحظه سر و صدای مشاجرهای به گوش میرسد. هاوزر یکی از دوستانی مشترکش با گئورگ که فکر میکند عضو آژانس امنیت ملی است را گیر انداخته و دارد سوال پیچش میکند. گئورگ از او عذرخواهی میکند و از هاوزر میخواهد بس کند.
هاوزر: “چه مرگته؟ نمیدونی اون در حال حاضر برای امنیت ملی کار میکنه؟”
گئورگ: “نه هاوزر! تو اون رو خوب نمیشناسی.”
هاوزر ناراحت میشود و به سمت جالباسی میرود تا لباس بپوشد و میهمانی را ترک کند. هاوزر در حالی که کاپشن میپوشد به گئورگ میگوید:
“داری ایدهآلگرا میشی. میدونستی؟ از کی تو از واقعیت فرار میکنی؟ اونها تو و این مردم رو دگرگون کردن. تو به زندگی زیر سلطهی استبداد عادت کردی. اگه این حقیقت داشته باشه، تو حتی لیاقت زنده بودن رو نداری. تا وقتی که خودت رو عوض نکردی، دیگه به ملاقات من نیا”
و میهمانی را ترک میکند.
شب یلدای کیومرث پوراحمد را بینهایت دوست دارم. جایی از فیلم پریا به حامد میگوید که نگرانش بوده است. حامد میپرسد: “نگران من؟” و پریا جواب میدهد که: “آدم گاهی نگران یه شخصیت سریال تلویزیونی هم میشه، نمیشه؟”
من نگران وبلاگنویسیام که مشترک وبلاگش هستم (+). وبلاگی که چند روزی ست دیگر حتی باز هم نمیشود. انگار اصلا وجود ندارد. مثل خود او که انگار اصلا وجود ندارد. عادت داشت که هر روز مطلب بنویسد، و این اواخر زیاد از روزانهها و حرفهای دلش مینوشت. نقدها و نوشتههای جامعهشناسانهاش را خواندهام، حرفها و خودمانیهایش را هم همینطور و صمیمی شدهایم، بی این که او بداند چون هرگز برایش نظری ننوشتهام. اما من هم دلتنگ و هم نگرانش هستم، نگران او و نگران همهی آنهایی که دستگیر شدهاند و نمیدانم چه کاری از دستم بر میآید. اگر کسی میداند بگوید لطفا.
فیلمی بود که در بچهگیام دیدم. اصلا یادم نیست چه بود، حتی مضمون فیلم. فقط دیالوگی از آن یادم مانده:
“دلم میخواد اینقدر سیگار بکشم تا بمیرم!”
نوشتن از آن چه که فکرش را بکنی سادهتر است. یادم رفته بود. مدتها بود ننوشته بودم، از چند هفتهی پیش سعی کردم که دوباره بنویسم ولی نشد. این را دیشب میخواستم اعتراف کنم، یا نمیخواستم. یادم نیست. بهرحال الآن میگویم.
این روزها بحث مردن خیلی داغ است و خودش البته. این را نگفتم که بگویم تا تنور داغ است نان را بچسبانید! حواستان باشد، این را نمیخواستم بگویم.
هشدار: اگر نابخشودهی کلینت ایستوود (Unforgiven) را ندیدهاید، ادامهی این متن را نخوانید، زیرا بخشهای مهمی از داستان فیلم معرکهای را لو میدهد و من گناهش را گردن نمیگیرم.
یاد نابخشودهی کلینت ایستوود افتادم. عجب فیلم معرکهایست. صد و بیست کم است، پیرمرد صد و پنجاه سال عمر کند انشاءلله، که اینقدر خوب فیلم میسازد. دیالوگ فوقالعادهای ست در این فیلم (جدای از همهی چیزهای فوقالعادهش ) آن جایی که بیل کوچولو (جن هکمن) تیر خورده و روی زمین دراز کشیده است و ویلیام مانی (کلینت ایستوود) بالای سرش ایستاده و تفنگش را به سمتش نشانه رفته تا خلاصش کند. بیل کوچولو با اوقات تلخی میگوید: ((این حق من نبود که اینطور بمیرم)) و ویلیام مانی جواب میدهد: ((مردن هیچ ربطی به حق نداره!)) و صورتش را متلاشی میکند…