جولای 7, 2009 روی 9:30 ق.ظ
· طبقه بندی شده زیر جامعه, یادداشت ·Tagged انتخابات, جمهوری اسلامی، آری یا نه
بیشتر از ده سال پیش، موقعی که کلاس سوم راهنمایی بودم، معلم تاریخ و جغرافیایی داشتم که از خاطراتش میگفت و از این که مسئول رایگیری یا هرچه دیگر که اسمش است (یادم نیست که دقیقا چه بود، مدت زیادی گذشته و من نقل به مضمون میکنم.) در یکی از مناطق بوده. رایگیری هم همان همهپرسی معروف جمهوری اسلامی، آری یا نه. آقای معلم اظهار پشیمانی میکرد از این که وقتی آخر کار کلی برگهی رای زیاد آورده بودند، روی همه نوشته بودند آری و توی صندوق انداخته بودند. البته من آن موقعها فکر نمیکردم خیلی کار بدی کرده باشند، اما حالا میفهمم که این کار چقدر بد بوده…
پینوشت: عنوان مصرعی ست از شعری که بخشی از آن چنین است و نمیدانم از کیست:
این مثل باشد که تا گردون رود دیوار کج
گر ز غفلت خشت اول را نهد معمار کج
پایه کاخ حیات ما کج از بنیاد بود
صحن کج شد، بام کج شد، در کج و دیوار کج
نیست بحثی بر جوانان گر کله کج مینهند
سالخورده شیخ بر سر مینهد دستار کج
…
پیوند پایدار
جولای 6, 2009 روی 4:14 ب.ظ
· طبقه بندی شده زیر جامعه, دیالوگ, فیلم و سینما ·Tagged سمیه توحیدلو, بر ساحل سلامت, شب یلدا, دوست
شب یلدای کیومرث پوراحمد را بینهایت دوست دارم. جایی از فیلم پریا به حامد میگوید که نگرانش بوده است. حامد میپرسد: “نگران من؟” و پریا جواب میدهد که: “آدم گاهی نگران یه شخصیت سریال تلویزیونی هم میشه، نمیشه؟”
من نگران وبلاگنویسیام که مشترک وبلاگش هستم (+). وبلاگی که چند روزی ست دیگر حتی باز هم نمیشود. انگار اصلا وجود ندارد. مثل خود او که انگار اصلا وجود ندارد. عادت داشت که هر روز مطلب بنویسد، و این اواخر زیاد از روزانهها و حرفهای دلش مینوشت. نقدها و نوشتههای جامعهشناسانهاش را خواندهام، حرفها و خودمانیهایش را هم همینطور و صمیمی شدهایم، بی این که او بداند چون هرگز برایش نظری ننوشتهام. اما من هم دلتنگ و هم نگرانش هستم، نگران او و نگران همهی آنهایی که دستگیر شدهاند و نمیدانم چه کاری از دستم بر میآید. اگر کسی میداند بگوید لطفا.
پیوند پایدار
ژوئن 20, 2009 روی 11:50 ب.ظ
· طبقه بندی شده زیر کوه و کوهنوردی, یادداشت


- بعد از دو هفته تازه فرصت کردهام و دارم عکسهای سفر را مرور میکنم. میرسم به عکسی که در دامنهی قلهی شاهوار گرفتهام، اما نه از قلهی شاهوار. از قلهای که در دور دست و در میان ابرهاست و نمیدانم اسمش چیست. بر خلاف شاهوار که تا آخرین لحظات ندیدیمش و نفهمیدیم که کدام است، این قله از همان اول دیدنی و خواستنی مینمود. سمت راست پایین عکس دو نفر انسان در حال حرکتند، یکی با لباس قرمز و دیگری آبی. عاشق بعضی عکسهای طبیعتام که تویشان آدم هم هست. گذشته از مقیاسی که به عکسها میدهند و این که میتوانی اندازهی چیزها را بفهمی، عکسها را به شکل متفاوتی زیبا میکنند، خصوصا اگر کوهنورد هم باشند، با آن لباسهای رنگ و وارنگشان که شاهکارند.
- عکس بعدی را درست از همان زاویهی عکس اول گرفتهام، با این تفاوت که سوژه دیگر آن قلهی دوردست نیست، زوم کردهام و از آن دو کوهنورد خواستهام به دوربین نگاه کنند و لبخند بزنند. آقا و خانم قطب.
