آرشیو برای سپتامبر, 2009

زنده بودن با زندگی کردن فرق دارد

پدر نشسته است پای تلویزیون و مثل همیشه صدایش را تا آخر بلند کرده است. صدای مجری تلویزیون خیلی خوب شنیده می‌شود و حواسم پرت می‌شود. خبر اول این است که نمی‌دانم کدام سازمان هزینه‌ی یک خانوار شهری را هفت صد و هشتاد و پنج هزار تومان در ماه تخمین زده است، که در خوش‌بینا‌نه‌ترین حالت هم بیشتر از این حرف‌هاست. خبر دوم این است که میزان مصرف لبنیات نسبت به سال گذشته بیست درصد کاهش داشته است. بقیه‌اش را نمی‌شنوم، هیچ علاقه‌ای به شنیدنش ندارم. مثل مانی اورنگ فقط مایل به شنیدن اخبار خوب هستم که این اخبار هیچ کدامشان خوب نیست. واکمن را روشن می‌کنم که با صدای آشنای خوشایندی، صدای ناآشنای ناخوشایند را حذف کنم، چیزی شبیه به طب سوزنی.

لازم نیست ریاضی‌دان یا باشم تا بتوانم خبر اول و دوم را به یکدیگر ربط بدهم. هزینه‌ی یک خانوار بیشتر از درآمدش است و چاره چیست که چیزی نیست جز این که باید گرسنه ماند، از شکم زد تا بشود زندگی کرد، که این دیگر اسمش زندگی کردن نیست. هنوز یادم نرفته که زنده بودن با زندگی کردن فرق دارد. چند وقت پیش هم یکی از همین سازمان‌های دولتی آمار گسترش فقر به مرز چهل درصد را داده بود. هیچ معنی که نداشته باشد، خیلی راحت می‌شود تفسیرش کرد که یعنی از هر ده نفری که توی خیابان می‌بینی، چهار نفرشان زیر خط فقرند. یعنی معلوم نیست آخرین بار کی غذای درست و حسابی خورده‌اند، معلوم نیست چقدر سیلی خورده‌اند تا صورتشان سرخ مانده است.

پدر اگرچه طرفدار حکومت نیست، اما خیلی هم مخالفش نیست. راست می‌گوید، وقتی که مشکل مالی ندارد، وقتی گرسنه نیست، خیلی چیزها را نمی‌بیند. وقتی باهاش بحث می‌کنم که نمی‌شود با حقوق ماهی سیصد چهارصد تومن زندگی کرد، با تعجب می‌گوید که پس این همه مردم چه کار می‌کنند؟! از این متعجب نیست که این مردم چطور زندگی می‌کنند با این درآمد. از این متعجب است که من چطور می‌گویم نمی‌شود زندگی کرد و این همه مردم دارند زندگی می‌کنند.

وقتی آمار می‌دهند که چهل درصد مردم زیر خط فقرند (اگر آمار درستی باشد و اگر من درست خاطرم مانده باشد)، با این هزینه‌های سرسام‌آور زندگی که هر روز هم بیشتر می‌شود، می‌توانم مطمئن باشم که چهل درصد دیگر مردم هم همه‌ی درآمدشان صرف خوردن‌شان می‌شود، یعنی هیچ پس‌اندازی برایشان نمی‌ماند.خیلی ساده است، هزینه‌های خانواده بالا می‌رود، اما درآمدها نه. سهام عدالت؟ شوخی می‌کنید! چاره‌ای نیست، باید از ضروریاتی زد که کمتر معلوم است، مصرف لبنیات برای کودکان و سالمندان ضروری ست، برای زن‌های باردار هم همینطور. سایرین هم خوب است که در هفته فلان مقدار شیر و ماست مصرف کنند. اما وقتی درآمد نیست، وقتی بودجه‌ای برای خانواده نمی‌ماند، دیگر سلامتی استخوان و دهان و دندان چه اهمیتی دارد. دندان‌ها که خراب می‌شود؟ اوه! چه حرف‌ها می‌زنید. راحت‌تریم که دندان‌های کرم‌خورده را بکشیم. بیکاریم برویم دندان‌پزشکی. تازه دندان‌پزشک‌های عزیز که خون پول پدرشان را از آدم می‌گیرند. عوضش می‌توانیم خوشحال باشیم که سوپرمارکت‌های شهر تابلو زده‌اند که نوشابه‌ی خانواده سه عدد هزار تومان. خوشمزه‌تر هم هست.

بچه که بودم فیلم وسترنی دیدم. دو تا دزد به بانک شهر دستبرد زدند. همان موقع مراسم عروسی زوج جوانی هم بود. دزدها در حال فرار از دست کلانتر و افرادش، عروس خانم را هم با خودشان دزدیدند. پیش خودم گفتم چه دزدهای احمق! دیگر برای چه عروس را دزدیدند؟ بچه‌تر از آن بودم که بفهمم چرا دزدها چنین حماقتی کردند و جماعتی را دنبال خودشان راه انداختند. بگذریم. دزدها که با عروس فرار کردند، اما داماد مایوس نشده بود، با یک نفر دیگر دنبال رد دزدها بودند. آن یک نفر دیگر برای این که قدری اوضاع را برایش روشن کند، بهش گفت: همسرت ممکن است زنده باشد، اما زنده بودن با زندگی کردن فرق دارد.

یک نظر بنویسید

وقتی همه خوابیم

افتخار نمی‌کنم که واستادم و دیدم و ساکت موندم.

پرند پایا-وقتی همه خوابیم-بهرام بیضایی

یک نظر بنویسید