آرشیو برای مارس, 2009

نوروز

نوروز هم دارد تمام می‌شود و من تازه اتاق‌تکانی‌ام تمام شده! کمی تنبلی کرده‌ام، بعد هم این که بابا و مامان دو روز قبل از سال تحویل رفته‌اند سفر و امسال هنوز هیچ کس نیامده خانه‌ی ما عیددیدنی. برای این که تنها نباشم، بانو آمده این‌جا پیش من.

به گذشته نگاه کرده‌ام. نه خیلی دور البته. فقط یک سال آخرش را. کلی اتفاق برایم افتاده. کلی زندگی‌ام تغییر کرده. بیراه نیست اگر بگویم مهمترین سال زندگی‌ام بوده، تا اینجا. بخواهم بنویسم؛ یکی این بوده که تدریس را شروع کرده‌ام، که به نظرم خوب از پسش برآمده‌ام. و شاید مهمتر از همه، اینکه ازدواج کرده‌ام. ازدواج! کم تغییری نیست ها! مطمئن هم نیستم که خوب از پسش برآمده باشم، اینجا هم هرچه که از زندگی مشترک نوشته‌ام فقط از روزهای خوشش بوده و کیست که نداند روزهای ناخوش زندگی مشترک هم کم نیست و بد ناخوش است این روزها. دو تا سفر خیلی خوب رفته‌ام. یکی دریاچه‌ی نئور و سوباتان، که با بچه‌های گروه کوهنوردی رفتم و سر فرصت سفرنامه‌اش را خواهم نوشت و یکی همین چند روز پیش. با بانو رفتیم شیراز و بوشهر. و البته هزار بار رفته‌ام تهران و برگشته‌ام. آن‌قدر که سفر حسابش نکنم! و یادم رفت، آها! یک تار موی سفید هم پیدا کرده‌ام. نه که توی سرم که آنجا سال‌هاست سفید شده، که درست وسط لب پایین و چانه‌ام. انگار راستی راستی پیرتر شده‌ام…

و حالا دارم به سال جدید فکر می‌کنم و چه کارهایی که دلم نمی‌خواهد انجام دهم. باید بنشینم و فکر کنم که دلم می‌خواهد چه بشود، بعد بنویسمشان روی کاغذ و سعی کنم انرژی مثبت کیهان را برای انجامشان جذب کنم! ها! راهش همین است…

راستی؛ نوروز مبارک! صد سال به از این سال‌ها…

(5) دیدگاه

کیمیا

از آقای کتابفروش می‌پرسم: “کتاب کیمیاخاتون دارین؟”

عاقل اندر سفیه نگاهم می‌کند و جواب می‌دهد: “نه! کتاب کیمیاگر داریم!”

(6) دیدگاه

دعا

توی دانشگاه پیام نور برگه‌ای زده بودند به دیوار. روی برگه انواع و اقسام دعاها نوشته شده بود: برای ازدواج جوانان، خانه‌دار شدن، رفع مشکلات آقایان و…! دانشجوی ظریفی زیرش اضافه کرده بود: “دعا برای پاس کردن درس ندارید؟؟؟”

(2) دیدگاه

جیرجیرک

“جیرجیرکه” آمده بود پشت رادیاتور شوفاژ از کار افتاده قایم شده بود. درست پشت در اتاق من. هر شب تا چراغ‌ها خاموش می‌شد شروع می‌کرد به خواندن و تا صبح یکریز می‌خواند. همیشه هم یکجور نمی‌خواند، گاهی پشت سر هم، گاهی بریده بریده، گاهی آرام، گاهی بلند، گاهی…اما هرچه که بود می‌خواند. شنیده بودم که جیرجیرک‌ها عمر خیلی کوتاهی دارند. ده روز یا حداکثر دو هفته. غلط شنیده بودم انگار. جیرجیرک ما دو ماه بود که هر شب برایمان می‌خواند. تعجب کرده بودم از طول عمرش، شاید اما عادی بود که جیرجیرک دو ماه عمر کند. اما این که این دو ماه پشت آن رادیاتور چه می‌خورد بیشتر برایم سوال شده بود. هرچه که بود، عادت کرده بودم به صدایش و خواندنش، شده بود یکی از اعضای خانواده. فوق‌العاده بود که احساس می‌کردم درست پشت در اتاقم بیشه‌ای ست که جیرجیرکی در آن می‌خواند. خیلی طول نکشید. دو هفته‌ی پیش که از دفاعیه‌ی پایان‌نامه‌ برگشتم، هرچه در رختخواب صبر کردم، جیرجیرک نخواند. آن شب و همه‌ی شب‌های بعد خوابیدم و حس خوب آن جیرجیرکی که هرگز ندیدمش ولی صدایش لالایی‌ام شده بود، پشت آن رادیاتور کهنه گم شد. مثل باغچه‌ی‌ پردرخت کودکی که غروب‌های تابستان از صدای جیرجیرک‌ها خالی نمی‌شد…

(2) دیدگاه

تمام شد!

تمام شد! دو هفته‌ی پیش از پایان‌نامه دفاع کردم. کار خوبی نشده بود و اصلا راضی نبودم. اما هرچه که بود، تمام شد بالاخره. راحت شدم!

یک نظر بنویسید