آرشیو برای جامعه

مهمان‌های برادرم

سه روز بعد مهمان‌های برادرم از قشم آمدند. برادرم هفده هیجده سال پیش که توی جزیره‌ی قشم سرباز معلم بوده، توی آن اوضاع آنجا (اگر قشم رفته باشید می‌فهمید چه می‌گویم) یکی از آن خانواده‌ها حسابی تحویلش گرفته بودند (لابد طویله‌شان خالی بوده! هاهاها) و نگذاشته بودند زیاد بهش سخت بگذرد و این دوستی هنوز ادامه ادارد. آها! داشتم می‌گفتم، مهمان‌های برادرم از قشم آمدند. آمدند برای تفریح و گردش و یزد و آثار باستانی دیدن؟ نه جان من! آمدند برای مداوا! خانم خانواده پنج سال پیش نمی‌دانم چطور می‌شود که پایش می‌شکند، یک شکستگی خیلی معمولی. توی بیمارستان قشم عملش می‌کنند که درست نمی‌شود، نمی‌دانم چند مدت بعد توی بیمارستان بندرعباس دوباره عملش می‌کنند و پلاتین توی پایش می‌گذراند، اما پلاتین را درست و حسابی کار نمی‌گذارند و دوباره پا درست که نمی‌شود هیچ، بدتر هم می‌شود. حالا زن بیچاره با پسر و دخترش پا شدند آمدند یزد. پنج سال گذشته و الآن اصلا نمی‌تواند راه برود. با پسرش رفتیم برای خرید پلاتین و پیچ. اسمش پلاتین است، اما نوعی استیل است. فلز و یازده عدد پیچ شد حدود دویست و هفتاد هزار تومن. بیمه‌ی روستایی؟ نکند فکر کرده‌اید اینجا سوییس است؟ ببریمش بیمارستان دولتی؟ که پنج سال دیگر پایش هم از دست بدهد؟ دکتر گفت اگر چند ماه دیرتر آمده بود معلوم نبود چه می‌شد، استخوان پا سیاه شده بود. عمل سختی بود. بعد از عمل مریض تب و لرز هم داشت و خونریزی. پنج روز بعد مرخص شد. هزینه‌ی عمل و بیمارستان با تخفیفی که دکتر داد، شد دو و نیم میلیون تومن. مگر یک روستایی قشمی چقدر درآمد دارد؟ نمی‌دانم. هرچه گفتیم چند روز دیگر بمانید، چه عجله‌ای ست برای رفتن، آن هم با این پا. اصرار کردند که باید برویم. رفتیم برای بلیط از نوع تخت. فرستادنمان دفتر مرکزی هما، فرم گرفتیم که اول باید پزشک بیمار پر و امضاء می‌کرد و بعد پزشک معتمد هما. دکتر گفت با آمبولانس ببریدش، هم تجهیزات پزشکی توی آمبولانس هست و هم ارزانتر در می‌آید. آمبولانس چهارصد هزار تومن گرفت و برشان گرداند قشم.

(5) دیدگاه

سه روز بعد

یلدا که بشود پدر هفتاد  و دو ساله می‌شود. بزنم به تخته، هنوز سالم است و مشکل چندانی ندارد، جز دیابتی که مدت‌هاست با اوست  و مادر مواظبش است و زانویی که گاهی درد می‌گیرد. هفته‌ی پیش پدر را برده‌ام پیش متخصص ارتوپد معروف شهر که پایش را معاینه کند،  از دو هفته‌ی پیش برای ساعت پنج وقت گرفته‌ایم، اما ساعت پنج که می‌رسیم غلغله است. به قول شجاع جون این دیگر گفتن نمی‌خواهد که وقت گرفتن الکی ست. نگویید چرا اعتراض نکردی، که قبلا اعتراض کرده‌ام. دل و دماغش را ندارم که پیش هر دکتری که می‌روم با منشی‌اش جر و بحث کنم که درست نوبت بدهد، طرف هم اصلا گوشش بدهکار نباشد، بعد برای این که به من ثابت کند مقررات نوبت دادن چه طوری ست، تلفنی به بیمار پشت خط بگوید که: شما و یازده نفر دیگر ساعت چهار وقت دارید، اما دکتر ساعت پنج می‌آید، هر کس زودتر بیاید می‌رود داخل! فکر نکنید غلو کرده‌ام، یا خالی بسته‌ام. این که گفتم کاملا واقعی ست، و ماجرایی ست که چند ماه پیش توی یک مطب چشم پزشکی اتفاق افتاد. بگذریم.

