شب یلدای کیومرث پوراحمد را بینهایت دوست دارم. جایی از فیلم پریا به حامد میگوید که نگرانش بوده است. حامد میپرسد: “نگران من؟” و پریا جواب میدهد که: “آدم گاهی نگران یه شخصیت سریال تلویزیونی هم میشه، نمیشه؟”
من نگران وبلاگنویسیام که مشترک وبلاگش هستم (+). وبلاگی که چند روزی ست دیگر حتی باز هم نمیشود. انگار اصلا وجود ندارد. مثل خود او که انگار اصلا وجود ندارد. عادت داشت که هر روز مطلب بنویسد، و این اواخر زیاد از روزانهها و حرفهای دلش مینوشت. نقدها و نوشتههای جامعهشناسانهاش را خواندهام، حرفها و خودمانیهایش را هم همینطور و صمیمی شدهایم، بی این که او بداند چون هرگز برایش نظری ننوشتهام. اما من هم دلتنگ و هم نگرانش هستم، نگران او و نگران همهی آنهایی که دستگیر شدهاند و نمیدانم چه کاری از دستم بر میآید. اگر کسی میداند بگوید لطفا.