یلدا که بشود پدر هفتاد و دو ساله میشود. بزنم به تخته، هنوز سالم است و مشکل چندانی ندارد، جز دیابتی که مدتهاست با اوست و مادر مواظبش است و زانویی که گاهی درد میگیرد. هفتهی پیش پدر را بردهام پیش متخصص ارتوپد معروف شهر که پایش را معاینه کند، از دو هفتهی پیش برای ساعت پنج وقت گرفتهایم، اما ساعت پنج که میرسیم غلغله است. به قول شجاع جون این دیگر گفتن نمیخواهد که وقت گرفتن الکی ست. نگویید چرا اعتراض نکردی، که قبلا اعتراض کردهام. دل و دماغش را ندارم که پیش هر دکتری که میروم با منشیاش جر و بحث کنم که درست نوبت بدهد، طرف هم اصلا گوشش بدهکار نباشد، بعد برای این که به من ثابت کند مقررات نوبت دادن چه طوری ست، تلفنی به بیمار پشت خط بگوید که: شما و یازده نفر دیگر ساعت چهار وقت دارید، اما دکتر ساعت پنج میآید، هر کس زودتر بیاید میرود داخل! فکر نکنید غلو کردهام، یا خالی بستهام. این که گفتم کاملا واقعی ست، و ماجرایی ست که چند ماه پیش توی یک مطب چشم پزشکی اتفاق افتاد. بگذریم.
توی مطب دکتر غلغله است و اکثریت بیمارانی که آمدهاند شهرستانیاند، یعنی لباس و پوشیدن و حرف زدن و قیافهشان میگوید که احتمالا از بندرعباس آمدهاند. برایم جای تعجب است که بندرعباس که حالا شهر بزرگی شده، چطور هنوز یک پزشک درست و حسابی ندارد که مردم مجبور نباشند برای مداوا بیایند یزد؟ با خودم فکر میکنم این همه آدمی که پزشک شدهاند، چرا این شغل را انتخاب کردهاند. نمیشود گفت که با رتبهای که داشتهاند انتخاب دیگری جز پزشکی نداشتهاند. که خب آدم اگر بتواند پزشکی قبول شود، احتمالا همهی رشتههای دیگر را هم میتواند قبول شود. هرچند میدانم اوضاع خیلی هم این طوری نیست، و مثلا کسی که رتبهی دو رقمی میآورد، هزار و یک عامل مانعش میشود که مهندسی کشاورزی را انتخاب نکند و پزشکی بخواند. دکتر پدر را معاینه میکند و برایش آزمایش سونوگرافی مینویسد. سونوگرافی که میرویم آن جا هم غلغله است، آن جا هم اگر نگویم اکثریت، نصف بیماران احتمالا از بندرعباس آمدهاند. منشی نسخه را نگاه میکند و میگوید: پنجاه و دو هزار تومن میشود. مخم سوت میکشد، میپرسم: مگر بیمه نیست؟ جواب میدهد با بیمه میشود پنجاه و دو هزار تومن. میگویم: باشد، مشکلی نیست. برای سه روز بعد نوبت میدهد. توی مسیر برگشت به یاد پدر نمیآورم که چطور میشود با حقوق ماهی سیصد چهارصد هزار تومن زندگی کرد، یادش نمیآورم که دائم میگوید: انقلاب کردیم که آزاد باشیم!
پور پدر گفت
ای بابا
دست رو دل .گذاشتی جوون…
مهمان برادرم « لذت شریک شدن گفت
[...] ·برچسبدار قشم, مداوا, یزد, پلاتین, بیماری, دکتر سه روز بعد مهمانهای برادرم از قشم آمدند. برادرم هفده هیجده سال [...]
مادرانه گفت
مگه سونو گرافی از کجا بوده که این همه قیمتش بوده؟ امکان نداره.نمی تونم باور کنم