برای سمیه توحیدلو

شب یلدای کیومرث پوراحمد را بینهایت دوست دارم. جایی از فیلم پریا به حامد می‌گوید که نگرانش بوده است. حامد می‌پرسد: “نگران من؟” و پریا جواب می‌دهد که: “آدم گاهی نگران یه شخصیت سریال تلویزیونی هم می‌شه، نمی‌شه؟”

من نگران وبلاگ‌نویسی‌ام که مشترک وبلاگش هستم (+). وبلاگی که چند روزی ست دیگر حتی باز هم نمی‌شود. انگار اصلا وجود ندارد. مثل خود او که انگار اصلا وجود ندارد. عادت داشت که هر روز مطلب بنویسد، و این اواخر زیاد از روزانه‌ها و حرف‌های دلش می‌نوشت. نقدها و نوشته‌های جامعه‌شناسانه‌اش را خوانده‌ام، حرف‌ها و خودمانی‌هایش را هم همینطور و صمیمی شده‌ایم، بی این که او بداند چون هرگز برایش نظری ننوشته‌ام. اما من هم دلتنگ و هم نگرانش هستم، نگران او و نگران همه‌ی آن‌هایی که دستگیر شده‌اند و نمی‌دانم چه کاری از دستم بر می‌آید. اگر کسی می‌داند بگوید لطفا.

تا کنون 3 نظر داده شده »

  1. محمدحسین توحیدلو گفت

    درود بر شما. به امید آزادی همگی عزیزانمان

  2. mori_darbedar گفت

    دهانت را می‌بویند

    مبادا كه گفته باشی دوستت می‌دارم.

    دلت را می‌بویند

    روزگار غریبی ‌ست، نازنین

    و عشق را

    كنار تیرك راهبند

    تازیانه می‌زنند.

    عشق را در پستوی خانه نهان باید كرد

    در این بن بست كج و پیچ سرما

    آتش را به سوختبار سرود و شعر

    فروزان می‌دارند.

    به اندیشیدن خطر مكن.

    روزگار غریبی‌ست ، نازنین

    آنكه بر در می‌كوبد شباهنگام

    به كشتن چراغ آمده است.

    نور را در پستوی خانه نهان باید كرد

    آنك ، قصابانند

    بر گذرگاه‌ها مستقر

    با كنده و ساطوری خونالود

    روزگار غریبی ‌ست ، نازنین

    و تبسم را بر لب ‌ها جراحی می‌كنند

    و ترانه را بر دهان.

    شوق را در پستوی خانه نهان باید كرد

    كباب قناری

    بر آتش سوسن و یاس

    روزگار غریبی‌ست ، نازنین

    ابلیس پیروز مست

    سور عزای ما را بر سفره نشسته است .

    خدا را در پستوی خانه نهان باید كرد

    …………………………………………….
    به امید آزادی

  3. mori_darbedar گفت

    یوسف گمگشته باز آید بکنعان غم مخور
    کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور
    ای دل غمدیده حالش به شود دل بد مکن
    وین سر شوریده بار آید به سامان غم مخور
    گر بهار عمر باشد باز بر تخت چمن
    چتر گل در سر کشی ای مرغ خوشخوان غم مخور
    دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نرفت
    دایما یکسان نباشد حال دوران غم مخور
    هان مشو نومید چون واقف نهیی از سر غیب
    باشد اندر پرده بازیهای پنهان غم مخور
    در بیابان گر بشوق کعبه خواهی زد قدم
    سرزنشها گر کند خار مغیلان غم مخور
    گر چهمنزل بس خطرناکست و مقصد ناپدید
    هیچ راهی نیست کانرانیست پایان غم مخور
    ایدل ار سیل فنا بنیاد هستی بر کند
    چون ترا نوح است کشتیبان ز طوفان غم مخور
    حال ما در فرقت جانان و ابرام رقیب
    جمله میداند خدای حال گردان غم مخور
    حافظا در کنج فقر و خلوت شبهای تار
    تا بود وردت دعا و درس قران غم مخور

RSS feed for comments on this post · آدرس دنبالک

یک نظر بنویسید