فیلمی بود که در بچهگیام دیدم. اصلا یادم نیست چه بود، حتی مضمون فیلم. فقط دیالوگی از آن یادم مانده:
“دلم میخواد اینقدر سیگار بکشم تا بمیرم!”
فیلمی بود که در بچهگیام دیدم. اصلا یادم نیست چه بود، حتی مضمون فیلم. فقط دیالوگی از آن یادم مانده:
“دلم میخواد اینقدر سیگار بکشم تا بمیرم!”
نوشتن از آن چه که فکرش را بکنی سادهتر است. یادم رفته بود. مدتها بود ننوشته بودم، از چند هفتهی پیش سعی کردم که دوباره بنویسم ولی نشد. این را دیشب میخواستم اعتراف کنم، یا نمیخواستم. یادم نیست. بهرحال الآن میگویم.
این روزها بحث مردن خیلی داغ است و خودش البته. این را نگفتم که بگویم تا تنور داغ است نان را بچسبانید! حواستان باشد، این را نمیخواستم بگویم.
هشدار: اگر نابخشودهی کلینت ایستوود (Unforgiven) را ندیدهاید، ادامهی این متن را نخوانید، زیرا بخشهای مهمی از داستان فیلم معرکهای را لو میدهد و من گناهش را گردن نمیگیرم.
یاد نابخشودهی کلینت ایستوود افتادم. عجب فیلم معرکهایست. صد و بیست کم است، پیرمرد صد و پنجاه سال عمر کند انشاءلله، که اینقدر خوب فیلم میسازد. دیالوگ فوقالعادهای ست در این فیلم (جدای از همهی چیزهای فوقالعادهش ) آن جایی که بیل کوچولو (جن هکمن) تیر خورده و روی زمین دراز کشیده است و ویلیام مانی (کلینت ایستوود) بالای سرش ایستاده و تفنگش را به سمتش نشانه رفته تا خلاصش کند. بیل کوچولو با اوقات تلخی میگوید: ((این حق من نبود که اینطور بمیرم)) و ویلیام مانی جواب میدهد: ((مردن هیچ ربطی به حق نداره!)) و صورتش را متلاشی میکند…
از اول مهر دارم مثل خر درس میخوانم! تدریس تمام شده ولی هنوز پایاننامهی لعنتی من تمام نشده. به هیچ جا هم نرسیدم. فقط دور خودم چرخیدم. یک مشت کتاب و کاغذ و مقاله دور خودم جمع کردم و حالا باید بروم بیست دقیقهای توضیح بدهم که یک سال است چکار کردهام! چه چیز جدیدی به علم اضافه کردهام. که نکردهام البته…
دلم میخواست فردا صبح که از خواب بیدار ميشوم، نه دانشجویی باشد، نه استادی و نه پایاننامهای. بروم داخل کارگاه نجاریام، لباس کار بپوشم. شلوار جین آبی کهنه با پیرهن چهارخانهی قرمز با خطوط زرد و سبز و کفشهای سالومون مشکی و قرمز که عاشقشانم. یکی مداد هم بگذارم پشت گوشم و از صبح تا شب اره کنم و میخ بکوبم و اندازه بگیرم و اره کنم و میخ بکوبم…لباسهایم پر خاک اره بشود و موهایم و بیشتر از همه توی بینیام پر بشود از بوی چوب…