نوروز هم دارد تمام میشود و من تازه اتاقتکانیام تمام شده! کمی تنبلی کردهام، بعد هم این که بابا و مامان دو روز قبل از سال تحویل رفتهاند سفر و امسال هنوز هیچ کس نیامده خانهی ما عیددیدنی. برای این که تنها نباشم، بانو آمده اینجا پیش من.
به گذشته نگاه کردهام. نه خیلی دور البته. فقط یک سال آخرش را. کلی اتفاق برایم افتاده. کلی زندگیام تغییر کرده. بیراه نیست اگر بگویم مهمترین سال زندگیام بوده، تا اینجا. بخواهم بنویسم؛ یکی این بوده که تدریس را شروع کردهام، که به نظرم خوب از پسش برآمدهام. و شاید مهمتر از همه، اینکه ازدواج کردهام. ازدواج! کم تغییری نیست ها! مطمئن هم نیستم که خوب از پسش برآمده باشم، اینجا هم هرچه که از زندگی مشترک نوشتهام فقط از روزهای خوشش بوده و کیست که نداند روزهای ناخوش زندگی مشترک هم کم نیست و بد ناخوش است این روزها. دو تا سفر خیلی خوب رفتهام. یکی دریاچهی نئور و سوباتان، که با بچههای گروه کوهنوردی رفتم و سر فرصت سفرنامهاش را خواهم نوشت و یکی همین چند روز پیش. با بانو رفتیم شیراز و بوشهر. و البته هزار بار رفتهام تهران و برگشتهام. آنقدر که سفر حسابش نکنم! و یادم رفت، آها! یک تار موی سفید هم پیدا کردهام. نه که توی سرم که آنجا سالهاست سفید شده، که درست وسط لب پایین و چانهام. انگار راستی راستی پیرتر شدهام…
و حالا دارم به سال جدید فکر میکنم و چه کارهایی که دلم نمیخواهد انجام دهم. باید بنشینم و فکر کنم که دلم میخواهد چه بشود، بعد بنویسمشان روی کاغذ و سعی کنم انرژی مثبت کیهان را برای انجامشان جذب کنم! ها! راهش همین است…
راستی؛ نوروز مبارک! صد سال به از این سالها…
آهو گفت
مطمئنم آخر هم خودت اتاق تکونیت رو تموم نکردی
از برکت وجود همون بانو است که کارهایت به انتها می رسند
وگرنه از شما بعید است
D:
آهو گفت
نه خوب تقریبا می شناسمش!
جنتلمن نیست
اما یه عاشق از اون بد روانی هاست!
آهو گفت
اصلا هم هیجان انگیز نیست!
سحر گفت
جاااااااااااااان؟ رفتيد شيراز؟ بهله!…. من ممنونم!!!
مي دركيم ما!
خوفي؟سال نو مبارك.
آهو گفت
دعای فکر !