آرشیو برای ژوئن 13, 2009

من اما دلم گریه می‌خواهد…

یک: از دیروز ظهر موبایل آنتن نداده است، حتی روستای تاش هم که دیشب خوابیدیم. تعجبی ندارد که کل مسیر قله هم موبایل آنتن ندهد. حوالی ساعت دوازده ظهر می‌رسیم بالای قله، قله‌ی شاهوار سمنان، و ناگهان گوشی یکی از بچه‌ها زنگ می‌زند. چقدر جالب! این بالا آنتن می‌دهد. بلافاصله شماره‌ی بانو را می‌گیرم، هم دلم تنگ است و هم می‌خواهم بگویم که درست بالای قله‌ام و به یاد او. مثل شیرکوه که وقتی رسیدم برایش پیامک فرستادم که از بالای شیرکوه هم دوستت دارم و او جواب داده بود: آن بالا خدا را بچسب. اما او بیشتر دلش می‌خواهد که از انتخابات حرف بزند و از مناظره‌ی دیشب احمدی‌نژاد و میرحسین. خبرها بوده، احمدی‌نژاد حسابی گرد و خاک کرده و رفسنجانی و ناطق نوری را به دزدی متهم کرده و به مدرک زهرا رهنورد هم گیر داده! نمی‌فهمم که چه ربطی دارد، مدرک همسر میرحسین؟ آن هم چه کسی؟ زهرا رهنورد که خیلی وقت است نویسنده است و متفکر و رییس دانشگاه و…

دو: تمام مسیر برگشت از قله را به این فکر می‌کنم که مگر رفسنجانی همانی نیست که وقتی رییس جمهوری‌اش تمام شد و خاتمی آمد، رهبر درباره‌اش گفت که هیچ رییس جمهوری برای من مثل رفسنجانی نمی‌شود؟! ناطق مگر همانی نیست که وقتی ریاست جمهوری رفسنجانی تمام شده بود و بحث بر سر انتخاب ناطق بود و خاتمی، رهبر نظرش روی ناطق بود و تاکید کرده بود که به اصلح رای بدهید؟! و مگر احمدی‌نژاد هم همانی نیست که رهبر بهش نظر ویژه دارد و تاکید کرده که از این دولت به شکل خاص حمایت می‌کند؟! به نظرم یک جای کار ایراد دارد، یا با منطق من جور در نمی‌آید!

سه: از سمنان برگشته‌ام. با استاد حسن کاشی‌کار رفته‌ایم کاشی ببینیم. ازش درباره‌ی انتخابات سوال می‌کنم:

- اوستا نظرت درباره‌ی انتخابات چیه؟

- من که از سیاست چیزی سرم نمی‌شه، فقط می‌دونم که احمدی‌نژاد باید رای بیاره!

- چرا؟

- برا این که احمدی‌نژاد پول می‌ده!

- چه پولی؟ مگه به شما پول داده؟

- بله! دو سال پیش صد و شصت هزار تومن، پارسال هم سیصد و بیست هزار تومن. قراره امسال هم یک میلیون تومن بده.

- برا چی میده؟ رو چه حسابی؟

- هیچی! من قبلنا بسیجی بودم. فرم پر کردم، بعد از چند روز یه نامه اومد در خونه. رفتیم توی محضر ثبت کردیم و سند به نام زدیم و اینا. پول رو خوب وقتی هم می‌ده، وسط زمستون. ها ها ها

- آها! که اینطور!

- خوبیش هم اینه که سوال جواب نمی‌خواد، تحقیق و اینا هم در کار نیست، فرمو که پر کنی، پوله رو حتما می‌ده…

چهار: دیدن مناظره‌ی کروبی و احمدی‌نژاد یک جور توفیق اجباری ست، و متاسفانه هرگز تا این حد از سرنوشت کشورم نترسیده‌ام. احمدی‌نژاد مثل آب خوردن دروغ می‌گوید، حقایق را انکار می‌کند، اهانت می‌کند و… نمی‌دانم چطور چنین آدمی چهار سال رییس جمهور کشورم بوده. هیچ دلم نمی‌خواهد چهار سال دیگر هم تحملش کنم. اما بیشتر همه از این نگرانم که احمدی‌نژاد شبیه کسی نیست که برای چهار سال و هشت سال آمده باشد. دیوانه‌ی قدرت است انگار. آمده است که بماند!

پنج: بعد از مدت‌ها نبودن و درگیر بودن، بانو را برای نهار دعوت کرده‌ام. داریم برمی‌گردیم خانه که توجهمان به چند نفر که کنار خیابان داد و هوار راه انداخته‌اند جلب می‌شود. از آن تیپ حزب‌اللهی‌ها هستند. همگی شبیه هم. ریش، پیراهن سفید روی شلوار و… پلاکارد دارند و داد می‌زنند و دزدگیر احمدی‌نژاد را تبلیغ می‌کنند! چقدر خنک‌اند این‌ها! می‌ایستم و ازشان می‌پرسم که تا حالا چند تا دزد گرفته این احمدی‌نژاد؟ یکی‌شان جواب می‌دهد که: هاشمی و بچه‌هاشو! بانو مانع‌ام می‌شود، اما می‌خواهم بگویم که احمدی‌نژاد هیچ دزدی نگرفته. چهار سال فرصت داشته که بگیرد ولی نگرفته. او هم به همان‌جایی وصل است که رفسنجانی و ناطق به آن وصل بوده‌اند. احمدی‌نژاد فقط دارد هوچی‌گری می‌کند، اخاذی می‌کند. می‌گوید تو دزدی پس حق نداری حرف بزنی و از کارهای من انتقاد کنی، آن کسی که تو حمایتش می‌کنی هم حق ندارد که از من انتقاد کند. اما نمی‌گوید که تو دزدی نکن. نمی‌گوید چرا دزدی کرده‌ای. اگر کاری به کارش نداشته باشی، هیچ نمی‌گوید، مثل خیلی‌ها که از دزدی‌شان هیچ نگفت. خیلی‌ها که من و شما می‌دانیم که هستند، همه‌مان هم درباره‌ی خانواده‌ی ثروتمند هاشمی و سایرین می‌دانستیم، اما مثل او اخاذی نکردیم. او نگران دزدی نیست، نگران خودش و منافع خودش است…می‌خواستم بگویم همه‌ی این‌ها را، اما گفتنش چه سود؟