توی مطب دکتر غلغله است و اکثریت بیمارانی که آمده‌اند شهرستانی‌اند، یعنی لباس و پوشیدن و حرف زدن و قیافه‌شان می‌گوید که احتمالا از بندرعباس آمده‌اند. برایم جای تعجب است که بندرعباس که حالا شهر بزرگی شده، چطور هنوز یک پزشک درست و حسابی ندارد که مردم مجبور نباشند برای مداوا بیایند یزد؟ با خودم فکر می‌کنم این همه آدمی که پزشک ‌شده‌اند، چرا این شغل را انتخاب کرده‌اند. نمی‌شود گفت که با رتبه‌ای که داشته‌اند انتخاب دیگری جز پزشکی نداشته‌اند. که خب آدم اگر بتواند پزشکی قبول شود، احتمالا همه‌ی رشته‌های دیگر را هم می‌تواند قبول شود. هرچند می‌دانم اوضاع خیلی هم این طوری نیست، و مثلا کسی که رتبه‌ی دو رقمی می‌آورد، هزار و یک عامل مانعش می‌شود که مهندسی کشاورزی را انتخاب نکند و پزشکی بخواند. دکتر پدر را معاینه می‌کند و برایش آزمایش سونوگرافی می‌نویسد. سونوگرافی که می‌رویم آن جا هم غلغله است، آن جا هم اگر نگویم اکثریت، نصف بیماران احتمالا از بندرعباس آمده‌اند. منشی نسخه را نگاه می‌کند و می‌گوید: پنجاه و دو هزار تومن می‌شود. مخم سوت می‌کشد، می‌پرسم: مگر بیمه نیست؟ جواب می‌دهد با بیمه می‌شود پنجاه و دو هزار تومن. می‌گویم: باشد، مشکلی نیست. برای سه روز بعد نوبت می‌دهد. توی مسیر برگشت به یاد پدر نمی‌آورم که چطور می‌شود با حقوق ماهی سیصد چهارصد هزار تومن زندگی کرد، یادش نمی‌آورم که دائم می‌گوید: انقلاب کردیم که آزاد باشیم!

(3) دیدگاه

زنده بودن با زندگی کردن فرق دارد

پدر نشسته است پای تلویزیون و مثل همیشه صدایش را تا آخر بلند کرده است. صدای مجری تلویزیون خیلی خوب شنیده می‌شود و حواسم پرت می‌شود. خبر اول این است که نمی‌دانم کدام سازمان هزینه‌ی یک خانوار شهری را هفت صد و هشتاد و پنج هزار تومان در ماه تخمین زده است، که در خوش‌بینا‌نه‌ترین حالت هم بیشتر از این حرف‌هاست. خبر دوم این است که میزان مصرف لبنیات نسبت به سال گذشته بیست درصد کاهش داشته است. بقیه‌اش را نمی‌شنوم، هیچ علاقه‌ای به شنیدنش ندارم. مثل مانی اورنگ فقط مایل به شنیدن اخبار خوب هستم که این اخبار هیچ کدامشان خوب نیست. واکمن را روشن می‌کنم که با صدای آشنای خوشایندی، صدای ناآشنای ناخوشایند را حذف کنم، چیزی شبیه به طب سوزنی.

لازم نیست ریاضی‌دان یا باشم تا بتوانم خبر اول و دوم را به یکدیگر ربط بدهم. هزینه‌ی یک خانوار بیشتر از درآمدش است و چاره چیست که چیزی نیست جز این که باید گرسنه ماند، از شکم زد تا بشود زندگی کرد، که این دیگر اسمش زندگی کردن نیست. هنوز یادم نرفته که زنده بودن با زندگی کردن فرق دارد. چند وقت پیش هم یکی از همین سازمان‌های دولتی آمار گسترش فقر به مرز چهل درصد را داده بود. هیچ معنی که نداشته باشد، خیلی راحت می‌شود تفسیرش کرد که یعنی از هر ده نفری که توی خیابان می‌بینی، چهار نفرشان زیر خط فقرند. یعنی معلوم نیست آخرین بار کی غذای درست و حسابی خورده‌اند، معلوم نیست چقدر سیلی خورده‌اند تا صورتشان سرخ مانده است.

