پیله کرده است که سیگار میخواهد. نمیپرسم چرا و برایش سیگار میخرم. همان شب حرفمان میشود و میزند زیر گریه. دارم دیوانه میشوم، این هزارمین باری ست که توی دو هفتهی گذشته گریه میکند. حکیمانه بهش میگویم: داری زیادی گریه میکنی، دارم به گریه کردنت عادت میکنم. نیم ساعت بعد پایین پلهها پیدایش میکنم. توی تاریکی نشسته است. داری گریه میکنی؟ برنمیگردد و لازم نیست بگوید. دستش که از صورتش فاصله میگیرد، سرخیاش پیدا میشود و دودی که توی تاریکی محو میشود: نه! دارم سیگار میکشم! میگویم: بد نیست، فقط بپا عادت نکنی. جواب میدهد: بهتر از این است که تو به گریه کردن من عادت کنی و پک محکمی به سیگارش میزند.
آرشیو برای سه نقطه
جیرجیرک
“جیرجیرکه” آمده بود پشت رادیاتور شوفاژ از کار افتاده قایم شده بود. درست پشت در اتاق من. هر شب تا چراغها خاموش میشد شروع میکرد به خواندن و تا صبح یکریز میخواند. همیشه هم یکجور نمیخواند، گاهی پشت سر هم، گاهی بریده بریده، گاهی آرام، گاهی بلند، گاهی…اما هرچه که بود میخواند. شنیده بودم که جیرجیرکها عمر خیلی کوتاهی دارند. ده روز یا حداکثر دو هفته. غلط شنیده بودم انگار. جیرجیرک ما دو ماه بود که هر شب برایمان میخواند. تعجب کرده بودم از طول عمرش، شاید اما عادی بود که جیرجیرک دو ماه عمر کند. اما این که این دو ماه پشت آن رادیاتور چه میخورد بیشتر برایم سوال شده بود. هرچه که بود، عادت کرده بودم به صدایش و خواندنش، شده بود یکی از اعضای خانواده. فوقالعاده بود که احساس میکردم درست پشت در اتاقم بیشهای ست که جیرجیرکی در آن میخواند. خیلی طول نکشید. دو هفتهی پیش که از دفاعیهی پایاننامه برگشتم، هرچه در رختخواب صبر کردم، جیرجیرک نخواند. آن شب و همهی شبهای بعد خوابیدم و حس خوب آن جیرجیرکی که هرگز ندیدمش ولی صدایش لالاییام شده بود، پشت آن رادیاتور کهنه گم شد. مثل باغچهی پردرخت کودکی که غروبهای تابستان از صدای جیرجیرکها خالی نمیشد…
قیصر
“دستور زبان عشق” را که خریدم، با خودم گفتم چه قدر خوب است و چه لذتی دارد که شاعر محبوبت زنده باشد و تو هر روز و هر لحظه منتظر یک شعر تازه از او.
یادم نیست بار اول کی با قیصر آشنا شدم، “گزینهی اشعار” یا شعری که در کتاب فارسی خواهرزادهام خوانده بودم؛ “ما همه لیلازادیم” یا…آهان! یادم آمد! قیصر را بار اول با شعر بوی ماه مهر شناخته بودم، همانی که همهمان خوانده بودیم و اغلب از بر کرده بودیم.
سالهای دانشگاه بود که قیصر را بار دیگر کشف کردم. شاعری بود که همهی شعرهایش را دوست داشتم و این شگفتانگیز بود. با شعرهایش زندگی میکردم. “خستهام از این کویر…” همیشه موقعی که از آن کویر رد میشدم این شعر توی ذهنم چرخ میخورد و به آن جا میرسید که “با خودت مرا ببر، خستهام از این کویر!”
صبح سهشنبه بود که خبر رسید. همان سهشنبهای که “تلخ و بیحوصله” بود. اولش باور نکردم. اما بعد چارهای جز باور کردن نبود. قیصر رفته بود و “ناگهان چقدر زود دیر شده بود!” و چه دیر فهمیدم که هیچ تضمینی برای زنده بودن، برای زنده ماندن نیست، حتی اگر “سبز و گرم” باشی.
صبح چهارشنبه، گوشهی حیاط خانهی شاعران ایستاده بودم و گریه میکردم. قیصر عزیزترین کسی بود که از دست داده بودم…
یادش به خیر…
پرنسس و شوالیه
یک روز خنک پاییزی شوالیه پرنسس را که بی ندیمهاش برای هواخوری به باغ قصر رفته بود غافلگیر میکند. شوالیه روبروی پرنسس زانو میزند و با نگاهی ملتمسانه می گوید:
- پرنسس! پرنسس! از شما تقاضایی دارم.
