وارد که شدم داشتند حرف می‌زدند…

وارد که شدم داشتند حرف می‌زدند. یک طرف آقای ص نشسته بود و یک طرف دیگر آقای ک. آقای ص خیلی خوب حرف می‌زد -مطمئن نیستم که فامیلش ص باشد، اما خیلی احتمال می‌دهم که آقای ص باشد و همانی ست که فیزیک درس می‌دهد. اولین باری بود که آقای ک را می‌دیدم، اما مطمئنم که فامیل‌اش ک است و ریاضی درس می‌دهد، چون ک خطابش کردند و درست وسط بحث خیلی کنجکاو شدم که ببینم چه چیزی تدریس می‌کند، پا شدم و از روی برنامه‌ دیدم که ک استاد ریاضی ست. البته انتظار دیگری داشتم، اما خب آقای ک استاد ریاضی بود! آقای ص آن قدر خوب و آرام بحث می‌کرد که نمی‌شد باهاش مخالفت کرد. می‌دانست که با هرکسی چطور باید بحث کرد، روی نقاط اشتراک‌شان با آقای ک تاکید می‌کرد و بعد خیلی منطقی بحث را پیش می‌برد، آقای ک هم چاره‌ای جز تایید نداشت. اگر من بودم حتما عصبانی می‌شدم و با آقای ک دعوایم می‌شد. اما آقای ص کارش را بلد بود. معلوم بود که بحث بر سر ماجرای روز عاشورا بود.

آقای ص گفت: پای خون در میان است و آدم نباید همینجوری حرف بزند، نباید حرفی بزند که بعدا آدم باید جواب هر ذره‌ی اعمالش را بدهد. مثل همان ماجرای کربلا که مادر یکی از سپاهیان یزید گفت پسر من توی جنگ بوده، اما نه تیری انداخته و نه شمشیری کشیده و جواب شنید که با این همه وجود پسرت توی جنگ بوده، حتی اگر تیری نیانداخته و شمشیری نکشیده، سیاهی لشکر بوده و ترس در دل‌ها انداخته. ما هم باید حواسمان به جهت‌گیری‌مان باشد که فردا روزی شرمنده نشویم.

آقای ک تایید کرد.

آقای ص ادامه داد که: این که آمدند و سران اغتشاش را دستگیر کردند و محاکمه کردند و محاکمه‌ها از تلویزیون پخش شد، خیلی خوب بود و کار درستی بود و قاطعیت نشان دادند.

آقای ک حرف‌های آقای ص را تایید کرد.

آقای ص ادامه داد: شما ندیدید که حتی مقام معظم رهبری هم ماجرای کهریزک را تایید کرد و گفت کهریزک زندان استانداردی نبوده؟ پس کو؟ اگر رهبر نگفته بود که ما هم نمی‌دانستیم حتی زندانی وجود دارد و کسی کشته شده. از آن تاریخ چند روز می‌گذرد؟ آیا معلوم شد که چه کسی آدم کشته است؟ آیا مجازات شد؟ آیا نباید انتظار داشت که اگر قاطعیتی هست از هر دو طرف باشد؟

آقای ک گفت: خب، بله حق با شماست.

آقای ص گفت: آقای احمدی‌نژاد آمد و گفت که این‌ها چهار پنج هزار نفر بیشتر نیستند و خس و خاشاک اند و اینها، خب، بله ایشان درست گفت. اما اعتراض این پنج هزار نفر چرا این همه مدت طول کشید؟

آقای ک گفت: خب، بله. آقای احمدی‌نژاد هم این حرف‌ها را زد، من هم اصلا موافق نبودم. خودش هم فهمید که حرف درستی نزده و بنده خدا اصلا دیگر در این مورد حرف نزد. اما من کار به این حرف‌ها ندارم. اینجا صحبت اسلام است و آدم حتی اگر با کسی مخالف باشد، به خاطر اسلام باید حمایتش کند.

آقای ص گفت: بله، حرف شما کاملا درست است. ولی قبول ندارید که جمهوری اسلامی به احزاب و گروه‌ها اجازه داده است که وجود داشته باشند و حرف بزنند؟ مگر نگفته که مخالف‌ها هم باید بتوانند حرف‌شان را بزنند؟ شما توی این سی سال دیده‌اید که به چهار نفر مجوز بدهند که راهپیمایی کنند و مخالفت کنند؟ بگویند ما مخالفیم؟ یا همه موافق هستند؟

آقای ک گفت: بله، ولی گاهی آدم می‌بنید که اگر این‌ها بیایند و راهپیمایی کنند، بعد سر و صدا و خراب‌کاری می‌کنند و نباید بهشان اجازه‌ی این کارها داد.

آقای ص پرسید: یعنی قصاص قبل از گناه می‌کنند؟ اصلا حرف شما درست، من با حرف شما کاملا موافقم. خود ما، ما معلم‌ها چند سال است که می‌خواهیم یک همایش برگزار کنیم، داخل خود سازمان آموزش و پرورش اما به ما اجازه نمی‌دهند، چرا؟ یعنی می‌ترسند که معلم‌ها هم خرابکاری کنند؟

آقای ک گفت: البته ما هم معتقد نیستیم که این نظام همه چیزش درست است و هیچ ایرادی ندارد، اما شما دیده‌اید که دولت جمهوری اسلامی به غزه و فلسطین کمک می‌کند؟ بعضی‌ها مخالفت می‌کنند، اما من معتقدم که خیلی کار خوبی ست، ما مسلمانیم و برای اسلام است.