- داریم از قله برمیگردیم و بین من و آقای قطب گفتگویی ست. آقای قطب میخواهد نظرم را دربارهی رخدادهای اطرافمان بداند، او معتقد است که هیچ چیز اتفاقی و سرسری نیست، هرچیزی هدفی دارد و نقشی را در سیستم عالم بازی میکند، و تاکید دارد که برای اتفاقات به جای استفاده از واژهی تصادف، بگوید رخداد. و علاوه بر این، معتقد است این ماییم که رخدادهای خوب یا بد را برای خودمان جذب میکنیم. سرانجام آقای قطب وقتی میبیند که من هم با او هم عقیدهام، لبخند میزند و میگوید: و فکر کنم آدمهایی که این جور عقایدی دارند هم همدیگر را جذب میکنند.
- دو سه تا عکس بیشتر جلو نرفتهام که تلفن زنگ میزند. صدای گرفته و گریهداری از پشت خط میگوید که آقای قطب دیگر بین ما نیست. بقیهاش را دیگر نمیفهمم، همینقدر که دیروز از کوه پرت شده. تلفن قطع میشود، دو سه تا عکس برمیگردم و چهرهی خندانش را نگاه میکنم، و این که هیچ چیز تصادفی نیست و گریه امانم نمیدهد…
پیوند پایدار
ژوئن 13, 2009 روی 5:29 ب.ظ
· طبقه بندی شده زیر جامعه, یادداشت ·Tagged موسوی, انتخابات, احمدینژاد, باور, رای, رایگیری
یک: از دیروز ظهر موبایل آنتن نداده است، حتی روستای تاش هم که دیشب خوابیدیم. تعجبی ندارد که کل مسیر قله هم موبایل آنتن ندهد. حوالی ساعت دوازده ظهر میرسیم بالای قله، قلهی شاهوار سمنان، و ناگهان گوشی یکی از بچهها زنگ میزند. چقدر جالب! این بالا آنتن میدهد. بلافاصله شمارهی بانو را میگیرم، هم دلم تنگ است و هم میخواهم بگویم که درست بالای قلهام و به یاد او. مثل شیرکوه که وقتی رسیدم برایش پیامک فرستادم که از بالای شیرکوه هم دوستت دارم و او جواب داده بود: آن بالا خدا را بچسب. اما او بیشتر دلش میخواهد که از انتخابات حرف بزند و از مناظرهی دیشب احمدینژاد و میرحسین. خبرها بوده، احمدینژاد حسابی گرد و خاک کرده و رفسنجانی و ناطق نوری را به دزدی متهم کرده و به مدرک زهرا رهنورد هم گیر داده! نمیفهمم که چه ربطی دارد، مدرک همسر میرحسین؟ آن هم چه کسی؟ زهرا رهنورد که خیلی وقت است نویسنده است و متفکر و رییس دانشگاه و…
دو: تمام مسیر برگشت از قله را به این فکر میکنم که مگر رفسنجانی همانی نیست که وقتی رییس جمهوریاش تمام شد و خاتمی آمد، رهبر دربارهاش گفت که هیچ رییس جمهوری برای من مثل رفسنجانی نمیشود؟! ناطق مگر همانی نیست که وقتی ریاست جمهوری رفسنجانی تمام شده بود و بحث بر سر انتخاب ناطق بود و خاتمی، رهبر نظرش روی ناطق بود و تاکید کرده بود که به اصلح رای بدهید؟! و مگر احمدینژاد هم همانی نیست که رهبر بهش نظر ویژه دارد و تاکید کرده که از این دولت به شکل خاص حمایت میکند؟! به نظرم یک جای کار ایراد دارد، یا با منطق من جور در نمیآید!
سه: از سمنان برگشتهام. با استاد حسن کاشیکار رفتهایم کاشی ببینیم. ازش دربارهی انتخابات سوال میکنم:
- اوستا نظرت دربارهی انتخابات چیه؟
- من که از سیاست چیزی سرم نمیشه، فقط میدونم که احمدینژاد باید رای بیاره!
- چرا؟
- برا این که احمدینژاد پول میده!
