پرنسس و شوالیه

یک روز خنک پاییزی شوالیه پرنسس را که بی ندیمه‌اش برای هواخوری به باغ قصر رفته بود غافلگیر می‌کند. شوالیه روبروی پرنسس زانو می‌زند و با نگاهی ملتمسانه می گوید:
- پرنسس! پرنسس! از شما تقاضایی دارم.
- می‌شنوم شوالیه.
- فقط پیش از آن که خواسته‌ام را بگویم از شما خواهشی دارم.
- آن چیست؟
- اگر پاسخ شما مثبت بود که هیچ. اما اگر پاسختان منفی ست قول بدهید که تقاضایم را فراموش کنید و با من آن‌گونه باشید که هم‌اکنون هستید.
- به نظر تو چنین چیزی ممکن است؟
- گمان نمی‌کنم پرنسس. اما دست‌کم می‌توانید وانمود کنید که ملاقات امروز ما را فراموش کرده‌اید.
- تقاضای گستاخانه‌ایست، آن هم از یک پرنسس. اما به خاطر خدماتت می‌پذیرم، اما قول نمی‌دهم.
- سپاسگزارم پرنسس.
- و اما تقاضایت؟
شوالیه بی‌ آن که نگاهش را از پرنسس بردارد با مکثی طولانی می ‌گوید:
- با من ازدواج کنید!
و اکنون نوبت به پرنسس و مکث طولانی‌اش رسیده است. پرنسس برافروخته و برافروخته‌تر می‌شود و با صدایی که به سختی شنیده می‌شود، می‌گوید:
- تو چه گفتی؟
- با من ازدواج کنید پرنسس!
ـ چطور جرات می‌کنی از من چنین درخواستی بکنی؟
- من شما را دوست دارم!
- آه! باشد شوالیه. ولی جواب من منفی است.
- آه! پرنسس! با من این‌گونه مکنید. من بیش از این توان عشق شما را ندارم. یا با من ازدواج کنید یا من خودم را در رودخانه‌ی کنار قصر غرق خواهم کرد.
- چه می‌گویی شوالیه؟ آن رودخانه سال‌هاست که خشک شده!
- اِمم…جدی می‌گویید؟!
- بله!
- باشد! باشد! پس خودم را در یکی از آن برنامه‌های کوهنوردی به پایین پرتاب خواهم کرد.
- اصلا برایم مهم نیست شوالیه! هرچند تو جراتش را نداری!
- شاید پرنسس. اما شما تا ابد با هراس پرت شدن من از کوه زندگی خواهید کرد.
- هراس؟! تو از چه چیز حرف می‌زنی شوالیه؟
- شما…
شوالیه مِن‌مِن می‌کند، او دچار تردید شده است. اما عاقبت حرفش را می‌زند:
- شما مرا دوست دارید پرنسس!
پرنسس می‌خواهد انکار کند. اما بیش از این توان این کار را ندارد. او نیز شوالیه را دوست می‌دارد. پرنسس آهی می‌کشد و می‌گوید:
- آه شوالیه! دوست داشتن من و تو چه فایده دارد وقتی پدرم هرگز اجازه نخواهد داد؟ او اگر از عشق تو به من آگاه شود تو را در یکی از آن برنامه‌های کوهنوردی به پایین پرتاب خواهد کرد. بگذار عشق ما برای خودمان بماند، بین خودمان، هرگز فاش نشود. تا زنده بمانیم. این‌گونه دست‌کم گاهی  همدیگر را خواهم دید…
شوالیه برمی‌خیزد و دستان پرنسس را می‌گیرد و در حالی که عاشقانه در چشمان پرنسس زل زده است می‌گوید:
- نه پرنسس. نباید این‌گونه باشد. هیچ‌کس نمی‌تواند ما را بیش از این از هم دور نگه دارد. ما از این‌جا خواهیم رفت و جایی که هیچ‌کس ما را نشناسد زندگی خواهیم کرد. ما به هنگ‌کنگ خواهیم رفت و آن جا شاد زندگی خواهیم کرد…
- حالا چرا هنگ‌کنگ؟!
- آخر من هنگ‌کنگ را دوست دارم!
و شوالیه عاشقانه به پرنسس نگاه می‌کند و او هم…
چند هفته بعد شوالیه در یک شب طوفانی زمستانی با اسب سیاهش از رودخانه خشک شده کنار قصر عبور می‌کند و پرنسس که انتظارش را می‌کشد از پنجره اتاقش با او همراه می‌شود…

یک سال بعد:
شوالیه و پرنسس با فروش جواهرات پرنسس نبش یکی از چهارراه‌های پر رفت و آمد هنگ‌کنگ مغازه‌ای خریده‌اند و کافه باز کرده‌اند، کافه‌ی پرنسس و شوالیه. غذای مخصوص کافه‌ی پرنسس و شوالیه پستا با پپسی ست. آخر پرنسس عاشق پپسی ست…

4 دیدگاه »

  1. زهرا گفت

    پپسی نوشیدنیه..غذا نیست که :دی

    آدرسشو میدی..ما هم بریم؟…میراندا و رانی گوجه ودلستر هم داره؟…..شوالیه ی من میراندا دوست داره!

  2. آهو گفت

    در نهایت شگفت اوری کلی تایپ کردم
    همه اش پرید (شگفت اورا)
    عجب داستان شگفت آوری بودها
    خیلی شگفت آور شدم
    شوالیه خیلی شگفت اور بود
    پرنسس هم عاشق شگفت اوری!
    شگفت اور
    ————————————–
    خودت هم خیلی شگفت‌آوری!
    تازه اونا اسمشون شگفت‌انگیز بود نه شگفت‌آور. انقدر کارتون نبین :D

  3. بهتر بود اسم کافه رو میزاشتن خنگ و اسگول
    خیلی قشنگ بود
    ——————————–
    همم…بد فکری هم نیست. عقلشون نرسیده، خنگ و اسگول بودن دیگه :D

  4. یه دوست گفت

    زیبا ترین مطلبی بود که این چند روز خوندم . از خودتونه ؟ اگر از خودته اگر بیکار شدی یه کم نشانه شناسی بخون میتونی داستان های قشنگی بنویسی . موفق باشی

خوراک RSS دیدگاه‌های این نوشته · URI دنبالک

نوشتن دیدگاه