پیله کرده است که سیگار میخواهد. نمیپرسم چرا و برایش سیگار میخرم. همان شب حرفمان میشود و میزند زیر گریه. دارم دیوانه میشوم، این هزارمین باری ست که توی دو هفتهی گذشته گریه میکند. حکیمانه بهش میگویم: داری زیادی گریه میکنی، دارم به گریه کردنت عادت میکنم. نیم ساعت بعد پایین پلهها پیدایش میکنم. توی تاریکی نشسته است. داری گریه میکنی؟ برنمیگردد و لازم نیست بگوید. دستش که از صورتش فاصله میگیرد، سرخیاش پیدا میشود و دودی که توی تاریکی محو میشود: نه! دارم سیگار میکشم! میگویم: بد نیست، فقط بپا عادت نکنی. جواب میدهد: بهتر از این است که تو به گریه کردن من عادت کنی و پک محکمی به سیگارش میزند.
مهدي گفت
نچ نچ نچ !
معتاد شدي رفت !
پور پدر گفت
ای بابا…
ستایش گفت
آفرین!
باید می خریدید