- چه پولی؟ مگه به شما پول داده؟
- بله! دو سال پیش صد و شصت هزار تومن، پارسال هم سیصد و بیست هزار تومن. قراره امسال هم یک میلیون تومن بده.
- برا چی میده؟ رو چه حسابی؟
- هیچی! من قبلنا بسیجی بودم. فرم پر کردم، بعد از چند روز یه نامه اومد در خونه. رفتیم توی محضر ثبت کردیم و سند به نام زدیم و اینا. پول رو خوب وقتی هم میده، وسط زمستون. ها ها ها
- آها! که اینطور!
- خوبیش هم اینه که سوال جواب نمیخواد، تحقیق و اینا هم در کار نیست، فرمو که پر کنی، پوله رو حتما میده…
چهار: دیدن مناظرهی کروبی و احمدینژاد یک جور توفیق اجباری ست، و متاسفانه هرگز تا این حد از سرنوشت کشورم نترسیدهام. احمدینژاد مثل آب خوردن دروغ میگوید، حقایق را انکار میکند، اهانت میکند و… نمیدانم چطور چنین آدمی چهار سال رییس جمهور کشورم بوده. هیچ دلم نمیخواهد چهار سال دیگر هم تحملش کنم. اما بیشتر همه از این نگرانم که احمدینژاد شبیه کسی نیست که برای چهار سال و هشت سال آمده باشد. دیوانهی قدرت است انگار. آمده است که بماند!
پنج: بعد از مدتها نبودن و درگیر بودن، بانو را برای نهار دعوت کردهام. داریم برمیگردیم خانه که توجهمان به چند نفر که کنار خیابان داد و هوار راه انداختهاند جلب میشود. از آن تیپ حزباللهیها هستند. همگی شبیه هم. ریش، پیراهن سفید روی شلوار و… پلاکارد دارند و داد میزنند و دزدگیر احمدینژاد را تبلیغ میکنند! چقدر خنکاند اینها! میایستم و ازشان میپرسم که تا حالا چند تا دزد گرفته این احمدینژاد؟ یکیشان جواب میدهد که: هاشمی و بچههاشو! بانو مانعام میشود، اما میخواهم بگویم که احمدینژاد هیچ دزدی نگرفته. چهار سال فرصت داشته که بگیرد ولی نگرفته. او هم به همانجایی وصل است که رفسنجانی و ناطق به آن وصل بودهاند. احمدینژاد فقط دارد هوچیگری میکند، اخاذی میکند. میگوید تو دزدی پس حق نداری حرف بزنی و از کارهای من انتقاد کنی، آن کسی که تو حمایتش میکنی هم حق ندارد که از من انتقاد کند. اما نمیگوید که تو دزدی نکن. نمیگوید چرا دزدی کردهای. اگر کاری به کارش نداشته باشی، هیچ نمیگوید، مثل خیلیها که از دزدیشان هیچ نگفت. خیلیها که من و شما میدانیم که هستند، همهمان هم دربارهی خانوادهی ثروتمند هاشمی و سایرین میدانستیم، اما مثل او اخاذی نکردیم. او نگران دزدی نیست، نگران خودش و منافع خودش است…میخواستم بگویم همهی اینها را، اما گفتنش چه سود؟
شش: برای رای دادن به جایی رفتهام که اگرچه سالهاست نرفتهام، اما خیلی آشناست. از در که وارد میشوم دلم پر میکشد به گذشتهها، به دور دستها. اگرچه خاطرهی زیادی از آن روزها به خاطرم نیست، اما آن جا انگار دنیای دیگری ست. همهچیز مثل همان سالهاست. بیست سالی گذشته، اما هیچ چیز عوض نشده، درختهای بلند کاج، حوض وسط حیاط که هنوز پر از آب است، زمین بازی، کلاسها، همگی همانجا هستند، همان شکلی که آن روزها بودند، اما انگار همه چیز کوچکتر شده، باغچهای که نتوانستم ازش بپرم و دستم تا مدتها زخم داشت و هنوز جایش هست، کافی ست یک پایم را بلند کنم تا برسم به آن طرفش، حیاط که مینشستم لبهاش و پایم به زمین نمیرسید، کوتاه شده انگار. سالن مدرسه که وسط دو ردیف کلاس بود و زمستانها جان میداد تویش راه بروی، خیلی هم بزرگ نیست دیگر. همهچیز مثل همان سالهاست و نیست. من اما همانم که بودم، همان بچهی خجالتی… مدرسه همهچیزش درست است اما، چیزی این جا غلط است. جای بچههای شاد و شلوغ توی سالن چند تا آدم بزرگ نشتهاند. حواسم بهشان نیست، فقط در و دیوار را نگاه میکنم، شناسنامهام مهر میخورد، انگشت میزنم، رای میدهم، میاندازم توی صندوق و از مدرسه بیرون میزنم. دلم تنگ میشود…
