آرشیو برای اکتبر, 2009

مهمان‌های برادرم

سه روز بعد مهمان‌های برادرم از قشم آمدند. برادرم هفده هیجده سال پیش که توی جزیره‌ی قشم سرباز معلم بوده، توی آن اوضاع آنجا (اگر قشم رفته باشید می‌فهمید چه می‌گویم) یکی از آن خانواده‌ها حسابی تحویلش گرفته بودند (لابد طویله‌شان خالی بوده! هاهاها) و نگذاشته بودند زیاد بهش سخت بگذرد و این دوستی هنوز ادامه ادارد. آها! داشتم می‌گفتم، مهمان‌های برادرم از قشم آمدند. آمدند برای تفریح و گردش و یزد و آثار باستانی دیدن؟ نه جان من! آمدند برای مداوا! خانم خانواده پنج سال پیش نمی‌دانم چطور می‌شود که پایش می‌شکند، یک شکستگی خیلی معمولی. توی بیمارستان قشم عملش می‌کنند که درست نمی‌شود، نمی‌دانم چند مدت بعد توی بیمارستان بندرعباس دوباره عملش می‌کنند و پلاتین توی پایش می‌گذراند، اما پلاتین را درست و حسابی کار نمی‌گذارند و دوباره پا درست که نمی‌شود هیچ، بدتر هم می‌شود. حالا زن بیچاره با پسر و دخترش پا شدند آمدند یزد. پنج سال گذشته و الآن اصلا نمی‌تواند راه برود. با پسرش رفتیم برای خرید پلاتین و پیچ. اسمش پلاتین است، اما نوعی استیل است. فلز و یازده عدد پیچ شد حدود دویست و هفتاد هزار تومن. بیمه‌ی روستایی؟ نکند فکر کرده‌اید اینجا سوییس است؟ ببریمش بیمارستان دولتی؟ که پنج سال دیگر پایش هم از دست بدهد؟ دکتر گفت اگر چند ماه دیرتر آمده بود معلوم نبود چه می‌شد، استخوان پا سیاه شده بود. عمل سختی بود. بعد از عمل مریض تب و لرز هم داشت و خونریزی. پنج روز بعد مرخص شد. هزینه‌ی عمل و بیمارستان با تخفیفی که دکتر داد، شد دو و نیم میلیون تومن. مگر یک روستایی قشمی چقدر درآمد دارد؟ نمی‌دانم. هرچه گفتیم چند روز دیگر بمانید، چه عجله‌ای ست برای رفتن، آن هم با این پا. اصرار کردند که باید برویم. رفتیم برای بلیط از نوع تخت. فرستادنمان دفتر مرکزی هما، فرم گرفتیم که اول باید پزشک بیمار پر و امضاء می‌کرد و بعد پزشک معتمد هما. دکتر گفت با آمبولانس ببریدش، هم تجهیزات پزشکی توی آمبولانس هست و هم ارزانتر در می‌آید. آمبولانس چهارصد هزار تومن گرفت و برشان گرداند قشم.

(5) دیدگاه

عادت می‌کنیم

پیله کرده است که سیگار می‌خواهد. نمی‌پرسم چرا و برایش سیگار می‌خرم. همان شب حرفمان می‌شود و می‌زند زیر گریه. دارم دیوانه می‌شوم، این هزارمین باری ست که توی دو هفته‌ی گذشته گریه می‌کند. حکیمانه بهش می‌گویم: داری زیادی گریه می‌کنی، دارم به گریه کردنت عادت می‌کنم. نیم ساعت بعد پایین پله‌ها پیدایش می‌کنم. توی تاریکی نشسته است. داری گریه می‌کنی؟ برنمی‌گردد و لازم نیست بگوید. دستش که از صورتش فاصله می‌گیرد، سرخی‌اش پیدا می‌شود و دودی که توی تاریکی محو می‌شود: نه! دارم سیگار می‌کشم! می‌گویم: بد نیست، فقط بپا عادت نکنی. جواب می‌دهد: بهتر از این است که تو به گریه کردن من عادت کنی و پک محکمی به سیگارش می‌زند.