پدر اگرچه طرفدار حکومت نیست، اما خیلی هم مخالفش نیست. راست می‌گوید، وقتی که مشکل مالی ندارد، وقتی گرسنه نیست، خیلی چیزها را نمی‌بیند. وقتی باهاش بحث می‌کنم که نمی‌شود با حقوق ماهی سیصد چهارصد تومن زندگی کرد، با تعجب می‌گوید که پس این همه مردم چه کار می‌کنند؟! از این متعجب نیست که این مردم چطور زندگی می‌کنند با این درآمد. از این متعجب است که من چطور می‌گویم نمی‌شود زندگی کرد و این همه مردم دارند زندگی می‌کنند.

وقتی آمار می‌دهند که چهل درصد مردم زیر خط فقرند (اگر آمار درستی باشد و اگر من درست خاطرم مانده باشد)، با این هزینه‌های سرسام‌آور زندگی که هر روز هم بیشتر می‌شود، می‌توانم مطمئن باشم که چهل درصد دیگر مردم هم همه‌ی درآمدشان صرف خوردن‌شان می‌شود، یعنی هیچ پس‌اندازی برایشان نمی‌ماند.خیلی ساده است، هزینه‌های خانواده بالا می‌رود، اما درآمدها نه. سهام عدالت؟ شوخی می‌کنید! چاره‌ای نیست، باید از ضروریاتی زد که کمتر معلوم است، مصرف لبنیات برای کودکان و سالمندان ضروری ست، برای زن‌های باردار هم همینطور. سایرین هم خوب است که در هفته فلان مقدار شیر و ماست مصرف کنند. اما وقتی درآمد نیست، وقتی بودجه‌ای برای خانواده نمی‌ماند، دیگر سلامتی استخوان و دهان و دندان چه اهمیتی دارد. دندان‌ها که خراب می‌شود؟ اوه! چه حرف‌ها می‌زنید. راحت‌تریم که دندان‌های کرم‌خورده را بکشیم. بیکاریم برویم دندان‌پزشکی. تازه دندان‌پزشک‌های عزیز که خون پول پدرشان را از آدم می‌گیرند. عوضش می‌توانیم خوشحال باشیم که سوپرمارکت‌های شهر تابلو زده‌اند که نوشابه‌ی خانواده سه عدد هزار تومان. خوشمزه‌تر هم هست.

بچه که بودم فیلم وسترنی دیدم. دو تا دزد به بانک شهر دستبرد زدند. همان موقع مراسم عروسی زوج جوانی هم بود. دزدها در حال فرار از دست کلانتر و افرادش، عروس خانم را هم با خودشان دزدیدند. پیش خودم گفتم چه دزدهای احمق! دیگر برای چه عروس را دزدیدند؟ بچه‌تر از آن بودم که بفهمم چرا دزدها چنین حماقتی کردند و جماعتی را دنبال خودشان راه انداختند. بگذریم. دزدها که با عروس فرار کردند، اما داماد مایوس نشده بود، با یک نفر دیگر دنبال رد دزدها بودند. آن یک نفر دیگر برای این که قدری اوضاع را برایش روشن کند، بهش گفت: همسرت ممکن است زنده باشد، اما زنده بودن با زندگی کردن فرق دارد.

یک نظر بنویسید

اتاق 101

کسی می‌آید

کسی می‌آید

کسی که در دلش با ماست، در نفسش با ماست، در صدایش با ماست

کسی که آمدنش را

نمی‌شود گرفت

و دستبند زد و به زندان انداخت

کسی که مثل هیچ کس نیست را که می‌خوانم، اغلب به خودم می‌گویم: کاش فروغ بیشتر زنده مانده بود، کاش جوانمرگ نشده بود، کاش باز هم شعر گفته بود، کاش فروغ… فروغ فرخزاد سی و دو سال زندگی کرد و پنج کتاب شعر نوشت، شعرهایی که روز به روز بهتر و قوی‌تر شد. آنقدر که آخرین کتابش “ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد” ازشاهکارهای شعر معاصر فارسی ست، آنقدر که با خواندن آن نمی‌شود از خود نپرسید: اگر فروغ بیشتر زنده مانده بود، اگر جوانمرگ نشده بود، آیا می‌توانست از این هم جلوتر برود یا نه؟