آقای ص جواب داد: بله، البته بسیار کار خوبی ست، اما یادتان نیست چند ماه پیش دولت چین چند صد نفر مسلمان را کشت؟ شنیدید که دولت حرفی بزند؟ بعضی از مراجع محکوم کردند ولی چرا دولت جمهوری اسلامی حرفی نزد؟ می‌بینید آقای ک، اگر به حرف آن طرفی ها نمی‌شود اعتماد کرد به حرف این طرفی‌ها هم نمی‌شود اعتماد کرد.

آقای ک تایید کرد که: خب بله، حق با شماست و به حرف هیچ طرفی نمی‌شود اطمینان کرد.

آقای ص گفت: حالا همین قضیه‌ی روز عاشورا، چرا نخواستند از ما که برویم و اعلان برائت کنیم؟ آقای ک گفت: خب البته، اگر می‌گفتند و مردم می‌رفتند آن وقت باز می‌گفتند که این‌ها معلم برده‌اند و دانشجو و بچه مدرسه‌ای با خود برده‌اند و اینها.

آقای ص که انگار هیچ وقت عصبانی نمی‌شود، گفت: همین راهپیمایی روز قدس. من هم خودم رفته بودم، هم خانمم و هم بچه‌هایمان را برده بودیم. اغلب جمعیت یا سرباز بودند، یا از روستاها و این بسیجی‌های چفیه گردن را آورده بودند. چه طور می‌شود که مردم دیگر شرکت نمی‌کنند؟ آن مردم پرشور کجا رفتند؟

آقای ک گفت: من راهپیمایی روز قدس را نبودم، اما بیست و دو بهمن که بودم، همه آدم‌های عادی و مردم بودند. اصلا من به این‌ها کار ندارم، شما دیدیید این فیلم‌های بی‌حرمتی روز عاشورا را؟ قیافه‌ی هیچ کدام‌شان هم به آدم حسابی نمی‌خورد و معلوم بود که خرابکارند…

می‌خواستم به آقای ص بگویم که خودتان را خسته نکنید آقای ص عزیز، نرود میخ آهنی در سنگ. می‌خواستم بگویم که چاک حمق و جهل نپذیرد رفو، اما جای گفتنش نبود، پا شدم و آمدم بیرون.

7 دیدگاه »

  1. امید گفت

    عاشق آقای ص هستم…
    این ترم هم باهاشون هیچ کلاسی ندارم ولی میرم سر کلاسشون، چون واقعا خش هستن و افکارشون روشنه

    میدونستی Joy جون که آقای ص کل قرآن و نهج البلاغه رو حفظ هست و قضیه های فیزیک رو با آیه و حدیث و اینا اثبات میکنن؟

    روشن هستیم و سبز برای داشتن ایرانی آزاد و آباد و با حکومتی واقعا اسلامی :)

  2. کاظمی گفت

    سلام
    بهتره مثل آقای ص عصبانی نشوی وگرنه مصداق نرود میخ آهنین در سنگ می شوی. می دانی که عصبانیت از ریشه عصبیت است و عصبیت با سلبیت اشتراکاتی دارند!!!

  3. آذی گفت

    سلام احمدرضا جان! خوبی داش من؟ می دونی چن وقته یه گپی با هم نزدیم؟ یکی دوبار هم از وبلاگ سحر، یه سری به وبت زدم اما هر چی تو این کامنت دونی نکبتت نوشتم، پرید!
    میگم تو چته؟ رو براهی؟ چقدر عوض شدی!
    اگه از حال من بخوای بدونی، از کیش اومدم شیراز و فعلا وضعیت پیچیده ای دارم و وبلاگ هم ندارم و یه کار پاره وقت دارم که تو خونه انجامش میدم و اغلب مشغول بچه داریم!
    اگه خانومت ناراحت نمیشه می خوام بگم دلم برات تنگ شده!
    اینجا رو اگه دیدی، برام همین جا پیغام بذار.
    فعلا(شکلک ناراحت!)

    • thejoyofsharing گفت

      به
      سلام
      نه ناراحت نمی‌شه، منم دلم برات تنگ شده بود آذی.
      تو هم عوض شدی لابد، همه عوض می‌شن. حتی سحر هم عوض شده، نمی‌بینی چقدر مهربون و مودب شده :D
      من هم عوض شدم اما نه اونقدری که به نظر می‌آد.
      راستی؛ حالا کوچولو و همسرجان چطوره؟
      بعد هم اینکه خواهر من ای‌میلیت رو می‌دادی خب…

  4. آذی گفت

    moorche8@yahoo.com
    سلام. اینم ایمیل.
    می گم تو همیشه اینقدر زود به زود به وبت سر می زنی و جواب آدما رو میدی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
    خدا می دونه مثلا چند سال دیگه، به ایمیلم یه پیغام بدی.شاید ده سال!!!!!!!!!!
    خاک تو سرم! دارم گریه می کنم! فک کننننننننن!

  5. بهتر نبود به جای اینکه مدام بگی آقای (ک) آقای (ص)، یه اسم مستعار براشون می ذاشتی؟
    وقتی می خوندم، اعصابم خرد می شد که درست نمی فهمیدم این دو نفر کی هستند.

  6. سحر گفت

    ای بابا! ای بابا! من نمی فهمم چرا هر اتفاقی تو این خراب شده ها می افته پای من بدبختم در میونه! تو چکار به من داری؟ کامنتتو جواب بده پسر جون! عجبه ها!

    می گم یه ندا بده به میلم، ایمیلتو ندارم.
    گرچه الان پشیمون شدم. اصلا یادم رفت برا چی میلتو می خواستم.

    راستی (با اینکه ناراحتم) می خواستم بگم تو چه جوری با این وردپرس کار می کنی؟ انگار یه مازوخیست طراحی ش کرده! یه بار یه وب زدم اونجا، روونه ی تیمارستان شدم!

خوراک RSS دیدگاه‌های این نوشته · شناساگر دنبالک

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌واره‌ی وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.