آرشیو برای می, 2009

لذت کتاب خریدن

نمایشگاه کتاب را دوست ندارم! دست کم به این شکلی که هر ساله در تهران برگزار می‌شود. اولین و آخرین باری که رفته بودم سه سال پیش بود، که تهران زندگی می‌کرم. امسال هم رفته بودم برای تحویل نسخه‌ی نهایی پایان‌نامه که اتفاقی سر از نمایشگاه درآوردم. گرم بود و شلوغ، غرفه‌های چسبیده به هم و تخفیف‌هایی که به زحمت به ده درصد می‌رسیدند. تخفیف که اگر رقم قابل توجه‌ای می‌بود، می‌توانست تنها انگیزه‌ی دیدن نمایشگاه باشد، که نبود.

اما نه تخیف ناچیز، نه گرما و نه شلوغی هیچ کدام دلیل دوست نداشتن نمایشگاه نیست. نمایشگاه تهران را دوست ندارم، چون لذتی در کتاب خریدنش نیست. تو هستی و کلی و ناشر و کلی کتاب، کتاب‌هایی که دلت می‌خواهد حداقل روی جلدشان را کامل بخوانی، اما هیچ فرصتی نیست. باید لیستی در کار باشد، یا نباشد، پول بدهی و برداری ببری. من اینطور کتاب خریدنی را دوست ندارم. من دلم می‌خواهد توی یک کتاب‌فروشی یک ساعت لای کتاب‌ها چرخ بزنم. عقب بروم، جلو بروم، ببینم، بردارم، چند سطری ازشان بخوانم و بعد یک‌هو بدون این که حواسم باشد بلند بگویم: “آها! خودشه!” یا بگویم: “عجب کولاکیه!” بعد یکی از همان‌ها را بردارم. همانی که کولاک بود یا خودش بود، و شاید باشد یا نباشد. مثل هندوانه‌ای که به پوستش ضربه می‌زنی و فکر می‌کنی خودش است و ممکن است خودش باشد یا نباشد. یا حتی هیچ کتابی نخرم. فقط لابه‌لای کتاب‌ها راه بروم، و بهشان دست بزنم، و حواسم باشد که جلدشان را کثیف نکنم. اعتراف می‌کنم برای من گاهی این کتاب خریدن از خواندنش لذت‌بخش‌تر است. لذت گشتن بین کتاب‌ها، لذت خواندن یکی دو خط از هر کتابی، لذت کشف کتاب، لذت کتاب خریدن…

پی‌نوشت: این طور که شنیده‌ام در ممالک مترقی نمایشگاه کتاب فقط نمایشگاه است.

(3) دیدگاه

رنگ

می‌پرسد: چرا اینقدر سیاه شده‌ای؟! جواب می‌دهم که: من هیچ‌وقت سفید نبوده‌ام. تقریبا همیشه همین رنگی بوده‌ام. می‌گوید: البته که هیچ‌وقت سفید نبوده‌ای ولی الآن سیاه‌تر شده‌ای! این روزها زیاد فکر می‌کنی؟! جواب می‌دهم که: آها! آره این روزها خیلی فکر می‌کنم…

پی‌نوشت بی‌ربط: جالب نیست که پرمصرف‌ترین رنگ کان‌دوم در سوئد سیاه، و در کنیا سفید است؟!

(6) دیدگاه

روز معلم و آقای استاندار

دیشب دعوتمان کرده بودند به مراسمی که برای اساتید آموزشکده‌های فنی و به مناسبت روز معلم ترتیب داده شده بود. قرار بود مراسم ساعت هشت شروع شود، البته من و محمود ساعت هشت و نیم رفتیم و البته که مراسم ساعت نه شروع شد! اول از همه رییس یکی از آموزشکده‌ها سخنرانی کرد و بعد مجری از آقای استاندار برای سخنرانی دعوت کرد. استاندار عزیز این طور شروع کرد که: “قرار نبود من سخنران باشم و به من گفته بودند اساتید و بزرگان سخنرانی می‌کنند. در میانه‌ی راه و داخل ماشین که بودم به خودم گفتم نکند از من بخواهند که سخنرانی کنم، به همین علت چند نکته‌ای را یادداشت کردم که حرفی زده باشم…” و نشان به آن نشان که استاندار محترم نزدیک به چهل دقیقه حرف زد! واقعا شانس آوردیم که ناگهانی شده بود وگرنه معلوم نبود تا کی حرف بزند. بعدا چند نفر از دوستان یادآوری کردند که استاندار در مراسم چند روز پیش هم دقیقا همین حرف‌ها را زده و صحبت از سخنرانی ناگهانی و یادداشت نکته‌ها در ماشین کرده و در نهایت هم یک ساعت حرف زده! بعد از سخنرانی آقای استاندار، یک گروه از بچه‌های دبستانی سرود خواندند که خیلی لذت بخش بود، مدت‌ها بود که سرود خواندن بچه‌ها را از نزدیک ندیده بودم و تا این حد لذت نبرده بودم. بعد از آن هم با حضور آقای استاندار و نماینده و چند نفر دیگر از پیش‌کسوتان و بازنشستگان تقدیر شد که به خاطر سخنرانی طولانی آقای استاندار، کمی تا قسمتی ماست‌مالی شد! و آن قدر در هم برهم اسامی خوانده شد که هیچ‌کس نفهمید چه شد! آخرین قسمت مراسم هم شام بود که جای شما خالی!

راستی! هیچ توجه کرده‌اید روز معلم شاید تنها روزی ست که روز مرگ کسی ست ولی جشن می‌گیریم و شیرینی می‌خوریم و تبریک می‌گوییم؟

(4) دیدگاه