هفت: دیشب حسابی خسته بودم و زود خوابیدم. بینگرانی، بیاسترس. به موسوی رای دادهام و مطمئنم که در بدترین شرایط انتخابات به دور دوم میکشد. حدود هفت صبح است که تلویزیون را روشن میکنم. شبکهی خبر است و رضا حسینمردی. پیشترها از اخبارش دفاع میکردم، اما نمیدانم چرا امروز اینقدر اجرایش افتضاح است. چه مجری بدی ست حسینمردی! گوشهی سمت راست از بالا به پایین احمدینژاد است و موسوی و رضایی و کروبی. زیرش هم رایها را نوشته. بیشتر به شوخی شبیه است. احمدینژاد نزدیک به نوزده میلیون رای آورده، موسوی حدود هشت میلیون؟ کروبی فقط دویست و پنجاه هزار نفر؟! یعنی یک هفتاد و ششم احمدینژاد؟! رضایی چه؟ رضایی که مطمئن بودم رقیب خوبی میشود، رضایی که برنامههای خوبی داشت و حرفهای خوبی زده بود، رضایی که توی مناظره حساب احمدینژاد را رسیده بود، فقط پانصد هزار نفر؟! نه! باور نمیکنم. چه شوخی لوسی با ما میکند این رضا حسینمردی. اولش به خودم امیدواری میدهم که تا چهل میلیون بشود، هنوز دوازده میلیون مانده. حتما چهل میلیون نفر رای دادهاند. خیلیها را میشناسم که بعد از سالها امسال رای دادند. اما بعد که حساب میکنم، میبینم که کافی است از آن دوازده میلیون رای، فقط یک میلیونش مال احمدینژاد باشد، آن وقت کار تمام است. نه! هیچ امیدی نیست!
هشت: آن تیک سبز خوشکل روی شیشهی جلوی ماشین را پاک میکنم، میخواهم به جایش یک ضربدر سیاه بکشم. اما ضربدر سیاه را نمیکشم، من هنوز امیدوارم. سر تا پا سبز میپوشم و به خیابان میروم، شهر عادی ست. اما همه غمگینند، هیچکس باورش نمیشود.
نه: همین چند دقیقهی پیش آقای محصولی آمار انتخابات را اعلام کرده، احمدینژاد بیست و چهار میلیون رای آورده که دستکم برای من یکی قابل قبول نیست. بیانیهی رهبر خوانده شده و احمدینژاد قرار است که ساعت نه حرف بزند. پیش خودم فکر میکنم که اگر از دموکراسی ذرهای باقی مانده بود، آن یک ذره هم از بین رفت. حالا همهچیز تمام شده. من دارم تایپ میکنم و مثل اغلب اوقات که میخواهم آرام شوم به آهنگ To The Unknown Man گوش میدهم، بارها و بارها و بارها. هیچوقت از این آهنگ خسته نمیشوم. من اما دلم گریه میخواهد…
پیوند پایدار
ژوئن 12, 2009 روی 3:28 ق.ظ
· طبقه بندی شده زیر روزانه ·Tagged مسافرت, انتخابات, تولد, تبریک, رای
اول: تقریبا ده روز است که حتی کامپیوترم را هم روشن نکردهام، چه رسد به این که به اینترنت وصل شده باشم. یک سرم و هزار سودا. درگیریهای آخر ترم بوده و مسافرت و یک سری کارهای خانه و هزار تا کار دیگر که لطفا نخواهید دو تایش را بگویم.
دوم: جای شما خالی رفته بودم قلهی شاهوار سمنان و جنگل ابر. خوش گذشت. اگر فرصتی بود و حوصلهای سفرنامه خواهم نوشت.
