“دستور زبان عشق” را که خریدم، با خودم گفتم چه قدر خوب است و چه لذتی دارد که شاعر محبوبت زنده باشد و تو هر روز و هر لحظه منتظر یک شعر تازه از او.
یادم نیست بار اول کی با قیصر آشنا شدم، “گزینهی اشعار” یا شعری که در کتاب فارسی خواهرزادهام خوانده بودم؛ “ما همه لیلازادیم” یا…آهان! یادم آمد! قیصر را بار اول با شعر بوی ماه مهر شناخته بودم، همانی که همهمان خوانده بودیم و اغلب از بر کرده بودیم.
سالهای دانشگاه بود که قیصر را بار دیگر کشف کردم. شاعری بود که همهی شعرهایش را دوست داشتم و این شگفتانگیز بود. با شعرهایش زندگی میکردم. “خستهام از این کویر…” همیشه موقعی که از آن کویر رد میشدم این شعر توی ذهنم چرخ میخورد و به آن جا میرسید که “با خودت مرا ببر، خستهام از این کویر!”
صبح سهشنبه بود که خبر رسید. همان سهشنبهای که “تلخ و بیحوصله” بود. اولش باور نکردم. اما بعد چارهای جز باور کردن نبود. قیصر رفته بود و “ناگهان چقدر زود دیر شده بود!” و چه دیر فهمیدم که هیچ تضمینی برای زنده بودن، برای زنده ماندن نیست، حتی اگر “سبز و گرم” باشی.
صبح چهارشنبه، گوشهی حیاط خانهی شاعران ایستاده بودم و گریه میکردم. قیصر عزیزترین کسی بود که از دست داده بودم…
یادش به خیر…