- سربهسرم نذار مامان جان! کار دارم، باید رو مقالهم کار کنم.
- مگه تو بچهای که مقاله داری؟!
- بچه؟! مگه بچهها مقاله دارن؟
- آره! همین! این چیه رو میزته؟
- این گونیاست! آهان! منظورتون نقاله ست!
آرشیو برای جولای, 2008
مقاله
پرنسس و شوالیه
یک روز خنک پاییزی شوالیه پرنسس را که بی ندیمهاش برای هواخوری به باغ قصر رفته بود غافلگیر میکند. شوالیه روبروی پرنسس زانو میزند و با نگاهی ملتمسانه می گوید:
- پرنسس! پرنسس! از شما تقاضایی دارم.
- میشنوم شوالیه.
- فقط پیش از آن که خواستهام را بگویم از شما خواهشی دارم.
- آن چیست؟
- اگر پاسخ شما مثبت بود که هیچ. اما اگر پاسختان منفی ست قول بدهید که تقاضایم را فراموش کنید و با من آنگونه باشید که هماکنون هستید.
- به نظر تو چنین چیزی ممکن است؟
- گمان نمیکنم پرنسس. اما دستکم میتوانید وانمود کنید که ملاقات امروز ما را فراموش کردهاید.
- تقاضای گستاخانهایست، آن هم از یک پرنسس. اما به خاطر خدماتت میپذیرم، اما قول نمیدهم.
- سپاسگزارم پرنسس.
- و اما تقاضایت؟
شوالیه بی آن که نگاهش را از پرنسس بردارد با مکثی طولانی می گوید:
- با من ازدواج کنید!
و اکنون نوبت به پرنسس و مکث طولانیاش رسیده است. پرنسس برافروخته و برافروختهتر میشود و با صدایی که به سختی شنیده میشود، میگوید:
- تو چه گفتی؟
- با من ازدواج کنید پرنسس!
ـ چطور جرات میکنی از من چنین درخواستی بکنی؟
- من شما را دوست دارم!
- آه! باشد شوالیه. ولی جواب من منفی است.
- آه! پرنسس! با من اینگونه مکنید. من بیش از این توان عشق شما را ندارم. یا با من ازدواج کنید یا من خودم را در رودخانهی کنار قصر غرق خواهم کرد.
- چه میگویی شوالیه؟ آن رودخانه سالهاست که خشک شده!
- اِمم…جدی میگویید؟!
- بله!
- باشد! باشد! پس خودم را در یکی از آن برنامههای کوهنوردی به پایین پرتاب خواهم کرد.
- اصلا برایم مهم نیست شوالیه! هرچند تو جراتش را نداری!
- شاید پرنسس. اما شما تا ابد با هراس پرت شدن من از کوه زندگی خواهید کرد.
- هراس؟! تو از چه چیز حرف میزنی شوالیه؟
- شما…
شوالیه مِنمِن میکند، او دچار تردید شده است. اما عاقبت حرفش را میزند:
- شما مرا دوست دارید پرنسس!
پرنسس میخواهد انکار کند. اما بیش از این توان این کار را ندارد. او نیز شوالیه را دوست میدارد. پرنسس آهی میکشد و میگوید:
- آه شوالیه! دوست داشتن من و تو چه فایده دارد وقتی پدرم هرگز اجازه نخواهد داد؟ او اگر از عشق تو به من آگاه شود تو را در یکی از آن برنامههای کوهنوردی به پایین پرتاب خواهد کرد. بگذار عشق ما برای خودمان بماند، بین خودمان، هرگز فاش نشود. تا زنده بمانیم. اینگونه دستکم گاهی همدیگر را خواهم دید…
شوالیه برمیخیزد و دستان پرنسس را میگیرد و در حالی که عاشقانه در چشمان پرنسس زل زده است میگوید:
- نه پرنسس. نباید اینگونه باشد. هیچکس نمیتواند ما را بیش از این از هم دور نگه دارد. ما از اینجا خواهیم رفت و جایی که هیچکس ما را نشناسد زندگی خواهیم کرد. ما به هنگکنگ خواهیم رفت و آن جا شاد زندگی خواهیم کرد…
- حالا چرا هنگکنگ؟!
- آخر من هنگکنگ را دوست دارم!
و شوالیه عاشقانه به پرنسس نگاه میکند و او هم…
چند هفته بعد شوالیه در یک شب طوفانی زمستانی با اسب سیاهش از رودخانه خشک شده کنار قصر عبور میکند و پرنسس که انتظارش را میکشد از پنجره اتاقش با او همراه میشود…
یک سال بعد:
شوالیه و پرنسس با فروش جواهرات پرنسس نبش یکی از چهارراههای پر رفت و آمد هنگکنگ مغازهای خریدهاند و کافه باز کردهاند، کافهی پرنسس و شوالیه. غذای مخصوص کافهی پرنسس و شوالیه پستا با پپسی ست. آخر پرنسس عاشق پپسی ست…
من چه سبزم امروز
قرار نبود این جا تا این اندازه درگیر احساسات شود. اما وقتی یک روز صبح بیخبر از همه جا، بی هیچ مناسبتی غافلگیر میشوی، چاره چیست جز گفتنش؟ اصلا لذت شریک شدن همین است دیگر.
همان اول صبح کسی که خیلی هم عزیز است مرا حسابی غافلگیر کرده و هدیه داده. عکس گرفتهام که شما هم ببینید: اولی که خر است! دومی یک بارباپاپای بامزه که جاموبایلی ست و سومی هم پیراهن است که عقلم نرسید اول عکس بگیرم بعد بپوشم. بعد هم که پوشیدم دیگر نتوانستم تا بزنم. این شد که پهنش کردم آن زیر و آستینش را جلو آوردم که معلوم بشود!