جورج اورول چهل و شش سال زندگی کرد و شش کتاب نوشت، که دو کتاب آخرش، قلعه‌ی حیوانات و 1984 از شاهکارهای ادبیات دنیاست. اورول تنها چند ماه پس از نوشتن رمان 1984 از سل مرد – همان سل لعنتی که کافکا را هم کشته بود – نمی‌شود گفت جوانمرگ، اما چهل و شش سال هم خیلی برایش کم بود. کتاب‌هایش را که می‌خوانم، خدابیامرزی‌اش می‌دهم و افسوس می‌خورم که چرا بیشتر نماند، بیشتر نماند و کتاب تازه‌ای ننوشت. کتاب تازه‌ای ننوشت تا بفهمیم بعدش چه می‌شود. در قلعه‌ی حیوانات‌اش زندگی کرده‌ایم و در 1984اش. سخنان ابطحی و عطریان‌فر بعد از آن دادگاه کذایی، بیشتر از همه مرا به یاد رمان 1984 انداخت و اتاق 101. دیشب بیشتر از همیشه، تاسف خوردم که چرا جورج اورول بیشتر زنده نماند، دست کم به اندازه‌ی یک کتاب، تا بدانم بعدش چه می‌شود.

اوبراین گفت: ((بلندشو. بیا اینجا.))

وینستون روبروی او ایستاد. اوبراین شانه‌های وینستون را میان دست‌های قدرتمندش گرفت، وراندازش کرد و گفت: ((در فکر فریب من بوده‌ای. احمقانه بود. راست‌تر بایست. به صورت من نگاه کن.)) مکثی کرد و با لحنی آرام‌تر به گفته افزود: ((داری پیشرفت می‌کنی. به لحاظ فکری اشکال کمی در تو بر جای مانده. فقط به لحاظ عاطفی از پیشرفت بازمانده‌ای. وینستون به من بگو – و یادت باشد که دروغ بی دروغ، میدانی که در کشف دروغ ید طولایی دارم – به من بگو که احساس حقیقی تو نسبت به ناظر کبیر چیست؟))

- از او متنفرم

- که از او منتفری؟ پس زمان آن رسیده که قدم بعدی را برداری. باید به ناظر کبیر مهر بورزی. اطاعت کردن از او بس نیست. باید به او مهر بورزی.

دست از شانه‌ی ویسنتون برداشت، او را به سوی نگهبان هل داد و گفت: ((اتاق 101)).

1984- جورج اورول- صالح حسینی

(2) دیدگاه

دختربچه‌ی سودانی

kevin_carter

ابتدا: تا دیروز می‌گفتم اگر تو به احمدی‌نژاد رای داده‌ای و من به میرحسین، هیچ دلیل نمی‌شود که من و تو دشمن هم باشیم. ما مثل هم فکر نمی‌کنیم، اما تو هنوز دوست منی و من هنوز دوست تو. امروز می‌گویم، تویی که به احمدی‌نژاد یا به هرکس دیگری رای داده‌ای، تویی که اخبار را می‌شنوی و عکس‌ها را می‌بینی، تویی که در برابر همه‌ی جنایت‌ها نه فقط ساکت مانده‌ای که هنوز سنگ‌شان را هم به سینه می‌زنی، تویی که نه فقط چشم‌هایت که انصافت را هم زیر پا گذاشته‌ای، تویی که…، تو دیگر دوست من نیستی!

سپس: دختربچه‌ی سودانی نام این عکس است، عکسی که دنیا را تکان داد. ماجرا مربوط به سال 1993 است و کشور قحطی‌زده سودان. دخترک نحیفی سعی می‌کند خود را به یکی از مراکز توزیع غذا برساند در حالی که لاشخوری منتظر مرگ اوست. این عکس آنقدر تاثیر‌گذار بود که کوین کارتر به خاطرش بسیار تحسین شد و جایزه‌ی پولیتزر سال 1994 را برد، اما برخی هم اخلاقیات او را زیر سوال بردند و او را کرکس دوم صحنه نامیدند! کوین کارتر چند ماه بعد خودکشی کرد و در نامه‌ای نوشت: ((من واقعا متاسفم. رنج و درد آن قدر بر لذایذ غلبه کرده‌اند که انگار لذتی وجود ندارد.))

سرانجام: کرکس بودن چه احساسی دارد؟!