سوم: امسال تولدم را یک نفر حضوری تبریک گفت، یک نفر از طریق فیسبوک و یک نفر از طریق یاهومسنجر، یک نفر پیامک فرستاد، یک نفر ایمیل و یک نفر کارت تبریک. یک نفر هم هدیه داد. ممنون از مهدی، علی، روبان قرمزی، مجید، آهو، آقای هاکوپیان و بانو.
چهارم: تا چند ساعت دیگر رایگیری شروع میشود. برودی رای بدهید عزیزان که امسال تحریم انتخابات حکم محاربه با امام زمان را دارد. بروید رای بدهید عزیزان…
پیوند پایدار
می 20, 2009 روی 8:01 ب.ظ
· طبقه بندی شده زیر کتاب ·Tagged نمایشگاه کتاب, کتاب, کتابفروشی
نمایشگاه کتاب را دوست ندارم! دست کم به این شکلی که هر ساله در تهران برگزار میشود. اولین و آخرین باری که رفته بودم سه سال پیش بود، که تهران زندگی میکرم. امسال هم رفته بودم برای تحویل نسخهی نهایی پایاننامه که اتفاقی سر از نمایشگاه درآوردم. گرم بود و شلوغ، غرفههای چسبیده به هم و تخفیفهایی که به زحمت به ده درصد میرسیدند. تخفیف که اگر رقم قابل توجهای میبود، میتوانست تنها انگیزهی دیدن نمایشگاه باشد، که نبود.
اما نه تخیف ناچیز، نه گرما و نه شلوغی هیچ کدام دلیل دوست نداشتن نمایشگاه نیست. نمایشگاه تهران را دوست ندارم، چون لذتی در کتاب خریدنش نیست. تو هستی و کلی و ناشر و کلی کتاب، کتابهایی که دلت میخواهد حداقل روی جلدشان را کامل بخوانی، اما هیچ فرصتی نیست. باید لیستی در کار باشد، یا نباشد، پول بدهی و برداری ببری. من اینطور کتاب خریدنی را دوست ندارم. من دلم میخواهد توی یک کتابفروشی یک ساعت لای کتابها چرخ بزنم. عقب بروم، جلو بروم، ببینم، بردارم، چند سطری ازشان بخوانم و بعد یکهو بدون این که حواسم باشد بلند بگویم: “آها! خودشه!” یا بگویم: “عجب کولاکیه!” بعد یکی از همانها را بردارم. همانی که کولاک بود یا خودش بود، و شاید باشد یا نباشد. مثل هندوانهای که به پوستش ضربه میزنی و فکر میکنی خودش است و ممکن است خودش باشد یا نباشد. یا حتی هیچ کتابی نخرم. فقط لابهلای کتابها راه بروم، و بهشان دست بزنم، و حواسم باشد که جلدشان را کثیف نکنم. اعتراف میکنم برای من گاهی این کتاب خریدن از خواندنش لذتبخشتر است. لذت گشتن بین کتابها، لذت خواندن یکی دو خط از هر کتابی، لذت کشف کتاب، لذت کتاب خریدن…
پینوشت: این طور که شنیدهام در ممالک مترقی نمایشگاه کتاب فقط نمایشگاه است.
پیوند پایدار
می 5, 2009 روی 10:56 ب.ظ
· طبقه بندی شده زیر جامعه, روزانه ·Tagged رنگ, سفید, سیاه
میپرسد: چرا اینقدر سیاه شدهای؟! جواب میدهم که: من هیچوقت سفید نبودهام. تقریبا همیشه همین رنگی بودهام. میگوید: البته که هیچوقت سفید نبودهای ولی الآن سیاهتر شدهای! این روزها زیاد فکر میکنی؟! جواب میدهم که: آها! آره این روزها خیلی فکر میکنم…
پینوشت بیربط: جالب نیست که پرمصرفترین رنگ کاندوم در سوئد سیاه، و در کنیا سفید است؟!