خلاصه این که من چه سبزم امروز…
رفتار من عادی است
برای او که این روزها رفتارش عادی است…
رفتار من عادی است
اما نمیدانم چرا
این روزها
از دوستان و آشنایان
هرکس مرا میبیند
از دور میگوید:
این روزها انگار
حال و هوای دیگری داری!
اما
من مثل هر روزم
با آن نشانیهای ساده
و با همان امضا، همان نام
و با همان رفتار معمولی
مثل همیشه ساکت و آرام.
این روزها تنها
حس میکنم گاهی کمی گنگم
گاهی کمی گیجم
حس میکنم
از روزهای پیش قدری بیشتر
این روزها را دوست دارم
گاهی
-از تو چه پنهان-
با سنگها آواز میخوانم
و قدر بعضی لحظهها را خوب میدانم
این روزها گاهی
از روز و ماه و سال، از تقویم
از روزنامه بیخبر هستم
حس میکنم گاهی کمی کمتر
گاهی شدیدا بیشتر هستم
حتی اگر میشد بگویم
این روزها گاهی خدا را هم
یک جور دیگر میپرستم
از جمله دیشب هم
دیگرتر از شبهای بیرحمانه دیگر بود:
من کاملا تعطیل بودم
اول نشستم خوب
جورابهایم را اتو کردم
تنها -حدود هفت فرسخ- در اتاقم راه رفتم
با کفشهایم گفتگو کردم
و بعد از آن هم
رفتم تمام نامهها را زیر و رو کردم
و سطر سطر نامهها را
دنبال آن افسانهی موهوم
دنبال آن مجهول گشتم
چیزی ندیدم
تنها یکی از نامههایم
بوی غریب و مبهمی میداد
انگار از لابهلای کاغذ تاخوردهی نامه
بوی تمام یاسهای آسمانی
احساس میشد
دیشب دوباره
بیتاب در بین درختان تاب خوردم
از نردبان ابرها تا آسمان رفتم
در آسمان گشتم
و جیبهایم را
از پارههای ابر پر کردم
جای شما خالی!
یک لقمه از حجم سفید ابرهای ترد
یک پاره از مهتاب خوردم
دیشب پس از سی سال فهمیدم
که رنگ چشمانم کمی میشی است
و برخلاف سالهای پیش
رنگ بنفش و ارغوانی را
از رنگ آبی دوستتر دارم
دیشب برای اولین بار
دیدم که نام کوچکم دیگر
چندان بزرگ و هیبتآور نیست
این روزها دیگر
تعداد موهای سفیدم را نمیدانم
گاهی برای یادبود لحظهای کوچک
یک روز کامل جشن میگیرم
گاهی
صد بار در یک روز میمیرم
حتی
یک شاخه از محبوبههای شب
یک غنچه مریم هم برای مردنم کافی است
گاهی نگاهم در تمام روز
با عابران ناشناس شهر
احساس گنگ آشنایی میکند
گاهی دل بیدست و پا و سر به زیرم را
آهنگ یک موسیقی غمگین
هوایی میکند
اما
غیر از همین حسها که گفتم
و غیر از این رفتار معمولی
و غیر از این حال و هوای ساده و عادی
حال و هوای دیگری
در دل ندارم
رفتار من عادی است
“قیصر امینپور”
تفاهم
میگویم: سلام! خوش گذشت؟ دو تا sms فرستادم. به دستت نرسید؟ چرا جواب ندادی؟
میگوید: سلام! ممنون. خوب بود. چرا، یه sms اومد، ولی از ظهر تلفنمو قطع کردن. قبضشو پرداخت نکرده بودم. تو کجایی؟ چند بار شمارهتو گرفتم، میگفت دسترسی مقدور نیست! نکنه تلفن تو رو هم قطع کردن؟!
میگویم: من؟! نه! قطع نیست. فول آنتن میده! صبح هم sms فرستادم دیگه!
میگوید: چه ربطی به آنتن داره آیکیو؟! ببین میتونی جایی زنگ بزنی؟
میگویم: ربط نداره؟! صبر کن…اِمم…تلفن من رو هم انگاری از ظهر قطع کردن! آخه دو تا برج گذشته قبضش نیومد، پرداخت نکردم!
از خنده ریسه میرود و میگوید: بابا تفاهم…
لذت شریک شدن
از یک هفته پیش که این وبلاگ را ساختم تا امروز نتوانسته بودم وارد بخش مدیریت بشم و مطلب بنویسم و بعد (یعنی حالا) فهمیدم که این یک جور فیلت.رینگ نامحسوس است که سایت باز میشود ولی وارد تنظیمات کاربری نمیتوانی بشوی!
حالا من این جا نشستهام که وبلاگ بنویسم و هرچه فکر میکنم میبینم که حرفی برای گفتن ندارم. بالاخره این وبلاگ را هم باید شروع کرد و نوشت و قسمت سختش هم همین پست اولش است. انگار که از کسی خوشت آمده باشد و یک هفته انتظار کشیده باشی که گیرش بیاوری و با او حرف بزنی و حالا هرچه فکر میکنی میبینی که نمیدانی چه بگویی. نه که خجالت بکشی و سرخ و زرد بشوی و زبانت بند بیاید (که اگر اینطور نباشد عجیب است) که واقعا حرفی برای گفتن نداری. این میشود که از آب و هوا حرف میزنی و حال و احوال مختصری میکنی و خداحافظی. تا کمکم آشناییتی به وجود آید و دوستیی شکل گیرد و حرفی برای گفتن باشد و لذت شریک شدنی…