(2) دیدگاه

پایه کاخ حیات ما کج از بنیاد بود

بیشتر از ده سال پیش، موقعی که کلاس سوم راهنمایی بودم، معلم تاریخ و جغرافیایی داشتم که از خاطراتش می‌گفت و از این که مسئول رای‌گیری یا هرچه دیگر که اسمش است (یادم نیست که دقیقا چه بود، مدت زیادی گذشته و من نقل به مضمون می‌کنم.) در یکی از مناطق بوده. رای‌گیری هم همان همه‌پرسی معروف جمهوری اسلامی، آری یا نه. آقای معلم اظهار پشیمانی می‌کرد از این که وقتی آخر کار کلی برگه‌ی رای زیاد آورده بودند، روی همه نوشته بودند آری و توی صندوق انداخته بودند. البته من آن موقع‌ها فکر نمی‌کردم خیلی کار بدی کرده باشند، اما حالا می‌فهمم که این کار چقدر بد بوده…

پی‌نوشت: عنوان مصرعی ست از شعری که بخشی از آن چنین است و نمی‌دانم از کیست:

این مثل باشد که تا گردون رود دیوار کج

گر ز غفلت خشت اول را نهد معمار کج

پایه کاخ حیات ما کج از بنیاد بود

صحن کج شد، بام کج شد، در کج و دیوار کج

نیست بحثی بر جوانان گر کله کج می‌نهند

سالخورده شیخ بر سر می‌نهد دستار کج

۱ دیدگاه

برای سمیه توحیدلو

شب یلدای کیومرث پوراحمد را بینهایت دوست دارم. جایی از فیلم پریا به حامد می‌گوید که نگرانش بوده است. حامد می‌پرسد: “نگران من؟” و پریا جواب می‌دهد که: “آدم گاهی نگران یه شخصیت سریال تلویزیونی هم می‌شه، نمی‌شه؟”

من نگران وبلاگ‌نویسی‌ام که مشترک وبلاگش هستم (+). وبلاگی که چند روزی ست دیگر حتی باز هم نمی‌شود. انگار اصلا وجود ندارد. مثل خود او که انگار اصلا وجود ندارد. عادت داشت که هر روز مطلب بنویسد، و این اواخر زیاد از روزانه‌ها و حرف‌های دلش می‌نوشت. نقدها و نوشته‌های جامعه‌شناسانه‌اش را خوانده‌ام، حرف‌ها و خودمانی‌هایش را هم همینطور و صمیمی شده‌ایم، بی این که او بداند چون هرگز برایش نظری ننوشته‌ام. اما من هم دلتنگ و هم نگرانش هستم، نگران او و نگران همه‌ی آن‌هایی که دستگیر شده‌اند و نمی‌دانم چه کاری از دستم بر می‌آید. اگر کسی می‌داند بگوید لطفا.

(3) دیدگاه

من اما دلم گریه می‌خواهد…

یک: از دیروز ظهر موبایل آنتن نداده است، حتی روستای تاش هم که دیشب خوابیدیم. تعجبی ندارد که کل مسیر قله هم موبایل آنتن ندهد. حوالی ساعت دوازده ظهر می‌رسیم بالای قله، قله‌ی شاهوار سمنان، و ناگهان گوشی یکی از بچه‌ها زنگ می‌زند. چقدر جالب! این بالا آنتن می‌دهد. بلافاصله شماره‌ی بانو را می‌گیرم، هم دلم تنگ است و هم می‌خواهم بگویم که درست بالای قله‌ام و به یاد او. مثل شیرکوه که وقتی رسیدم برایش پیامک فرستادم که از بالای شیرکوه هم دوستت دارم و او جواب داده بود: آن بالا خدا را بچسب. اما او بیشتر دلش می‌خواهد که از انتخابات حرف بزند و از مناظره‌ی دیشب احمدی‌نژاد و میرحسین. خبرها بوده، احمدی‌نژاد حسابی گرد و خاک کرده و رفسنجانی و ناطق نوری را به دزدی متهم کرده و به مدرک زهرا رهنورد هم گیر داده! نمی‌فهمم که چه ربطی دارد، مدرک همسر میرحسین؟ آن هم چه کسی؟ زهرا رهنورد که خیلی وقت است نویسنده است و متفکر و رییس دانشگاه و…