- میشنوم شوالیه.
- فقط پیش از آن که خواستهام را بگویم از شما خواهشی دارم.
- آن چیست؟
- اگر پاسخ شما مثبت بود که هیچ. اما اگر پاسختان منفی ست قول بدهید که تقاضایم را فراموش کنید و با من آنگونه باشید که هماکنون هستید.
- به نظر تو چنین چیزی ممکن است؟
- گمان نمیکنم پرنسس. اما دستکم میتوانید وانمود کنید که ملاقات امروز ما را فراموش کردهاید.
- تقاضای گستاخانهایست، آن هم از یک پرنسس. اما به خاطر خدماتت میپذیرم، اما قول نمیدهم.
- سپاسگزارم پرنسس.
- و اما تقاضایت؟
شوالیه بی آن که نگاهش را از پرنسس بردارد با مکثی طولانی می گوید:
- با من ازدواج کنید!
و اکنون نوبت به پرنسس و مکث طولانیاش رسیده است. پرنسس برافروخته و برافروختهتر میشود و با صدایی که به سختی شنیده میشود، میگوید:
- تو چه گفتی؟
- با من ازدواج کنید پرنسس!
ـ چطور جرات میکنی از من چنین درخواستی بکنی؟
- من شما را دوست دارم!
- آه! باشد شوالیه. ولی جواب من منفی است.
- آه! پرنسس! با من اینگونه مکنید. من بیش از این توان عشق شما را ندارم. یا با من ازدواج کنید یا من خودم را در رودخانهی کنار قصر غرق خواهم کرد.
- چه میگویی شوالیه؟ آن رودخانه سالهاست که خشک شده!
- اِمم…جدی میگویید؟!
- بله!
- باشد! باشد! پس خودم را در یکی از آن برنامههای کوهنوردی به پایین پرتاب خواهم کرد.
- اصلا برایم مهم نیست شوالیه! هرچند تو جراتش را نداری!
- شاید پرنسس. اما شما تا ابد با هراس پرت شدن من از کوه زندگی خواهید کرد.
- هراس؟! تو از چه چیز حرف میزنی شوالیه؟
- شما…
شوالیه مِنمِن میکند، او دچار تردید شده است. اما عاقبت حرفش را میزند:
- شما مرا دوست دارید پرنسس!
پرنسس میخواهد انکار کند. اما بیش از این توان این کار را ندارد. او نیز شوالیه را دوست میدارد. پرنسس آهی میکشد و میگوید:
- آه شوالیه! دوست داشتن من و تو چه فایده دارد وقتی پدرم هرگز اجازه نخواهد داد؟ او اگر از عشق تو به من آگاه شود تو را در یکی از آن برنامههای کوهنوردی به پایین پرتاب خواهد کرد. بگذار عشق ما برای خودمان بماند، بین خودمان، هرگز فاش نشود. تا زنده بمانیم. اینگونه دستکم گاهی همدیگر را خواهم دید…
شوالیه برمیخیزد و دستان پرنسس را میگیرد و در حالی که عاشقانه در چشمان پرنسس زل زده است میگوید:
- نه پرنسس. نباید اینگونه باشد. هیچکس نمیتواند ما را بیش از این از هم دور نگه دارد. ما از اینجا خواهیم رفت و جایی که هیچکس ما را نشناسد زندگی خواهیم کرد. ما به هنگکنگ خواهیم رفت و آن جا شاد زندگی خواهیم کرد…
- حالا چرا هنگکنگ؟!
- آخر من هنگکنگ را دوست دارم!
و شوالیه عاشقانه به پرنسس نگاه میکند و او هم…
چند هفته بعد شوالیه در یک شب طوفانی زمستانی با اسب سیاهش از رودخانه خشک شده کنار قصر عبور میکند و پرنسس که انتظارش را میکشد از پنجره اتاقش با او همراه میشود…
یک سال بعد:
شوالیه و پرنسس با فروش جواهرات پرنسس نبش یکی از چهارراههای پر رفت و آمد هنگکنگ مغازهای خریدهاند و کافه باز کردهاند، کافهی پرنسس و شوالیه. غذای مخصوص کافهی پرنسس و شوالیه پستا با پپسی ست. آخر پرنسس عاشق پپسی ست…