پیوند پایدار
می 4, 2009 روی 9:05 ب.ظ
· طبقه بندی شده زیر جامعه, روزانه, معلم ·Tagged معلم, استاندار, روز معلم
دیشب دعوتمان کرده بودند به مراسمی که برای اساتید آموزشکدههای فنی و به مناسبت روز معلم ترتیب داده شده بود. قرار بود مراسم ساعت هشت شروع شود، البته من و محمود ساعت هشت و نیم رفتیم و البته که مراسم ساعت نه شروع شد! اول از همه رییس یکی از آموزشکدهها سخنرانی کرد و بعد مجری از آقای استاندار برای سخنرانی دعوت کرد. استاندار عزیز این طور شروع کرد که: “قرار نبود من سخنران باشم و به من گفته بودند اساتید و بزرگان سخنرانی میکنند. در میانهی راه و داخل ماشین که بودم به خودم گفتم نکند از من بخواهند که سخنرانی کنم، به همین علت چند نکتهای را یادداشت کردم که حرفی زده باشم…” و نشان به آن نشان که استاندار محترم نزدیک به چهل دقیقه حرف زد! واقعا شانس آوردیم که ناگهانی شده بود وگرنه معلوم نبود تا کی حرف بزند. بعدا چند نفر از دوستان یادآوری کردند که استاندار در مراسم چند روز پیش هم دقیقا همین حرفها را زده و صحبت از سخنرانی ناگهانی و یادداشت نکتهها در ماشین کرده و در نهایت هم یک ساعت حرف زده! بعد از سخنرانی آقای استاندار، یک گروه از بچههای دبستانی سرود خواندند که خیلی لذت بخش بود، مدتها بود که سرود خواندن بچهها را از نزدیک ندیده بودم و تا این حد لذت نبرده بودم. بعد از آن هم با حضور آقای استاندار و نماینده و چند نفر دیگر از پیشکسوتان و بازنشستگان تقدیر شد که به خاطر سخنرانی طولانی آقای استاندار، کمی تا قسمتی ماستمالی شد! و آن قدر در هم برهم اسامی خوانده شد که هیچکس نفهمید چه شد! آخرین قسمت مراسم هم شام بود که جای شما خالی!
راستی! هیچ توجه کردهاید روز معلم شاید تنها روزی ست که روز مرگ کسی ست ولی جشن میگیریم و شیرینی میخوریم و تبریک میگوییم؟
پیوند پایدار
آوریل 28, 2009 روی 11:05 ق.ظ
· طبقه بندی شده زیر روزانه ·Tagged Hack, هک, هکر, ایمیل, خرابکار, رمز عبور
پریشب که نتوانستم وارد ایمیلم شوم هر حدسی زدم جز این که هک شده باشم. وقتی بانو گفت شاید هک شدهای. خندیدم که چرا یک نفر باید بخواهد مرا هک کند؟ نه آدم معروفی هستم و نه وبلاگ و سایت پربینندهای دارم. وبلاگ من به طور متوسط روزانه به زحمت پنج نفر بازدید کننده دارد! یادم نمیآید دشمنی هم برای خودم تراشیده باشم که از هک بترسم. از همهی اینها گذشته، مگر هک کردن به این سادگیهاست؟ به جز از طریق سیستم و خانهی خودم هرگز وارد ایمیلم نمیشم، کلمهی رمزم دوازده رقمی ست و ترکیبی ست از حروف و اعداد و به این راحتیها قابل پیدا کردن نیست.
غافل بودم از این که هکر بزرگ و خبره، سایتها و وبلاگهای بزرگ و معروف و با ایمنی بالا را هک میکند و هکر خُرد و تازهکار، وبلاگهای کوچک و ابتدایی و امثال منی را. و اشتباه میکردم که فکر میکردم همهی اصول ایمنی را رعایت کردهام. موضوع خیلی ساده بود:
بعد از چند وبلاگ و پیش از این وبلاگ، وبلاگی مینوشتم به نام “فضانورد”. خیلی همینطوری فضانورد را رها کردم و آمدم به خانهی جدید، یعنی اینجا. “فضانورد” نزدیک به یک سال بود که بهروز نشده بود. اصلا بهش سر نمیزدم، اما مطمئن بودم که ماهی یک نفر بازدید کننده هم ندارد! چطور بشود که یک نفر سر و کارش بیافتد به آن جا. خلاصه بعد از این همه مدت یک نفر رفته سراغ فضانورد. و این یک نفر خیلی کنجکاو بوده و من خیلی فراموشکار که یادم نبود توی این فضانورد چه چیزها که ننوشتهام و او دیده بود که اسم گربه کوچولوی من “کاستور” است! و بعد یکهو به سرش زده بود که برود و ببیند ایمیل این آقای فضانورد حیوان دوست چیست. بعد سعی کرده بود وارد ایمیل شود و با این سوال امنیتی که “اسم حیوان خانگی شما چیست؟” زده بود به هدف! حماقت مرا میبینید؟ همیشه همینطور است، آنهایی که بیشتر ادعایشان میشود، اشتباهات احمقانهتری میکنند! بقیهی ماجرا خیلی ساده است، با به دست آوردن ایمیل اول، و تکراری بودن آن سوال امنیتی، ایمیل دوم و سوم هم به دست آقای هکر افتاده و بعد هم تمام رمزهای عبور و سایتیهایی که در آن ثبتنام کرده بودم.