دو: تمام مسیر برگشت از قله را به این فکر می‌کنم که مگر رفسنجانی همانی نیست که وقتی رییس جمهوری‌اش تمام شد و خاتمی آمد، رهبر درباره‌اش گفت که هیچ رییس جمهوری برای من مثل رفسنجانی نمی‌شود؟! ناطق مگر همانی نیست که وقتی ریاست جمهوری رفسنجانی تمام شده بود و بحث بر سر انتخاب ناطق بود و خاتمی، رهبر نظرش روی ناطق بود و تاکید کرده بود که به اصلح رای بدهید؟! و مگر احمدی‌نژاد هم همانی نیست که رهبر بهش نظر ویژه دارد و تاکید کرده که از این دولت به شکل خاص حمایت می‌کند؟! به نظرم یک جای کار ایراد دارد، یا با منطق من جور در نمی‌آید!

سه: از سمنان برگشته‌ام. با استاد حسن کاشی‌کار رفته‌ایم کاشی ببینیم. ازش درباره‌ی انتخابات سوال می‌کنم:

- اوستا نظرت درباره‌ی انتخابات چیه؟

- من که از سیاست چیزی سرم نمی‌شه، فقط می‌دونم که احمدی‌نژاد باید رای بیاره!

- چرا؟

- برا این که احمدی‌نژاد پول می‌ده!

- چه پولی؟ مگه به شما پول داده؟

- بله! دو سال پیش صد و شصت هزار تومن، پارسال هم سیصد و بیست هزار تومن. قراره امسال هم یک میلیون تومن بده.

- برا چی میده؟ رو چه حسابی؟

- هیچی! من قبلنا بسیجی بودم. فرم پر کردم، بعد از چند روز یه نامه اومد در خونه. رفتیم توی محضر ثبت کردیم و سند به نام زدیم و اینا. پول رو خوب وقتی هم می‌ده، وسط زمستون. ها ها ها

- آها! که اینطور!

- خوبیش هم اینه که سوال جواب نمی‌خواد، تحقیق و اینا هم در کار نیست، فرمو که پر کنی، پوله رو حتما می‌ده…

چهار: دیدن مناظره‌ی کروبی و احمدی‌نژاد یک جور توفیق اجباری ست، و متاسفانه هرگز تا این حد از سرنوشت کشورم نترسیده‌ام. احمدی‌نژاد مثل آب خوردن دروغ می‌گوید، حقایق را انکار می‌کند، اهانت می‌کند و… نمی‌دانم چطور چنین آدمی چهار سال رییس جمهور کشورم بوده. هیچ دلم نمی‌خواهد چهار سال دیگر هم تحملش کنم. اما بیشتر همه از این نگرانم که احمدی‌نژاد شبیه کسی نیست که برای چهار سال و هشت سال آمده باشد. دیوانه‌ی قدرت است انگار. آمده است که بماند!

پنج: بعد از مدت‌ها نبودن و درگیر بودن، بانو را برای نهار دعوت کرده‌ام. داریم برمی‌گردیم خانه که توجهمان به چند نفر که کنار خیابان داد و هوار راه انداخته‌اند جلب می‌شود. از آن تیپ حزب‌اللهی‌ها هستند. همگی شبیه هم. ریش، پیراهن سفید روی شلوار و… پلاکارد دارند و داد می‌زنند و دزدگیر احمدی‌نژاد را تبلیغ می‌کنند! چقدر خنک‌اند این‌ها! می‌ایستم و ازشان می‌پرسم که تا حالا چند تا دزد گرفته این احمدی‌نژاد؟ یکی‌شان جواب می‌دهد که: هاشمی و بچه‌هاشو! بانو مانع‌ام می‌شود، اما می‌خواهم بگویم که احمدی‌نژاد هیچ دزدی نگرفته. چهار سال فرصت داشته که بگیرد ولی نگرفته. او هم به همان‌جایی وصل است که رفسنجانی و ناطق به آن وصل بوده‌اند. احمدی‌نژاد فقط دارد هوچی‌گری می‌کند، اخاذی می‌کند. می‌گوید تو دزدی پس حق نداری حرف بزنی و از کارهای من انتقاد کنی، آن کسی که تو حمایتش می‌کنی هم حق ندارد که از من انتقاد کند. اما نمی‌گوید که تو دزدی نکن. نمی‌گوید چرا دزدی کرده‌ای. اگر کاری به کارش نداشته باشی، هیچ نمی‌گوید، مثل خیلی‌ها که از دزدی‌شان هیچ نگفت. خیلی‌ها که من و شما می‌دانیم که هستند، همه‌مان هم درباره‌ی خانواده‌ی ثروتمند هاشمی و سایرین می‌دانستیم، اما مثل او اخاذی نکردیم. او نگران دزدی نیست، نگران خودش و منافع خودش است…می‌خواستم بگویم همه‌ی این‌ها را، اما گفتنش چه سود؟