(3) دیدگاه

سه روز بعد

یلدا که بشود پدر هفتاد  و دو ساله می‌شود. بزنم به تخته، هنوز سالم است و مشکل چندانی ندارد، جز دیابتی که مدت‌هاست با اوست  و مادر مواظبش است و زانویی که گاهی درد می‌گیرد. هفته‌ی پیش پدر را برده‌ام پیش متخصص ارتوپد معروف شهر که پایش را معاینه کند،  از دو هفته‌ی پیش برای ساعت پنج وقت گرفته‌ایم، اما ساعت پنج که می‌رسیم غلغله است. به قول شجاع جون این دیگر گفتن نمی‌خواهد که وقت گرفتن الکی ست. نگویید چرا اعتراض نکردی، که قبلا اعتراض کرده‌ام. دل و دماغش را ندارم که پیش هر دکتری که می‌روم با منشی‌اش جر و بحث کنم که درست نوبت بدهد، طرف هم اصلا گوشش بدهکار نباشد، بعد برای این که به من ثابت کند مقررات نوبت دادن چه طوری ست، تلفنی به بیمار پشت خط بگوید که: شما و یازده نفر دیگر ساعت چهار وقت دارید، اما دکتر ساعت پنج می‌آید، هر کس زودتر بیاید می‌رود داخل! فکر نکنید غلو کرده‌ام، یا خالی بسته‌ام. این که گفتم کاملا واقعی ست، و ماجرایی ست که چند ماه پیش توی یک مطب چشم پزشکی اتفاق افتاد. بگذریم.

توی مطب دکتر غلغله است و اکثریت بیمارانی که آمده‌اند شهرستانی‌اند، یعنی لباس و پوشیدن و حرف زدن و قیافه‌شان می‌گوید که احتمالا از بندرعباس آمده‌اند. برایم جای تعجب است که بندرعباس که حالا شهر بزرگی شده، چطور هنوز یک پزشک درست و حسابی ندارد که مردم مجبور نباشند برای مداوا بیایند یزد؟ با خودم فکر می‌کنم این همه آدمی که پزشک ‌شده‌اند، چرا این شغل را انتخاب کرده‌اند. نمی‌شود گفت که با رتبه‌ای که داشته‌اند انتخاب دیگری جز پزشکی نداشته‌اند. که خب آدم اگر بتواند پزشکی قبول شود، احتمالا همه‌ی رشته‌های دیگر را هم می‌تواند قبول شود. هرچند می‌دانم اوضاع خیلی هم این طوری نیست، و مثلا کسی که رتبه‌ی دو رقمی می‌آورد، هزار و یک عامل مانعش می‌شود که مهندسی کشاورزی را انتخاب نکند و پزشکی بخواند. دکتر پدر را معاینه می‌کند و برایش آزمایش سونوگرافی می‌نویسد. سونوگرافی که می‌رویم آن جا هم غلغله است، آن جا هم اگر نگویم اکثریت، نصف بیماران احتمالا از بندرعباس آمده‌اند. منشی نسخه را نگاه می‌کند و می‌گوید: پنجاه و دو هزار تومن می‌شود. مخم سوت می‌کشد، می‌پرسم: مگر بیمه نیست؟ جواب می‌دهد با بیمه می‌شود پنجاه و دو هزار تومن. می‌گویم: باشد، مشکلی نیست. برای سه روز بعد نوبت می‌دهد. توی مسیر برگشت به یاد پدر نمی‌آورم که چطور می‌شود با حقوق ماهی سیصد چهارصد هزار تومن زندگی کرد، یادش نمی‌آورم که دائم می‌گوید: انقلاب کردیم که آزاد باشیم!

(3) دیدگاه

عین زندگی

از این سیگارها که اولشان شیرین است خوشم می‌آید. عین زندگی‌اند.

۱ دیدگاه