تا بیست و چهار ساعت بعد، یعنی دیشب، اصلا تصورش هم نمیکردم که هک شده باشم! تا دیشب که یکی از دوستان تماس گرفت که: فضانورد آپ شده! و نوشته که هک شدهای. آقای هکر عزیز، هم فضانورد و هم این وبلاگ را آپ کرده بود و در فضانورد نوشته بود که:
ديشب من هك شدم مهمترين ايميل من هك شد و دليلش هم قرار دادن سوال امنيتي ساده براي ايميل بود
جواب سوال اسم گربه قشتگه بود، غافل از اينكه اسم اون گربه قشنگه رو توي وبلاگ جار زدم !!!
الان هم اوني كه اين پست رو داره مي نويسه من نيستم، اون هكر بده هست
…
اگه كسي من رو مي شناسه، بهم خبر بده كه ايميل من هك شده و باطبع تموم وبلاگها و وبسايتها و … افتاده دست اين هكر نامرد!!!
پي نوشت : اين مطالب توسط جناب هكر عزيز نوشته شده، لطف كنيد به صاحب وبلاگ گزارش دهيد
حاضرم پسووردها رو بفروشم (هزار دلار وجه نقد)
خوشبختانه بازپسگیری ایمیلها خیلی سریع اتفاق افتاد. یک ساعت و شاید هم کمتر. این وبلاگ و وبلاگ فضانورد و سایر نامهای کاربری و رمزها هم پس از آن پس گرفته شدند.
وقتی که با ناراحتی تمام مطلبی را که هکر نوشته بود میخواندم، یادم آمد که چند روز پیش کامران نجفزاده نوشته بود که وبلاگش را هک کردهاند و یادم آمد که ناراحت نشده بودم و شاید حتی لبخندی هم از سر بدجنسی زده بودم! این اتفاق گذشته از این که باعث شد بیاحتیاطی را کنار بگذارم و در مورد رمزها و سوالهای امنیتی جدیتر شوم، باعث شد که بفهمم نباید نسبت به رنجهای دیگران بیتفاوت بود، حتی اگر آن دیگران را خیلی دوست نداشته باشیم…
خطاب به هکر که احتمالا اینجا را میخواند: هکر جان! برادر (یا خواهر) عزیزم! ممنون که هکر خوبی بودی و جز عوض کردن چند تا رمز عبور و نوشتن دو تا مطلب، خرابکاری دیگری نکردی، و ممنون از درس خوبی که به من دادی که بفهمم چقدر از نظر امنیتی ضعیفم. اینها را میگذارم به پای هول و هراسی که به من دادی و چند ساعت وقتی که از من گرفتی و احتمالا این که توی نامههای من سرک کشیدی و … با هم بیحساب شدهایم!
پینوشت: اوضاع به نظر عادی میرسد، سپاسگزارم از نگرانیتان.
پیوند پایدار
آوریل 22, 2009 روی 4:12 ب.ظ
· طبقه بندی شده زیر جامعه, طبیعت ·Tagged ماشین, محیط زیست, آلودگی, بنزین, دوچرخه, روز زمین, زمین, طبیعت

امروز دوم اردیبهشت و بیست و دوم آوریل است. روز زمین!