شش: برای رای دادن به جایی رفته‌ام که اگرچه سال‌هاست نرفته‌ام، اما خیلی آشناست. از در که وارد می‌شوم دلم پر می‌کشد به گذشته‌ها، به دور دست‌ها. اگرچه خاطره‌ی زیادی از آن روزها به خاطرم نیست، اما آن جا انگار دنیای دیگری ست. همه‌چیز مثل همان سال‌هاست. بیست سالی گذشته، اما هیچ چیز عوض نشده، درخت‌های بلند کاج، حوض وسط حیاط که هنوز پر از آب است، زمین بازی، کلاس‌ها، همگی همان‌جا هستند، همان شکلی که آن روزها بودند، اما انگار همه چیز کوچکتر شده، باغچه‌ای که نتوانستم ازش بپرم و دستم تا مدت‌ها زخم داشت و هنوز جایش هست، کافی ست یک پایم را بلند کنم تا برسم به آن طرفش، حیاط که می‌نشستم لبه‌اش و پایم به زمین نمی‌رسید، کوتاه شده انگار. سالن مدرسه که وسط دو ردیف کلاس بود و زمستان‌ها جان می‌داد تویش راه بروی، خیلی هم بزرگ نیست دیگر. همه‌چیز مثل همان سال‌هاست و نیست. من اما همانم که بودم، همان بچه‌ی خجالتی… مدرسه همه‌چیزش درست است اما، چیزی این جا غلط است. جای بچه‌های شاد و شلوغ توی سالن چند تا آدم بزرگ نشته‌اند. حواسم بهشان نیست، فقط در و دیوار را نگاه می‌کنم، شناسنامه‌ام مهر می‌خورد، انگشت می‌زنم، رای می‌دهم، می‌اندازم توی صندوق و از مدرسه بیرون می‌زنم. دلم تنگ می‌شود…

هفت: دیشب حسابی خسته بودم و زود خوابیدم. بی‌نگرانی، بی‌استرس. به موسوی رای داده‌ام و مطمئنم که در بدترین شرایط انتخابات به دور دوم می‌کشد. حدود هفت صبح است که تلویزیون را روشن می‌کنم. شبکه‌ی خبر است و رضا حسین‌مردی. پیشترها از اخبارش دفاع می‌کردم، اما نمی‌دانم چرا امروز اینقدر اجرایش افتضاح است. چه مجری بدی ست حسین‌مردی! گوشه‌ی سمت راست از بالا به پایین احمدی‌نژاد است و موسوی و رضایی و کروبی. زیرش هم رای‌ها را نوشته. بیشتر به شوخی شبیه است. احمدی‌نژاد نزدیک به نوزده میلیون رای آورده، موسوی حدود هشت میلیون؟ کروبی فقط دویست و پنجاه هزار نفر؟! یعنی یک هفتاد و ششم احمدی‌نژاد؟! رضایی چه؟ رضایی که مطمئن بودم رقیب خوبی می‌شود، رضایی که برنامه‌های خوبی داشت و حرف‌های خوبی زده بود، رضایی که توی مناظره حساب احمدی‌نژاد را رسیده بود، فقط پانصد هزار نفر؟! نه! باور نمی‌کنم. چه شوخی لوسی با ما می‌کند این رضا حسین‌مردی. اولش به خودم امیدواری می‌دهم که تا چهل میلیون بشود، هنوز  دوازده میلیون مانده. حتما چهل میلیون نفر رای داده‌اند. خیلی‌ها را می‌شناسم که بعد از سال‌ها امسال رای دادند. اما بعد که حساب می‌کنم، می‌بینم که کافی است از آن دوازده میلیون رای، فقط یک میلیونش مال احمدی‌نژاد باشد، آن وقت کار تمام است. نه! هیچ امیدی نیست!

