آرشیو برای جولای, 2009

دختربچه‌ی سودانی

kevin_carter

ابتدا: تا دیروز می‌گفتم اگر تو به احمدی‌نژاد رای داده‌ای و من به میرحسین، هیچ دلیل نمی‌شود که من و تو دشمن هم باشیم. ما مثل هم فکر نمی‌کنیم، اما تو هنوز دوست منی و من هنوز دوست تو. امروز می‌گویم، تویی که به احمدی‌نژاد یا به هرکس دیگری رای داده‌ای، تویی که اخبار را می‌شنوی و عکس‌ها را می‌بینی، تویی که در برابر همه‌ی جنایت‌ها نه فقط ساکت مانده‌ای که هنوز سنگ‌شان را هم به سینه می‌زنی، تویی که نه فقط چشم‌هایت که انصافت را هم زیر پا گذاشته‌ای، تویی که…، تو دیگر دوست من نیستی!

سپس: دختربچه‌ی سودانی نام این عکس است، عکسی که دنیا را تکان داد. ماجرا مربوط به سال 1993 است و کشور قحطی‌زده سودان. دخترک نحیفی سعی می‌کند خود را به یکی از مراکز توزیع غذا برساند در حالی که لاشخوری منتظر مرگ اوست. این عکس آنقدر تاثیر‌گذار بود که کوین کارتر به خاطرش بسیار تحسین شد و جایزه‌ی پولیتزر سال 1994 را برد، اما برخی هم اخلاقیات او را زیر سوال بردند و او را کرکس دوم صحنه نامیدند! کوین کارتر چند ماه بعد خودکشی کرد و در نامه‌ای نوشت: ((من واقعا متاسفم. رنج و درد آن قدر بر لذایذ غلبه کرده‌اند که انگار لذتی وجود ندارد.))

سرانجام: کرکس بودن چه احساسی دارد؟!

(2) دیدگاه

لیاقت زنده بودن

هشدار: اگرچه گفتگوی زیر داستان فیلم معرکه‌ی زندگی دیگران (+ و +) را فاش نمی‌کند، اما شاید برای آن‌هایی که ترجیح می‌دهند قبل از دیدن فیلم درباره‌ی آن هیچ چیز نداند، نخواندن این سطور بهتر باشد!

میهمانی تولد گئورگ است و آلبرت تنها، گوشه‌ای روی یک کاناپه نشسته و کتاب مي‌خواند. گئورگ کتاب‌های کنار آلبرت، که آلبرت با خودش آورده و کنارش روی کاناپه گذاشته را برمی‌دارد و می‌نشیند.

آلبرت بسته‌ای را به گئورگ می‌دهد و می‌گوید: “این هم هدیه‌ی من.”

گئورگ هدیه را می‌گیرد و با اوقات تلخی می‌پرسد: “فقط واسه کتاب خوندن اومدی؟”

آلبرت: “این کتاب برشته”

پس از مکثی کوتاه آلبرت می‌گوید: “این مردم لیاقت آزادی رو ندارن. نه؟”

گئورگ جواب می‌دهد: “ندارن؟ پس تو چرا اینجایی؟ توی همچین محیطی ما چیکار می‌تونیم بکنیم؟ مردم به هرچیزی که در اطرافشون وجود داره عادت می‌کنن.”

آلبرت: “بله! حالا می‌تونن به چیزی که براشون غیرقابل تحمله عادت کنن. دیگه از این بیشتر نمی‌شه تغییرات رو پیش‌بینی کرد.”

در این لحظه سر و صدای مشاجره‌ای به گوش می‌رسد. هاوزر یکی از دوستانی مشترکش با گئورگ که فکر می‌کند عضو آژانس امنیت ملی است را گیر انداخته و دارد سوال پیچش می‌کند. گئورگ از او عذرخواهی می‌کند و از هاوزر می‌خواهد بس کند.

هاوزر: “چه مرگته؟ نمی‌دونی اون در حال حاضر برای امنیت ملی کار می‌کنه؟”

گئورگ: “نه هاوزر! تو اون رو خوب نمی‌شناسی.”

هاوزر ناراحت می‌شود و به سمت جالباسی می‌رود تا لباس بپوشد و میهمانی را ترک کند. هاوزر در حالی که کاپشن می‌پوشد به گئورگ می‌گوید:

“داری ایده‌آل‌گرا می‌شی. می‌دونستی؟ از کی تو از واقعیت فرار می‌کنی؟ اونها تو و این مردم رو دگرگون کردن. تو به زندگی زیر سلطه‌ی استبداد عادت کردی. اگه این حقیقت داشته باشه، تو حتی لیاقت زنده بودن رو نداری. تا وقتی که خودت رو عوض نکردی، دیگه به ملاقات من نیا”

و میهمانی را ترک می‌کند.

۱ دیدگاه

پایه کاخ حیات ما کج از بنیاد بود

بیشتر از ده سال پیش، موقعی که کلاس سوم راهنمایی بودم، معلم تاریخ و جغرافیایی داشتم که از خاطراتش می‌گفت و از این که مسئول رای‌گیری یا هرچه دیگر که اسمش است (یادم نیست که دقیقا چه بود، مدت زیادی گذشته و من نقل به مضمون می‌کنم.) در یکی از مناطق بوده. رای‌گیری هم همان همه‌پرسی معروف جمهوری اسلامی، آری یا نه. آقای معلم اظهار پشیمانی می‌کرد از این که وقتی آخر کار کلی برگه‌ی رای زیاد آورده بودند، روی همه نوشته بودند آری و توی صندوق انداخته بودند. البته من آن موقع‌ها فکر نمی‌کردم خیلی کار بدی کرده باشند، اما حالا می‌فهمم که این کار چقدر بد بوده…

پی‌نوشت: عنوان مصرعی ست از شعری که بخشی از آن چنین است و نمی‌دانم از کیست:

این مثل باشد که تا گردون رود دیوار کج

گر ز غفلت خشت اول را نهد معمار کج

پایه کاخ حیات ما کج از بنیاد بود

صحن کج شد، بام کج شد، در کج و دیوار کج

نیست بحثی بر جوانان گر کله کج می‌نهند

سالخورده شیخ بر سر می‌نهد دستار کج

۱ دیدگاه

برای سمیه توحیدلو

شب یلدای کیومرث پوراحمد را بینهایت دوست دارم. جایی از فیلم پریا به حامد می‌گوید که نگرانش بوده است. حامد می‌پرسد: “نگران من؟” و پریا جواب می‌دهد که: “آدم گاهی نگران یه شخصیت سریال تلویزیونی هم می‌شه، نمی‌شه؟”

من نگران وبلاگ‌نویسی‌ام که مشترک وبلاگش هستم (+). وبلاگی که چند روزی ست دیگر حتی باز هم نمی‌شود. انگار اصلا وجود ندارد. مثل خود او که انگار اصلا وجود ندارد. عادت داشت که هر روز مطلب بنویسد، و این اواخر زیاد از روزانه‌ها و حرف‌های دلش می‌نوشت. نقدها و نوشته‌های جامعه‌شناسانه‌اش را خوانده‌ام، حرف‌ها و خودمانی‌هایش را هم همینطور و صمیمی شده‌ایم، بی این که او بداند چون هرگز برایش نظری ننوشته‌ام. اما من هم دلتنگ و هم نگرانش هستم، نگران او و نگران همه‌ی آن‌هایی که دستگیر شده‌اند و نمی‌دانم چه کاری از دستم بر می‌آید. اگر کسی می‌داند بگوید لطفا.

(3) دیدگاه