جیرجیرک

“جیرجیرکه” آمده بود پشت رادیاتور شوفاژ از کار افتاده قایم شده بود. درست پشت در اتاق من. هر شب تا چراغ‌ها خاموش می‌شد شروع می‌کرد به خواندن و تا صبح یکریز می‌خواند. همیشه هم یکجور نمی‌خواند، گاهی پشت سر هم، گاهی بریده بریده، گاهی آرام، گاهی بلند، گاهی…اما هرچه که بود می‌خواند. شنیده بودم که جیرجیرک‌ها عمر خیلی کوتاهی دارند. ده روز یا حداکثر دو هفته. غلط شنیده بودم انگار. جیرجیرک ما دو ماه بود که هر شب برایمان می‌خواند. تعجب کرده بودم از طول عمرش، شاید اما عادی بود که جیرجیرک دو ماه عمر کند. اما این که این دو ماه پشت آن رادیاتور چه می‌خورد بیشتر برایم سوال شده بود. هرچه که بود، عادت کرده بودم به صدایش و خواندنش، شده بود یکی از اعضای خانواده. فوق‌العاده بود که احساس می‌کردم درست پشت در اتاقم بیشه‌ای ست که جیرجیرکی در آن می‌خواند. خیلی طول نکشید. دو هفته‌ی پیش که از دفاعیه‌ی پایان‌نامه‌ برگشتم، هرچه در رختخواب صبر کردم، جیرجیرک نخواند. آن شب و همه‌ی شب‌های بعد خوابیدم و حس خوب آن جیرجیرکی که هرگز ندیدمش ولی صدایش لالایی‌ام شده بود، پشت آن رادیاتور کهنه گم شد. مثل باغچه‌ی‌ پردرخت کودکی که غروب‌های تابستان از صدای جیرجیرک‌ها خالی نمی‌شد…

2 دیدگاه »

  1. آهو گفت

    میدونستی صدای جیرجیرک آروم بخشه؟

    تبریک بابت پایان دفاع!
    و خلاصی از جنگ و خونریزی
    و بازگشت به وطن!

  2. پشه گفت

    هومممم…… تبریک که تموم شد بالاخره. دلم برای تو و جیرجیرکه سوخت… نمی دونم چرا.

خوراک RSS دیدگاه‌های این نوشته · شناسه‌ی دنبالک

نوشتن دیدگاه