از سال 1970، روز بیست و دوم آوریل به ابتکار سناتور آمریکایی گیلورد نلسون (Gaylord Nelson) برای توجه به زمین و قدردانی از آن، روز زمین (Earth Day) نامگذاری شده است.
از تاریخچهای روز زمین بگذریم. زمین را شخم زدهایم! از نوع خوب و بیشتر از نوع بدش البته. هرچه خواستهایم از آن برداشتهایم و هرچه خواستهایم در آن ریختهایم. نه از پیدا ترسیدهایم و نه از پنهان. در دوردستترین مناطق، جنگلها، کویرها، نوک قلهها حتی، زباله ریختهایم و خجالت نکشیدهایم از آلودن خلوت طبیعت. در شلوغترین جاها، توی پیادهرو، وسط بزرگراه و حتی پشت یک چراغ قرمز شلوغ، شیشهی ماشین را پایین کشیدهایم و هر چه که بوده، ریختهایم وسط خیابان. و خجالت نکشیدهایم از سایرینی که داریم محیط زندگیشان را خراب میکنیم.
نگهداری از زمین، زمینی که این همه به آن مدیونیم آن قدر ها هم سخت نیست. کافی ست کمی، فقط کمی رعایت کنیم. هیچ سخت نیست اگر به طبیعت پناه میبریم و در آرامشش استراحت میکنیم، همان یکی بطری خالی آب معدنیمان را آن جا رها نکنیم.
هفت مورد را نوشتهام. اغلب از این جا و آن جا البته و با کمی دستکاری. هفته موردی که اگر به خاطر زمین انجامشان نمیدهیم، دلایل خوبی وجود دارد که دست کم به خاطر سلامتی یا جیبمان انجامشان دهیم. ممنونم که میخوانید.
1. غذاهای بیارزش نه فقط دشمن سلامتی شما، که دشمن جیب شما و همین طور زمین هستند! غذاهای بیارزش سراغ دارید؟ نه! خب من به شما میگویم؛ پفک، چیپس، نوشابه و…حتما میدانید که این جور چیزها در چه بستهبندیهایی عرضه میشود و حتما میدانید که این بستهبندیهای پلاستیکی تا چه حد دشمن زمین هستند؟ پس تا آن جا که ممکن است از خریدشان خودداری کنید. با این کار هم به جیب و هم به سلامتی خودتان و زمین کمک کردهاید.
2. چه اشکال دارد وقتی که خانهی مادرزنتان با خانهی شما فقط دو تا کوچه فاصله دارد پیاده یا با دوچرخه بروید؟ به نظرتان مادرزن عزیزتان شما را دیگر داخل آدم حساب نمیکند؟ اشتباه میکنید. او از داشتن چنین داماد ورزشکار و طبیعت دوستی به خود خواهد بالید. وانگهی پول بنزین و استهلاک ماشین هم نمیدهید و مهمتر از همه، به سلامتی خود و زمین کمک کردهاید.
3. باد لاستیک ماشینتان را تنظیم کنید. تنظیم باد لاستیک ماشین باعث صرفهجویی دو درصد سوخت در هر کیلومتر میشود.
4. مثل یک نوجوان یا تازه به دوران رسیدهها رانندگی نکنید! رانندگی با سرعت بالا، گاز دادن و ترمزهای ناگهانی و مارپیچ رانندگی کردن، مصرف سوخت را تا سی و سه درصد افزایش میدهد!
5. بدون داشتن فهرست خرید، خرید نروید! طبق گزارش سازمان کشاورزی آمریکا، مردم سی درصد از بودجهی غذایی خانواده را تنها به خاطر دور ریختن خواربارهایی که تاریخشان گذشته، هدر میدهند. هرچه را که نیاز دارید یادداشت کنید، هم در وقتتان صرفه جویی میشود و هم در پولتان.
6. هنگام ترک اتاق، چراغها را خاموش کنید.
7. اگر به مدت بیش از دو ساعت کامپیوتر یا به مدت بیشتر از بیست دقیقه مانیتورتان را ترک میکنید، آنها را خاموش کنید.
مراجع و برای مطالعهی بیشتر:
1. http://en.wikipedia.org/wiki/Earth_Day
2. http://www.climatecrisis.net
3. http://www.treehugger.com/files/2009/04/what-not-to-do-earth-day.php
پیوند پایدار
Older Posts »