عادت می‌کنیم

پیله کرده است که سیگار می‌خواهد. نمی‌پرسم چرا و برایش سیگار می‌خرم. همان شب حرفمان می‌شود و می‌زند زیر گریه. دارم دیوانه می‌شوم، این هزارمین باری ست که توی دو هفته‌ی گذشته گریه می‌کند. حکیمانه بهش می‌گویم: داری زیادی گریه می‌کنی، دارم به گریه کردنت عادت می‌کنم. نیم ساعت بعد پایین پله‌ها پیدایش می‌کنم. توی تاریکی نشسته است. داری گریه می‌کنی؟ برنمی‌گردد و لازم نیست بگوید. دستش که از صورتش فاصله می‌گیرد، سرخی‌اش پیدا می‌شود و دودی که توی تاریکی محو می‌شود: نه! دارم سیگار می‌کشم! می‌گویم: بد نیست، فقط بپا عادت نکنی. جواب می‌دهد: بهتر از این است که تو به گریه کردن من عادت کنی و پک محکمی به سیگارش می‌زند.

3 دیدگاه »

  1. مهدي گفت

    نچ نچ نچ !
    معتاد شدي رفت !

  2. پور پدر گفت

    ای بابا…

  3. ستایش گفت

    آفرین!
    باید می خریدید

RSS feed for comments on this post · آدرس دنبالک

یک نظر بنویسید