آرشیو برای اکتبر, 2008

قیصر

“دستور زبان عشق” را که خریدم، با خودم گفتم چه قدر خوب است و چه لذتی دارد که شاعر محبوبت زنده باشد و تو هر روز و هر لحظه منتظر یک شعر تازه از او.

یادم نیست بار اول کی با قیصر آشنا شدم، “گزینه‌ی اشعار” یا شعری که در کتاب فارسی خواهرزاده‌ام خوانده بودم؛ “ما همه لیلازادیم” یا…آهان! یادم آمد! قیصر را بار اول با شعر بوی ماه مهر شناخته بودم، همانی که همه‌مان خوانده بودیم و اغلب از بر کرده بودیم.

سال‌های دانشگاه بود که قیصر را  بار دیگر کشف کردم. شاعری بود که همه‌ی شعرهایش را دوست داشتم و این شگفت‌انگیز بود. با شعرهایش زندگی می‌کردم. “خسته‌ام از این کویر…” همیشه موقعی که از آن کویر رد می‌شدم این شعر توی ذهنم چرخ می‌خورد و به آن جا می‌رسید که “با خودت مرا ببر، خسته‌ام از این کویر!”

صبح سه‌شنبه بود که خبر رسید. همان سه‌شنبه‌ای که “تلخ و بی‌حوصله” بود. اولش باور نکردم. اما بعد چاره‌ای جز باور کردن نبود. قیصر رفته بود و “ناگهان چقدر زود دیر شده بود!” و چه دیر فهمیدم که هیچ تضمینی برای زنده بودن،‌ برای زنده ماندن نیست، حتی اگر “سبز و گرم” باشی.

صبح چهارشنبه، گوشه‌ی حیاط خانه‌ی شاعران ایستاده بودم و گریه می‌کردم. قیصر عزیزترین کسی بود که از دست داده بودم…

یادش به خیر…

(11) دیدگاه

تصادف

پیرمرد خرفتی با دوچرخه‌ی هامبر قدیمی‌اش به من زده بود و زانویم به شدت آسیب دیده بود! دیگران دلداری‌ام می‌دادند که چیز مهمی نیست اصلا، زود خوب می‌شوی. من عصبانی بودم اما، هوار می‌کشیدم و می‌ترسیدم که دیگر نتوانم دوچرخه سواری یا کوهنوردی کنم …ناگهان فهمیدم که دارم خواب می‌بینم! راحت‌ترین نفس زندگی‌ام را کشیدم. چه لذتی داشت سلامتی و برای یک لحظه چه قدرش را دانستم…

۱ دیدگاه

حضور و غیاب

کلاس روز دوشنبه‌ام اولین جلسه‌ای بود که تشکیل می‌شد. ساعت هشت و پنج دقیقه که وارد کلاس شدم، تعجب کردم که هیچ کس نبود! دوهفته‌ای از مهر گذشته بود و این را نمی‌شد به حساب تعطیلی هفته‌ی اول ترم گذاشت. وانگهی این که حتی یک نفر هم سر کلاس نبود، کمی عجیب می‌نمود. فکر کردم شاید شماره‌ی کلاس عوض شده و دانشجویان سر کلاس دیگری حاضر شده‌اند. از مسئول آموزش که پرسیدم، معلوم شد که اینطور نیست، کل جمعیت کلاس نه نفر است که هنوز هیچ کدامشان نیامده‌اند! سر کلاس که رفتم چند دقیقه‌ای شد که دانشجوها کم‌کم پیدایشان شد، شش نفر، چهار پسر و دو دختر. برای کلاس نه نفره، آمدن شش نفر هم یعنی خیلی! آن هم در سیستم پیام نور. آخر ساعت اول دانشجویان پسر که در مورد حضور و غیاب پرسیدند، بهشان گفتم از نظر من هیچ اجباری برای کلاس آمدن نیست. و واقعا هم نبود. ساعت دوم که شد هیچ کدام از پسرها نیامده بودند!

(6) دیدگاه

روز اول، روز دوم، هفته‌ی دوم

روز اول تدریس، از چهل نفر فقط نه نفر آمده‌اند! تعجبی هم ندارد، هفته‌ی اول است. ظاهرم خوب است، نه دست و پایم می‌لرزد نه هول شده‌ام و نه سرخ و زرد. اما راحت نیستم…

فردای روز اول، کلاس بیست و چند نفره، همه چیز عادی ست…

هفته‌ی دوم، تدریس چنان عادی شده که انگار سال‌ها ست معلمم…

(2) دیدگاه