شش: برای رای دادن به جایی رفته‌ام که اگرچه سال‌هاست نرفته‌ام، اما خیلی آشناست. از در که وارد می‌شوم دلم پر می‌کشد به گذشته‌ها، به دور دست‌ها. اگرچه خاطره‌ی زیادی از آن روزها به خاطرم نیست، اما آن جا انگار دنیای دیگری ست. همه‌چیز مثل همان سال‌هاست. بیست سالی گذشته، اما هیچ چیز عوض نشده، درخت‌های بلند کاج، حوض وسط حیاط که هنوز پر از آب است، زمین بازی، کلاس‌ها، همگی همان‌جا هستند، همان شکلی که آن روزها بودند، اما انگار همه چیز کوچکتر شده، باغچه‌ای که نتوانستم ازش بپرم و دستم تا مدت‌ها زخم داشت و هنوز جایش هست، کافی ست یک پایم را بلند کنم تا برسم به آن طرفش، حیاط که می‌نشستم لبه‌اش و پایم به زمین نمی‌رسید، کوتاه شده انگار. سالن مدرسه که وسط دو ردیف کلاس بود و زمستان‌ها جان می‌داد تویش راه بروی، خیلی هم بزرگ نیست دیگر. همه‌چیز مثل همان سال‌هاست و نیست. من اما همانم که بودم، همان بچه‌ی خجالتی… مدرسه همه‌چیزش درست است اما، چیزی این جا غلط است. جای بچه‌های شاد و شلوغ توی سالن چند تا آدم بزرگ نشته‌اند. حواسم بهشان نیست، فقط در و دیوار را نگاه می‌کنم، شناسنامه‌ام مهر می‌خورد، انگشت می‌زنم، رای می‌دهم، می‌اندازم توی صندوق و از مدرسه بیرون می‌زنم. دلم تنگ می‌شود…

هفت: دیشب حسابی خسته بودم و زود خوابیدم. بی‌نگرانی، بی‌استرس. به موسوی رای داده‌ام و مطمئنم که در بدترین شرایط انتخابات به دور دوم می‌کشد. حدود هفت صبح است که تلویزیون را روشن می‌کنم. شبکه‌ی خبر است و رضا حسین‌مردی. پیشترها از اخبارش دفاع می‌کردم، اما نمی‌دانم چرا امروز اینقدر اجرایش افتضاح است. چه مجری بدی ست حسین‌مردی! گوشه‌ی سمت راست از بالا به پایین احمدی‌نژاد است و موسوی و رضایی و کروبی. زیرش هم رای‌ها را نوشته. بیشتر به شوخی شبیه است. احمدی‌نژاد نزدیک به نوزده میلیون رای آورده، موسوی حدود هشت میلیون؟ کروبی فقط دویست و پنجاه هزار نفر؟! یعنی یک هفتاد و ششم احمدی‌نژاد؟! رضایی چه؟ رضایی که مطمئن بودم رقیب خوبی می‌شود، رضایی که برنامه‌های خوبی داشت و حرف‌های خوبی زده بود، رضایی که توی مناظره حساب احمدی‌نژاد را رسیده بود، فقط پانصد هزار نفر؟! نه! باور نمی‌کنم. چه شوخی لوسی با ما می‌کند این رضا حسین‌مردی. اولش به خودم امیدواری می‌دهم که تا چهل میلیون بشود، هنوز  دوازده میلیون مانده. حتما چهل میلیون نفر رای داده‌اند. خیلی‌ها را می‌شناسم که بعد از سال‌ها امسال رای دادند. اما بعد که حساب می‌کنم، می‌بینم که کافی است از آن دوازده میلیون رای، فقط یک میلیونش مال احمدی‌نژاد باشد، آن وقت کار تمام است. نه! هیچ امیدی نیست!

هشت: آن تیک سبز خوشکل روی شیشه‌ی جلوی ماشین را پاک می‌کنم، می‌خواهم به جایش یک ضربدر سیاه بکشم. اما ضربدر سیاه را نمی‌کشم، من هنوز امیدوارم. سر تا پا سبز می‌پوشم و به خیابان می‌روم، شهر عادی ست. اما همه غمگینند، هیچ‌کس باورش نمی‌شود.

نه: همین چند دقیقه‌ی پیش آقای محصولی آمار انتخابات را اعلام کرده، احمدی‌نژاد بیست و چهار میلیون رای آورده که دست‌کم برای من یکی قابل قبول نیست. بیانیه‌ی رهبر خوانده شده و احمدی‌نژاد قرار است که ساعت نه حرف بزند. پیش خودم فکر می‌کنم که اگر از دموکراسی ذره‌ای باقی مانده بود، آن یک ذره هم از بین رفت. حالا همه‌چیز تمام شده. من دارم تایپ می‌کنم و مثل اغلب اوقات که می‌خواهم آرام شوم به آهنگ  To The Unknown Man گوش می‌دهم، بارها و بارها و بارها. هیچ‌وقت از این آهنگ خسته نمی‌شوم. من اما دلم گریه می‌خواهد…

(23) دیدگاه