هشت: آن تیک سبز خوشکل روی شیشه‌ی جلوی ماشین را پاک می‌کنم، می‌خواهم به جایش یک ضربدر سیاه بکشم. اما ضربدر سیاه را نمی‌کشم، من هنوز امیدوارم. سر تا پا سبز می‌پوشم و به خیابان می‌روم، شهر عادی ست. اما همه غمگینند، هیچ‌کس باورش نمی‌شود.

نه: همین چند دقیقه‌ی پیش آقای محصولی آمار انتخابات را اعلام کرده، احمدی‌نژاد بیست و چهار میلیون رای آورده که دست‌کم برای من یکی قابل قبول نیست. بیانیه‌ی رهبر خوانده شده و احمدی‌نژاد قرار است که ساعت نه حرف بزند. پیش خودم فکر می‌کنم که اگر از دموکراسی ذره‌ای باقی مانده بود، آن یک ذره هم از بین رفت. حالا همه‌چیز تمام شده. من دارم تایپ می‌کنم و مثل اغلب اوقات که می‌خواهم آرام شوم به آهنگ  To The Unknown Man گوش می‌دهم، بارها و بارها و بارها. هیچ‌وقت از این آهنگ خسته نمی‌شوم. من اما دلم گریه می‌خواهد…

(23) دیدگاه

رنگ

می‌پرسد: چرا اینقدر سیاه شده‌ای؟! جواب می‌دهم که: من هیچ‌وقت سفید نبوده‌ام. تقریبا همیشه همین رنگی بوده‌ام. می‌گوید: البته که هیچ‌وقت سفید نبوده‌ای ولی الآن سیاه‌تر شده‌ای! این روزها زیاد فکر می‌کنی؟! جواب می‌دهم که: آها! آره این روزها خیلی فکر می‌کنم…

پی‌نوشت بی‌ربط: جالب نیست که پرمصرف‌ترین رنگ کان‌دوم در سوئد سیاه، و در کنیا سفید است؟!

(6) دیدگاه

روز معلم و آقای استاندار

دیشب دعوتمان کرده بودند به مراسمی که برای اساتید آموزشکده‌های فنی و به مناسبت روز معلم ترتیب داده شده بود. قرار بود مراسم ساعت هشت شروع شود، البته من و محمود ساعت هشت و نیم رفتیم و البته که مراسم ساعت نه شروع شد! اول از همه رییس یکی از آموزشکده‌ها سخنرانی کرد و بعد مجری از آقای استاندار برای سخنرانی دعوت کرد. استاندار عزیز این طور شروع کرد که: “قرار نبود من سخنران باشم و به من گفته بودند اساتید و بزرگان سخنرانی می‌کنند. در میانه‌ی راه و داخل ماشین که بودم به خودم گفتم نکند از من بخواهند که سخنرانی کنم، به همین علت چند نکته‌ای را یادداشت کردم که حرفی زده باشم…” و نشان به آن نشان که استاندار محترم نزدیک به چهل دقیقه حرف زد! واقعا شانس آوردیم که ناگهانی شده بود وگرنه معلوم نبود تا کی حرف بزند. بعدا چند نفر از دوستان یادآوری کردند که استاندار در مراسم چند روز پیش هم دقیقا همین حرف‌ها را زده و صحبت از سخنرانی ناگهانی و یادداشت نکته‌ها در ماشین کرده و در نهایت هم یک ساعت حرف زده! بعد از سخنرانی آقای استاندار، یک گروه از بچه‌های دبستانی سرود خواندند که خیلی لذت بخش بود، مدت‌ها بود که سرود خواندن بچه‌ها را از نزدیک ندیده بودم و تا این حد لذت نبرده بودم. بعد از آن هم با حضور آقای استاندار و نماینده و چند نفر دیگر از پیش‌کسوتان و بازنشستگان تقدیر شد که به خاطر سخنرانی طولانی آقای استاندار، کمی تا قسمتی ماست‌مالی شد! و آن قدر در هم برهم اسامی خوانده شد که هیچ‌کس نفهمید چه شد! آخرین قسمت مراسم هم شام بود که جای شما خالی!

راستی! هیچ توجه کرده‌اید روز معلم شاید تنها روزی ست که روز مرگ کسی ست ولی جشن می‌گیریم و شیرینی می‌خوریم و تبریک می‌گوییم؟

(4) دیدگاه

نوشته‌های قدیمی‌تر »