بایگانیِ جولای 19, 2009

لیاقت زنده بودن

هشدار: اگرچه گفتگوی زیر داستان فیلم معرکه‌ی زندگی دیگران (+ و +) را فاش نمی‌کند، اما شاید برای آن‌هایی که ترجیح می‌دهند قبل از دیدن فیلم درباره‌ی آن هیچ چیز نداند، نخواندن این سطور بهتر باشد!

میهمانی تولد گئورگ است و آلبرت تنها، گوشه‌ای روی یک کاناپه نشسته و کتاب مي‌خواند. گئورگ کتاب‌های کنار آلبرت، که آلبرت با خودش آورده و کنارش روی کاناپه گذاشته را برمی‌دارد و می‌نشیند.

آلبرت بسته‌ای را به گئورگ می‌دهد و می‌گوید: “این هم هدیه‌ی من.”

گئورگ هدیه را می‌گیرد و با اوقات تلخی می‌پرسد: “فقط واسه کتاب خوندن اومدی؟”

آلبرت: “این کتاب برشته”

پس از مکثی کوتاه آلبرت می‌گوید: “این مردم لیاقت آزادی رو ندارن. نه؟”

گئورگ جواب می‌دهد: “ندارن؟ پس تو چرا اینجایی؟ توی همچین محیطی ما چیکار می‌تونیم بکنیم؟ مردم به هرچیزی که در اطرافشون وجود داره عادت می‌کنن.”

آلبرت: “بله! حالا می‌تونن به چیزی که براشون غیرقابل تحمله عادت کنن. دیگه از این بیشتر نمی‌شه تغییرات رو پیش‌بینی کرد.”

در این لحظه سر و صدای مشاجره‌ای به گوش می‌رسد. هاوزر یکی از دوستانی مشترکش با گئورگ که فکر می‌کند عضو آژانس امنیت ملی است را گیر انداخته و دارد سوال پیچش می‌کند. گئورگ از او عذرخواهی می‌کند و از هاوزر می‌خواهد بس کند.

هاوزر: “چه مرگته؟ نمی‌دونی اون در حال حاضر برای امنیت ملی کار می‌کنه؟”

گئورگ: “نه هاوزر! تو اون رو خوب نمی‌شناسی.”

هاوزر ناراحت می‌شود و به سمت جالباسی می‌رود تا لباس بپوشد و میهمانی را ترک کند. هاوزر در حالی که کاپشن می‌پوشد به گئورگ می‌گوید:

“داری ایده‌آل‌گرا می‌شی. می‌دونستی؟ از کی تو از واقعیت فرار می‌کنی؟ اونها تو و این مردم رو دگرگون کردن. تو به زندگی زیر سلطه‌ی استبداد عادت کردی. اگه این حقیقت داشته باشه، تو حتی لیاقت زنده بودن رو نداری. تا وقتی که خودت رو عوض نکردی، دیگه به ملاقات من نیا”

و میهمانی را ترک می‌کند.

۱ دیدگاه